![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
پاييز مهربان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/02ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم. گهواره هاي خستگي از كشاكش رفت و آمدها باز ايستاده اند، و خورشيدي از اعماق كهكشان هاي خاكستر شده را روشن مي كند. *** فريادهاي عاصي آذرخش - هنگامي كه تگرگ در بطن بي قرار ابر نطفه مي بندد. و درد خاموش وار تاك - هنگامي كه غوره خرد در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند. فرياد من همه گريز از درد بود چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي نوميدوار طلب مي كرده ام. *** تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي. *** در خلائي كه نه خدا بود و نه آتش نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم. جرياني جدي در فاصله دو مرگ در تهي ميان دو تنهائي - [ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!] *** شادي تو بي رحم است و بزرگوار، نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است من برمي خيزم! چراغي در دست چراغي در دلم. زنگار روحم را صيقل مي زنم آينه اي برابر آينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/30ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
زان سوی بهار و زان سوی باران
زان سوی درخت و زان سوی جوبار در دورترین فواصل هستی نزدیک ترین مخاطب من باش نه بانگ خروس هست و نه مهتاب نه دمدمه ی سپیده دم اما تو آینه دار روشنای صبح در خلوت خالی شب من باش پاییز محزونی که در خون تو می خواند گامی به تو نزدیک و گامی دور آرام همراه تو می آید روزی تمام باغ را تسخیر خواهد کرد ای روشن آرای چراغ لالگان در رهگذار باد با من نمی گویی آن آهوان شاد و شنگ تو سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟ آه شب های باران تو وحشتناک شبهای باران تو بی ساحل شب های باران تو از تردید و از اندوه لبریز است من دانم و تنهایی باغی که رستنگاه آوای هزاران بود وینک خنیاگرش خاموش و آرایه اش خونابه ی برگان پاییز است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/28ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در دستانم ____________ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/27ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
به تو دست می سایم و جهان را در می یابم گندم عطرآگینی که دانه می بندد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/25ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چقدر من بي توام خداي من؟
چقدر؟ بگو كه بي تو نيمه روحي كه سر گردان و بي سايه به هر سو مي رود تهي ست از بودنت چقدر برشانه ام ببينم .... چقدر؟ تورا روزي نيابم كه همين كفش و همين لباس همين درد و همين نگاه را با خود به دوش بكشم مي نويسي هر چه مي بيني به دنبالت نمي گردم تو اينجايي و من دورم من ان گم كرده راه ام كه باز هم تو با نجواي هرروزت نگاهت را نمي گيري چه وصفي دارم از مهربانيت؟ نمي دانم نهايت را تو مي داني و من مبهوت جادويت بگو به من چقدر من بي توام خداي من ؟ چقدر؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/23ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بیا حواسمان را پرت کنیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/16ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مرا از صليبم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/15ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/14ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد و می گفت: "تو که سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی؟؟؟؟!! "
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/29ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/27ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چشمانش را مي بوسم كه گريستهاند براي عشق ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/20ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد، زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/07/17ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/16ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
صدایت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/13ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/08ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/07ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بهترين وسيله براي جلب محبت ديگران، نيكي درباره آن هاست ژان ژاك روسو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/06ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/02ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تقصیر باغچه نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/01ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/31ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دو قدم مانده به آن کوچه که هر روز تو را می دیدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/24ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اگر به خانه ی من آمدی برایم مداد بیاور مداد سیاه میخواهم روی چهرهام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم! یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند! یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا! یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم! نخ و سوزن هم بده، برای زبانم میخواهم ... بدوزمش به سق ... اینگونه فریادم بی صداتر است! قیچی یادت نرود، میخواهم هر روز اندیشههایم را سانسور کنم! پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی! مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت. می دانی که؟ باید واقعبین بود ! صداخفهکن هم اگر گیر آوردی بگیر! میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه میزنندم بغضم را در گلو خفه کنم! یک کپی از هویتم را هم میخواهم برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم میکنند، به یاد بیاورم که کیستم! ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند برایم بخر ... تا در غذا بریزم ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند، بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم: من یک انسانم من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم! (با تشکر از حمید رایا)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/15ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اول نادیده ات می گیرند، بعد مسخره ات می کنند، سپس با تو مبارزه می کنند، امــا در نــهــایــت پـــیــروزی بــا تـــوســـت.
«ماهاتما گاندی»
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/06/12ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/11ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*!*!* بزرگترين پند زندگي اين است كه گاهي احمق ها درست مي گويند! *!*!* چرچيل |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/08ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|