![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
تکرار نخواهی شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/03ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پیامی رمزی .. برای ملاقات یکدیگر آتشی در دوردست - به تو آسیب می رساند چقدر غمگین کننده است وقتی عشقی دلنشین برگردد اشکهای عشق مرا غمگین خواهند کرد اشکهای یخ زده سفری در امتداد شب متاسفانه همیشه درست از آب در نمی آید اشکهای عشق.. اشکهایی در قلبم عشق ما چرا در هم شکست؟ در هم شکست؟
من سوار بر یک قوی سپیدم امشب قلب تو را می خواهم من سوار بر قو به سوی طوفانی سهمگین می روم با من مثل یک بچه رفتار نکن
من سوار بر قوی سپیدم من آنچه را که می خواستی .. به دست آوردم من سوار بر قوی سپیدم تو بهترینها را از من بدست آوردی بر بالهای مرغ سحر شروع به بازي مي كني عشقت را به معرض فروش می گذاری سپس نازنینم که متعلق به گذشته است دیگر بر نمی گردد راهت را گم نکن آن بیش از تحمل هر دوی ماست در قلبم باز است... زود باش به من اعتماد کن و وارد شو عشقی که من به خاطر لبخند پنهانیت تقویت کردم باید بروم یا لحظه ای تأمل كنم.. لحظه اي تأمل كنم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/02/18ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
عشق تنها یک قصه است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/08ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
قلم خشکید در جدال با خطوط بی رحم کاغذ واژه ها ترسیدند! فکرها پریدند چشمهایم ندیدند دیگر... و دستانم به فراموشی سپردند - نوشتن را! ذهن دیوانه ام بیمار شد در فراغ غمنامه ای دیگر...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/02/04ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ای کشاورز! آوازی از مزرعه ی خویش بخوان. میخواهم لحظه ای اینجا بیاسایم.. و در کنار انبارهای تو در تابستان که عطر کاهها مرا به یاد می آورند خواب ببینم. کلیدهایت را یکایک بردار درها را به روی من بگشا... در نخستین به کاهدان باز می شود...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/01/20ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تقصير تو نبود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/12ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است آغاز بهار مبارک
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/30ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/24ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شايد روزي با آفتابي که از پشت پرده به زندگي ات مي تابد نوشته ام را از ياد ببري.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/19ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شاید که آینده هدیه ی من باشد شاید فردا خورشید برای من طلوع کند امروز که تاریک است دقایقم سردند رویاهایم کشته شدند هستی ام وقف نبودن مرگ تدریجی سلولهایم - حس عدم نرونهای زخم خورده از تفکر بیمار انسانیت - اخلاق - خوره ی امروز وجودم ابرصم... ابرصم آی مردم ابرصم مراقب باشید جذام نگیرید شاید که آینده هدیه ی من باشد شاید فردا خورشید برای من طلوع کند هه... خنده ام می گیرد می گریم چه اندیشه بیهوده ای !! حکم سلاخی داده اند اینجا بیچاره گاوهای متفکر... گوسفندان دلسوز...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/15ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
کنارت را نمی بینی که عابران با ترانه های گلوگیر در خیابان های برفی محو می شوند.
تازه به خودت هم که می آیی نمی دانی بخندی یا گریه کنی وقتی که عابران به درهای بسته مشت می کوبند تا با ترانه هایشان بگذرند دکمه هایت را باد می برد و خیابان برفی به جانت دست می کشد که محو شدی می ترسی به درهای بسته مشت می کوبی تا با ترانه هایت بگذری
در خیابان برفی از دست می روی وقتی که نمی دانی بخندی یا گریه کنی...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/10ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
«همه ی حقیقت ها ساده اند». آیا این دروغی مرکب نیست؟ فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/12/06ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ابتدا عشق ما تمام خواهد شد بعد.. صد سال و دویست سال بعد.. دوباره با هم خواهیم بود
کمدین زن. کمدین مرد محبوب تماشاچیان نقش ما را در تئاتر بازی خواهند کرد کمدی کوتاه همراه با تصینف کمی رقص.... خنده ی زیاد ته مایه ی اجتماعی مناسب و کف زدن ها.. بی شک خنده دار خواهی بود روی آن صحنه با آن حسادت با آن کراوات
سر گیج رفته ی من قلب من و تاج من قلب ابلهی در حال ترکیدن و تاجی در حال افتادن قرارهایی خواهیم داشت از هم جدا خواهیم شد.. خنده در سالن به "یکی بود یکی نبود" قصه ی خودمان فکر خواهیم کرد و انگار شکست ها و رنجهای واقعی برای ما کافی نبوده با حرفها کشتن همدیگر را کامل خواهیم کرد
بعد در برابر تماشاچیان تعظیم خواهیم کرد و این پایان کمدی خواهد بود تماشاچیان که از شدت خنده اشکشان در آمده برای خواب به خانه هاشان خواهند رفت .. آنها عشق را رام خواهند کرد پلنگها از دستشان غذا خواهند خورد.
اما ما تا ابد کجدار و مریز... اما ما با کلاه های زنگوله دار وحشیانه به صدای زنگوله ها گوش فرا می دهیم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/04ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/27ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ساکنان دريا بعد از مدتي صداي امواج را نمي شنوند... عجب تلخ است قصه ی عادت در روزي غمناك و دلگير كاستومايز يكساله شد. همدم من تولدت مبارك
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/11/17ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اینچنین در چشم انتظاری شبها چندان دراز می گذرد که ترانه ریشه افشان کرده درخت وار بر بالیده است
و آنان که به زندانها اندرند - مادر !- و آنان که روانه ی تبعیدگاه شده اند هربار که آهی برآرند - نگاه کن!- اینجا برگی بر این سپیدار می لرزد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/11/14ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تمام وقتت را منتظر فرصتي دوباره بودي براي مهلتي كه همهچيز را درست كند هميشه دلايلي هست تا احساس كني اوضاع به اندازه كافي مناسب نيست و اين در پايان روز خيلي سخت است به كمي بيخيالي احتياج دارم اي آزاده زيبا خاطرات در رگهايم جاري است بگذار خالي شوم اي سبكبال شايد امشب به آرامش دست يابم در آغوش فرشتهاي پروازكنان از اينجا دور ميشوم از اين اتاق سرد و تاريك هتل و بيمنتهايي بيحدي كه تو را به وحشت مياندازد از شكستها دور ميشوي از خيال خالي خودت تو در آغوش فرشتهاي آرميدهاي شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي از خطوط مستقيم بسيار خستهاي و به هر جهت رو ميكني ديوان و ددان را در كمينت ميبيني طوفان در پيچ و تاب است در پناهگاهت ميماني تا كمبودها را جبران كني تفاوتي ندارد كه آخرين بار چه كسي گريخته آسانتر است تا به اين جنون دلپذير ايمان آوريم اين اندوه با شكوه كه مرا به زانو در ميآورد در آغوش فرشتهاي پروازكنان از اينجا دور ميشوم از اين اتاق سرد و تاريك هتل و بيمنتهايي بيحدي كه تو را به وحشت مياندازد از شكستها دور ميشوي از خيال خالي خودت تو در آغوش فرشتهاي آرميدهاي شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي تو در پناه يك فرشتهاي شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي شايد بتواني به كمي آرامش دست يابي...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/11/07ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
«زمستان است» کوهها پوشیده از برف آدمها یخزده اند قلبها منجمد خیابان سرد است زندگی روی یک خط ممتد - پر از رخوت پر از عادت خدا در قاب عکس فراموشی روی طاقچه نشسته چشمها سرگردانند زمان.. زمان تجدید باورهاست «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/06ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شب پره ها به دور لامپ ماه پشت پنجره ها تنها... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/05ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دیشب - در خواب فرار می کردم صبح که برخاستم به سر زمینی ناشناخته رسیده بودم!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/05ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
خياباني خالي خانهاي سوت و كور جايي خالي در قلبم تنهاي تنهايم و فضاي اتاقها برايم كوچك و كوچكتر ميشوند حيرانم چگونه؟ متعجبم چرا؟ در عجبم آنها كجا هستند روزهايي كه داشتهايم ترانههايي كه با هم خواندهايم آة.. عشق من من براي هميشه نااميد شدهام از رسيدن به عشقي كه دور از دسترس است به همين دليل دعا ميكنم اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم عشق من بر فراز درياها ساحل به ساحل تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعهاي سر سبز ملاقات كنم عشق من سعي ميكنم تا بخوانم دست به كار خواهم شد با دوستانم دوباره خنده و شادي سر خواهيم داد اما نميتوانم به آن فكر نكنم.. آه... نه... حيرانم چگونه؟ متعجبم چرا؟ در عجبم آنها كجا هستند روزهايي كه داشتهايم ترانههايي كه با هم خواندهايم آة.. عشق من من براي هميشه نااميد شدهام از رسيدن به عشقي كه دور از دسترس است به همين دليل دعا ميكنم اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم عشق من بر فراز درياها ساحل به ساحل تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعهاي سر سبز ملاقات كنم در آغوش گرفتن تو و تو قول ميدهي كه عشق من ميماني از دوردستها اعتراف كردن بله آنچه كه دربارهاش فكر مي كنم رسيدن به عشقي كه دور از دسترس به نظر ميرسد به همين دليل دعا ميكنم اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم عشق من بر فراز درياها ساحل به ساحل تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعهاي سر سبز ملاقات كنم عشق من به همين دليل دعا ميكنم اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم بر فراز درياها ساحل به ساحل تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعهاي سر سبز ملاقات كنم عشق من...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/24ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک مي سازد: 1- سياست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون کار 4- شناخت بدون ارزشها 5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانيت 7- عبادت بدون فداکاري ماهاتما گاندي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/22ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
باران
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/22ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/18ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
- رفتن... - رفتن... - رفتن... - رفتن... - رفتن... نرونهای مغزم فرمان می دهند ـ منزجر از این تلقین بی احساس- باز هم می مانم!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/10/12ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- هفتهنامه عمانوييل - خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|