تبليغاتX
نه نترس! کافر نمی شوم...
در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد
 

تکرار نخواهی شد
انتظار بیهودست
انتظار سنگی ست برای توازن حیات
و سرنوشت ما چنین بوده است
ببین که چگونه تقدیر خودش را بخواب خواهدزد
تا عادت کنیم به فاصله ها
وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد
و ما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید
افسوس که قانون سرنوشت تسلیم ما نشد
وما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب
تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش حیات داشتیم
و شوق ترنم صدایمان لبریز شاعرانه بود
برای دوباره بودن
اما تو تکرار نخواهی شد
زیرا تو برای ابدیت آمده بودی
از عبورهای رنگی برای معنا شدن در خویش
ناب و بی همتا ماندی وخواهی ماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

پیامی رمزی .. برای ملاقات یکدیگر

آتشی در دوردست - به تو آسیب می رساند

چقدر غمگین کننده است

وقتی عشقی دلنشین برگردد

اشکهای عشق مرا غمگین خواهند کرد

اشکهای یخ زده

سفری در امتداد شب

متاسفانه همیشه درست از آب در نمی آید

اشکهای عشق.. اشکهایی در قلبم

عشق ما چرا در هم شکست؟ در هم شکست؟

 

من سوار بر یک قوی سپیدم

امشب قلب تو را می خواهم

من سوار بر قو به سوی طوفانی سهمگین می روم

با من مثل یک بچه رفتار نکن

 

من سوار بر قوی سپیدم

من آنچه را که می خواستی .. به دست آوردم

من سوار بر قوی سپیدم

تو بهترینها را از من بدست آوردی

بر بالهای مرغ سحر

شروع به بازي مي كني

عشقت را

به معرض فروش می گذاری

سپس نازنینم که متعلق به گذشته است

دیگر بر نمی گردد

راهت را گم نکن

آن بیش از تحمل هر دوی ماست

در قلبم باز است... زود باش به من اعتماد کن و وارد شو

عشقی که من به خاطر لبخند پنهانیت تقویت کردم

باید بروم یا لحظه ای تأمل كنم.. لحظه اي تأمل كنم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید!
من بعد عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری بین نگاه من و بي اعتنايي نگاه تونيست،
ساعت به چه کار من می آید؟؟؟
می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم!
مثلِ همین گل سرخ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن امروز مي پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،مرا نشناسي!!
ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده اي؟
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست تمام پیرمردانِ وامانده در کنار خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

عشق تنها یک قصه است
در سطر اول آن ، تو از راه می‌رسی و خاک بوی باران می‌گیرد
در سطر دوم ، آفتاب می‌شود و تو از درخت سبز سیب سرخ می‌چینی
در سطر سوم ، زمین می‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره می‌بارد
در سطر چهارم ، تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی
در سطر پنجم ، همه چیز از یاد می‌رود و من به نقطه‌ی پایان قصه خیره ‌می‌مانم
.
.
.
و عشق آغاز میشود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

قلم خشکید

      در جدال با خطوط بی رحم کاغذ

واژه ها ترسیدند!

     فکرها پریدند

چشمهایم ندیدند دیگر...

و دستانم به فراموشی سپردند

                  - نوشتن را!

ذهن دیوانه ام بیمار شد

          در فراغ غمنامه ای دیگر...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

ای کشاورز!

آوازی از مزرعه ی خویش بخوان. میخواهم لحظه ای اینجا بیاسایم..

و در کنار انبارهای تو در تابستان که عطر کاهها مرا به یاد می آورند خواب ببینم.

کلیدهایت را یکایک بردار

درها را به روی من بگشا...

در نخستین به کاهدان باز می شود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

تقصير تو نبود

خودم نخواستم چراغ قديمی خاطره ها

                                      خاموش شود!

خودم شعرهای شبانه ی اشک را

                                       فراموش نکردم!

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گريه های من دينی به گردن تو دارند؛

نه تو چيزی بدهکار دلتنگی اين همه ترانه ای!

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد

                 بالهايم در کشاکش شهدها خسته شوند

و عسل هايم

              صبحانه ی کسانی باشند 

که هرگز نديدمشان!

تنها آرزوی ساده من اين بود

که در سفره ی صبحانه ی تو هم عسل باشد!

که هر از گاهی کنار برگ های نوشته هايم بنشينی

و بعد از قرائت باران ها؛

زير لب بگويی:

يادت بخير! نگهبان گريان خاطره های خاموش! 

همين جمله؛

برای بند زدن شيشه ی شکسته ی اين دل بی درمان؛

کافی بود!


هنوز هم که هنوز است؛

از ديدن تو در خيابان خيس خواب هايم

شاد می شوم

هنوز هم جای قدمهای تو

بر چشم تمام ترانه هاست

هنوز هم همنشين نام و امضای منی!

ديگر تنها دلخوشی ام؛ 

                    همين هوای گفتن است

                    همين شکفتن شعله

                    همين تبلور بغض

به خدا هنوز هم از ديدن تو

در پس پرده ی باران بی امان؛

                             شاد می شوم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

بهار بهترین بهانه برای آغاز

  و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است

آغاز بهار مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

شايد روزي با آفتابي که از پشت پرده به زندگي ات مي تابد نوشته ام را از ياد ببري.

شايد روزي به واژه هاي آمده بخندي شايد هم نه. کسي چه مي داند

به سر آدم چه مي آيد؟! چه مي داني زندگي با ما چه خواهد کرد؟...

در جايي براي کسي نگاشتم ((اي کاش عالم مي دانست  

کاش زندگي مي دانست چه آرزويي را در دل مي پرورانم  

و در انديشه فرياد مي کشم)) آرزويي است پر غريب گوش کن!

ـ اي همه ي دردهاي عالم اي همه ي اندوه هاي بشري

و اي همه ي غمهاي بزرگ بر من هجوم بياوريد

که شيرين ترين کلام جهان در جان من تمامت شماست.

اگر که دلت هواي گريه دارد در گوشه اي از تنهايي ات گريه کن.

که اين غمي است بزرگ.

آنگاه با دلي پر از صداي پرندگان و صداي آبها برخيز و به

زندگي تازه سلام کن. 

پايان نزديک است!... واژه ها گذشتند مثل زماني که گذشت!...
واژه ها گذشتند واژه ها گذشتند آن چنان که ابرها آمدند و گذشتند.

روزها گذشتند و امروز و فردا مي آيند تا بگذرند بي آنکه مابتوانيم کاري بکنيم.

زندگي همواره آمده است ما را در بر گرفته و آرام رفته است.

....

شب است . باد مي آيد و چيزي به برگها مي گويد و مي رود

من مي شنوم.

چيزي مي گويد مثل من که مي گويم:

تو را به خداوند آبها باغها و سيبها مي سپارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

شاید که آینده هدیه ی من باشد

شاید فردا خورشید برای من طلوع کند

امروز که تاریک است

               دقایقم سردند

                               رویاهایم کشته شدند

هستی ام وقف نبودن

                   مرگ تدریجی سلولهایم

                    - حس عدم

نرونهای زخم خورده

                      از تفکر بیمار انسانیت

      - اخلاق -

                   خوره ی امروز وجودم

ابرصم...         ابرصم

            آی مردم  ابرصم

 مراقب باشید جذام نگیرید

           شاید که آینده هدیه ی من باشد

شاید فردا خورشید برای من طلوع کند

هه...

        خنده ام می گیرد

             می گریم

     چه اندیشه بیهوده ای !!

حکم سلاخی داده اند اینجا

          بیچاره گاوهای متفکر... گوسفندان دلسوز...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

کنارت را نمی بینی

که عابران

با ترانه های گلوگیر

در خیابان های برفی محو می شوند.

 

تازه به خودت هم که می آیی

نمی دانی بخندی

                یا گریه کنی

وقتی که عابران

به درهای بسته مشت می کوبند

تا با ترانه هایشان بگذرند

دکمه هایت را باد می برد

و خیابان برفی

به جانت دست می کشد

                      که محو شدی

می ترسی

به درهای بسته مشت می کوبی

تا با ترانه هایت بگذری

 

در خیابان برفی

از دست می روی

وقتی که نمی دانی

بخندی

یا گریه کنی...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

«همه ی حقیقت ها ساده اند». آیا این دروغی مرکب نیست؟

فردریش نیچه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

ابتدا عشق ما تمام خواهد شد

بعد.. صد سال و دویست سال

بعد.. دوباره با هم خواهیم بود

 

کمدین زن. کمدین مرد

محبوب تماشاچیان

نقش ما را در تئاتر بازی خواهند کرد

کمدی کوتاه همراه با تصینف

کمی رقص.... خنده ی زیاد

ته مایه ی اجتماعی مناسب

و کف زدن ها..

بی شک خنده دار خواهی بود

روی آن صحنه

با آن حسادت

با آن کراوات

 

سر گیج رفته ی من

قلب من و تاج من

قلب ابلهی در حال ترکیدن

و  تاجی در حال افتادن

قرارهایی خواهیم داشت

از هم جدا خواهیم شد.. خنده در سالن

به "یکی بود یکی نبود" قصه ی خودمان فکر خواهیم کرد

و انگار شکست ها و رنجهای واقعی

برای ما کافی نبوده

با حرفها کشتن همدیگر را کامل خواهیم کرد

 

بعد در برابر تماشاچیان تعظیم خواهیم کرد

و این پایان کمدی خواهد بود

تماشاچیان که از شدت خنده اشکشان در آمده

برای خواب به خانه هاشان خواهند رفت

..
آنها زیبا زندگی خواهند کرد

آنها عشق را رام خواهند کرد

پلنگها از دستشان غذا خواهند خورد.

 

اما ما تا ابد کجدار و مریز...

اما ما با کلاه های زنگوله دار

وحشیانه به صدای زنگوله ها گوش فرا می دهیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود
اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک
فقط اگر ببينم خيال رفتن داري
زندگيم مي سوزد اگر بفهمم روزي از من دل گير شده اي
اما بدان دوستت دارم
از پشت اين همه فاصله
از پشت اين همه حرف
دوستت دارم
اگر باور کني

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

ساکنان دريا بعد از مدتي صداي امواج را نمي شنوند...

                                                      عجب تلخ است قصه ی عادت

 

در روزي غمناك و دلگير كاستومايز يكساله شد. همدم من تولدت مبارك

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

اینچنین در چشم انتظاری

شبها چندان دراز می گذرد

که ترانه ریشه افشان کرده درخت وار بر بالیده است

 

و آنان که به زندانها اندرند - مادر !-

و آنان که روانه ی تبعیدگاه شده اند

هربار که آهی برآرند

- نگاه کن!-

اینجا برگی بر این سپیدار

می لرزد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/14ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

تمام وقتت را منتظر فرصتي دوباره بودي

براي مهلتي كه همه‌چيز را درست كند

هميشه دلايلي هست تا احساس كني اوضاع به اندازه كافي مناسب نيست

و اين در پايان روز خيلي سخت است

به كمي بيخيالي احتياج دارم

اي آزاده زيبا

خاطرات در رگهايم جاري است

بگذار خالي شوم اي سبكبال

شايد امشب به آرامش دست يابم

در آغوش فرشته‌اي پروازكنان از اينجا دور مي‌شوم

از اين اتاق سرد و تاريك هتل

و بي‌منتهايي بي‌حدي كه تو را به وحشت مي‌اندازد

از شكستها دور مي‌شوي

از خيال خالي خودت

تو در آغوش فرشته‌اي آرميده‌اي

شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي

از خطوط مستقيم بسيار خسته‌اي

و به هر جهت رو مي‌كني ديوان و ددان را در كمينت مي‌بيني

طوفان در پيچ و تاب است در پناهگاهت مي‌ماني

 تا كمبودها را جبران كني

تفاوتي ندارد كه آخرين بار چه كسي گريخته

آسانتر است تا به اين جنون دلپذير ايمان آوريم

اين اندوه با شكوه كه مرا به زانو در مي‌آورد

در آغوش فرشته‌اي پروازكنان از اينجا دور مي‌شوم

از اين اتاق سرد و تاريك هتل

و بي‌منتهايي بي‌حدي كه تو را به وحشت مي‌اندازد

از شكستها دور مي‌شوي

از خيال خالي خودت

تو در آغوش فرشته‌اي آرميده‌اي

شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي

تو در پناه يك فرشته‌اي

شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي

شايد بتواني به كمي آرامش دست يابي...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

«زمستان است»

          کوهها پوشیده از برف

                      آدمها یخزده اند

                                قلبها منجمد

خیابان سرد است

            زندگی روی یک خط ممتد

                          - پر از رخوت

                           پر از عادت

خدا در قاب عکس فراموشی

       روی طاقچه نشسته

 چشمها سرگردانند

         زمان.. زمان تجدید باورهاست

               «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»

                ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

شب پره ها به دور لامپ

ماه

پشت پنجره ها

                     تنها...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

دیشب

           -  در خواب

 فرار می کردم

       صبح که برخاستم

                                                  به سر زمینی ناشناخته رسیده بودم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

خياباني خالي خانه‌اي سوت و كور

            جايي خالي در قلبم

تنهاي تنهايم و فضاي اتاقها برايم كوچك و كوچكتر مي‌شوند

حيرانم چگونه؟ متعجبم چرا؟ در عجبم آنها كجا هستند

روزهايي كه داشته‌ايم ترانه‌هايي كه با هم خوانده‌ايم

آة.. عشق من

        من براي هميشه نااميد شده‌ام

از رسيدن به عشقي كه دور از دسترس است

به همين دليل دعا مي‌كنم

اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند

جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم

عشق من

بر فراز درياها

             ساحل به ساحل

                      تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم

جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعه‌اي سر سبز ملاقات كنم

عشق من

سعي مي‌كنم تا بخوانم

        دست به كار خواهم شد

با دوستانم دوباره خنده و شادي سر خواهيم داد

اما نمي‌توانم به آن فكر نكنم..

آه... نه...

حيرانم چگونه؟ متعجبم چرا؟ در عجبم آنها كجا هستند

روزهايي كه داشته‌ايم ترانه‌هايي كه با هم خوانده‌ايم

آة.. عشق من

        من براي هميشه نااميد شده‌ام

از رسيدن به عشقي كه دور از دسترس است

به همين دليل دعا مي‌كنم

اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند

جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم

عشق من

بر فراز درياها

             ساحل به ساحل

                      تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم

جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعه‌اي سر سبز ملاقات كنم

در آغوش گرفتن تو

   و تو قول مي‌دهي كه عشق من مي‌ماني

از دوردستها اعتراف كردن

بله آنچه كه درباره‌اش فكر مي كنم

             رسيدن به عشقي كه دور از دسترس به نظر مي‌رسد

به همين دليل دعا مي‌كنم

اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند

جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم

عشق من

بر فراز درياها

             ساحل به ساحل

                      تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم

جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعه‌اي سر سبز ملاقات كنم

عشق من

به همين دليل دعا مي‌كنم

اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند

جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم

بر فراز درياها

             ساحل به ساحل

                      تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم

جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعه‌اي سر سبز ملاقات كنم

عشق من...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک مي سازد:

1- سياست بدون شرف

 2- لذت بدون وجدان

 3- پول بدون کار

 4- شناخت بدون ارزشها

 5- تجارت بدون اخلاق

 6- دانش بدون انسانيت

 7- عبادت بدون فداکاري

ماهاتما گاندي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

باران
       آهنگش را مي نواخت
ابر
      شعرش را مي خواند
و رنگين كمان همچنان منتظر
                        - براي نقشش
روي صحنه ي خاطره انگيز آسمان
           مي دانست
كمتر كسي براي قسمت آخر
صحنه را نگاه مي كند
        دلش گرفت رنگين كمان
                  - مي خواست باراني شود...


    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 


کی کسی حال مرا پرسیده است ؟
تا ببیند اشک پنهان مرا
من نمی خواهم بمیرم در سکوت
یا نباشد آتشی جان مرا
*
باز می گردم به دورانی که بود
دختری چابک میان آب و باد
روی لبهایش سرود زندگی
دستهایش غرق یک رویای شاد
*
گیسوانش رنگ تاریکی شب
خنده هایش بی ریا و بی دروغ
می دوید از شاخه های گفتگو
روی تنهایی یک خواب شلوغ
*
زنگ انشا می پرید از جای خود
تا بخواند حرف دل را پشت میز
روی برفی که می آمد در حیاط
جای پاهایی که هی می خورده لیز
*
همدمش یک بید مجنون بود و بس
پنجره را می زدود از تیرگی
می پرید در باغچه هنگام ظهر
مادر ش می گفت :بس کن خیرگی
*
دوست بود با درس و مشق و شیطنت
دوست با دیوارهای یک کلاس
یادگاری می نوشت هرروز روز
توی دفترهای مشق همکلاس
*
یا کنار یک بخاری می نشست
قهر بود با محتوای هندسه
دوست بود با درس املا و علوم
دوست اما با تمام مدرسه
*

می کشید بر دفترش طرح درخت
زیر بارانهای رگبار بهار
روی دستش آبشار معرفت
آشنا با دانه های یک انار
*
سادگی را می خرید از زندگی
برگ برگ آرزو را می شناخت
رنگ می زد روی ناخنهای خود
با شکوفه های گیلاسی که داشت
*
مهربان بود با گل گلدان خود
مهربانی را چه زیبا می ستود
روی ایوان حقیقت می نشست
شعرهای کودکانه می سرود
*
روی بعد از ظهر تابستان داغ
باد می زد صورتش را یک کتاب
غرق می شد در نگاه پنجره
خیره در زیبایی لیوان آب

*
آه اکنون !ساکت و تنها شده
می هراسد !می هراسد!از سقوط
می نویسد روی کاغذ های خود
من نمی خواهم !نمی خواهم !
بمیرم در سکو ت


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/18ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

- رفتن...

    - رفتن...

         - رفتن...

             - رفتن...

                 - رفتن...

نرونهای مغزم فرمان می دهند

                     ـ منزجر از این تلقین بی احساس-

                    باز هم می مانم!!!

               

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 
*آخرین به روز رسانی *
*پست الکترونیکی من*
*گذشته وبلاگ*
*درباره ی کاستومایز*
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش:
- شعر معاصر فرانسه
- مجموعه اشعار فریدون مشیری
- همچون کوچه ای بی انتها
- مجموعه اشعار فروغ فرخزاد
- مائده های زمینی، آندره ژید
- همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح
- بانو، کیکاووس یاکیده
- پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی
- مجموعه اشعار نادر نادرپور
- اشعار شادروان حسین پناهی
- در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده
- منابع متفرقه
امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه.


*پیوندهای روزانه*
- هفته‌نامه عمانوييل
- خلوتهای تنهایی*
- اجق وجق های بی اجازه*
- عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس*
*آرشیو پیوندهای روزانه
*آرشیو هفتگی مطالب و آخرین آپدیت‌ها*
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
*آرشیو موضوعی کاستومایز*
×اشعار کوتاه×
×ترجمه ترانه های خارجی×
×صفحات تنهایی×
×یادداشتهای روزانه من×
×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!×
*لینک دوستان من*
- به کسی نگو چرت و پرت میگم*
- پاره پاره*
- تشرنامه*
- THOMAS ANDERSON*
- سها همیشه یک سکوت
- سایت ایرانیان
- وبلاگ شخصی سما
- و گذشتن
- رویای شیرین من
- میدان زنان!!*
- کابوس بروانه ها
- صدای پای ماه
- نفس بلوچ
- حلقه
- دختر بودن
- تکناز
- هر چی که دلت بخواد آنتی فیلتر
- دانلودکده
- اتوپیای واژگان سیاسی
- دنیای کامپیوتر و اینترنت
- جوان امروز
- مطالب خوب من!
- داستان و مقالات
- مقالات من و تو
- پسر جزیره
- نام قبیله ام شرمساریست...
- خدا، عشق، زندگی
- الهه عشق
- سرود بودن من
- سرزمین خدمات اینترنتی
- may be soon, may be never!
- داستان‌های تقریباً کوتاه*
- جیغ بنفش
- دایره ی طلایی
- سجاد رحیمی مدیسه
- هستم- می تونم
- رابطه ی پنهان
- آدم نما
- عشق صورتی
- سه بچه فیل!
- تولکیان
- کتاب غم
- باران که می‌بارد...
- سلطان آسمانها
- عکسهای گرافیکی و بکر
- وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
- مشاهیر ایران زمین
- بي‌بي باروني
- پرنیابلاگ
- فاحشه در زمستان!!
- sAcrAt is beautiful dreams before death
- دو عاشق اينترنتي
- ...اشک و شمع و خاکستر...
- هرگز براي دوست داشتن پاياني نيست
- شبكه خبر مسيحيان فارسي زبان
- اين تراما. سروده‌هاي غم‌انگيز من
- بهترين‌ها براي عاشقان
- اشعار دریا
 

 RSS

POWERED BY M.S



*دوستای خوبم که گه گاهی بهم سر می زنن*





Powered by WebGozar