تبليغاتX
نه نترس! کافر نمی شوم...
در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست..دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد
 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید و هرچند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد، اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!

دکتر شریعتی

Image By Pic.Blogfa.Com

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

جستجوی حقیقت دیوانگی مطلق است ، چون موقعی که به حقیقت رسیدید ،

ممکن نیست به کسی بگویید و دشمن شما نشود!

 برنارد روسن پی یر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

بیا تا لب فرو بندیم و به خواب برویم

بگذار تا باران بر شیشة پنجره فرو ریزد و برج قلعه را پُر کند

اکنون خسته و فرسوده‌ام، تا مغز استخوان خسته‌ام، خسته از سفر،

جاده‌های بی‌انتهای ییلاقی که امشب ما را به اینجا آوردند

تا تعطیلی آخر هفته را بگذرانیم و برای زندگی‌مان فکری بکنیم

چون ما نه می‌توانیم با هم زندگی کنیم و نه می‌توانیم از هم جدا باشیم..

این دوگانگی همیشگی میان عشق و عقل من وجود دارد

همسرم اکنون خفته است، آرام در شب، در تاریکی قلب من

او تنها روشنایی خانة من بوده است

من غرقه در عشقم، به چهره‌اش نگاه می‌کنم

هنوز صدای عقل را می‌شنوم که می‌گوید این رؤیا را از خودت دور کن.

آه، دوباره همان کار تکراری

ما از همان اول هم جدا بوده‌ایم

چون ما نه می‌توانیم با هم زندگی کنیم و نه می‌توانیم از هم جدا باشیم

این دوگانگی همیشگی میان عشق و عقل من است

عشق و عقل

اکنون سپیده‌دم است و هنز خواب به چشمانم نمی‌آید

سرم گیچ می‌رود ولی اکنون راه بر من آشکار شده است

چیزی باقی نمانده است چیزی برای اثبات عشقمان باقی نمانده است

قاضی و هیأت منصفه بر آنند که وقت آن است که بگذارم همسرم برود

حالا صدای قلبم را می‌شنوم، بر آنم که زمان نشان خواهد داد

که او همیشه بخشی از دنیای من خواهد بود

نمی‌خواهم ببینم که می‌رود

پس بهانه‌ای می‌آورم تا به ندای قلبم گوش دهد و بماند...

وقت آن است که بگذاری برود! «نمی‌خواهم بگذارم برود»

و در این دوگانگی همیشگی من قلب را انتخاب کردم.

دستم را بگیر و تمام روشنایی وجودت را به من بده

فرمان بده که امشب با تو همنوایی کنم

خب، باز هم می‌رویم

در دنیایی زندگی کنیم که دیگران در آن سهمی ندارند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

ناگهان عشق می‌آید و مرا بر روی زمین بی‌حفاظ می‌یابد،

هیچ جایی برای پنهان شدن نیست، هیچ جا برای دویدن، بازگشتی در کار نیست

تازه سفری آغاز شده است؛

ناگهان عشق مرا به جایی می‌برد که هرگز نبوده ام

دنیایی را نشانم می‌دهد که هرگز ندیده‌ام، فقط می‌توانستم خواب ببینم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

وقتی به روزهایی می‌اندیشم که سعی می‌کردم ترکش کنم

و به طرف من می‌آمد و می‌گریست

بعد از آن همه وقت وعدة بخشش کرة زمین را به من می‌دهد

و خودم نمی‌دانم چرا باورم می‌شود!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

خیلی خوب می‌دانم

می‌دانم که بعضی چیزها می‌روند

اما بعضی چیزها هرگز تغییر نمی‌کنند

چون نور ستاره‌ای که در چشمان تو می‌درخشد،

همچون توفانی در آسمان زمستانی

همچون ماه بر جزر و مدّ دریا که دائم آن را بالا و پایین می‌کند.

- همچون عشق من به تو

بعضی چیزها هرگز تغییر نمی‌کنند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

وقتی زمانه سخت می‌شود و قلبم را سردی فرا می‌گیرد،

آرزو می‌کنم غروب که می‌شود، همیشه رفیقی با من باشد،

یک دوست قدیمی که او نیز از دوزی من دلتنگ شود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

Image By Pic.Blogfa.Com

  خانه‌ام را در کنار اقیانوس‌ها رها کردم

همسرم را در کنار دریا

به این خیال که می‌توانم آوازهایم را در شهر بخوانم

فکر می‌کردم خیابان‌های لندن

با طلا سنگفرش شده‌اند

ولی تنها طلا نور خورشید غروب بود

و شبهای شهر بسیار سرد است؛

و این احساس را وقتی می‌شناسی که زمانی طولانی از خانه دور افتاده باشی

و بخواهی به خانه برگردی و این حس بسیار قوی است

دارم به خانه می‌روم دارم به خانه می‌روم

آن برگها فرو می‌ریزند و باد مرا فرا می‌خواند

و باید رهسپار شوم

تو تنها می‌مانی، تو بی‌کس می‌شود

اما اگر با ضرباهنگ باران بارنده می‌گریی

همه چیز رو به راه می‌شود، من در راهم، دارم به خانه می‌آیم.

آری دارم به خانه می‌آیم..

چشمهای او می‌خندند

و بستری برای آرمیدن دارد

خنده داره که اینهمه دوستش دارم، ولی همینطور است

و در گوشم نجوا کرد

روزهای آفتابی دیگر بار خواهند آمد

آه خدای من چقدر دلم برای باران روستایم تنگ شده بود!

و این صدائیست که شیفتة شنیدن آنم...

من آن احساس را درک می‌کنم و مدتهاست از خانه دور بوده‌ام

و می‌خواهم به خانه برگردم و این حسی قویست

دارم به خانه می‌آیم دارم به خانه می‌آیم

برگها فرو می‌ریزند و باد فرا می‌خواندم

و باید رهسپار شوم

تو تنها خواهی بود، تنها خواهی بود

اما اگر بر ضرباهنگ باران جاری می‌گریی

همه‌ چیز درست می‌شود، من در راهم، دارم به خانه می‌آیم

آری دارم به خانه می‌آیم

دارم به خانه می‌آیم... تحمل کن عزیزم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

به من آزادی و نور ببخش، به من خرد و راستی ببخش

              -  تنها نیاز من اندک مجالی است برای زیستن!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

گرفتي جامه فخر مرا از من صبورانه كُله را از نمد كردم

نشانم ده اگر يك مور آزردم اگر يك دانه گندم را لگد كردم

مرا يا رب نمي خواهي، گناه از هسیتو ، 

 نفرین اگر به اين دنياي بد كردم

به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب

اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

ای عطر ریخته...
عطر گریخته
دل عطردان خالی پر انتظار توست
غم یادگار توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

 هر آنچه که می‌شنوی به نحوی معنایش روشن است،

ما همه سرنشینان یک سفینه‌ایم، و به پیش می‌رویم

از اولین بار که صدای زندگی شنیده شد،

تا آخرین صدای انسان در این کُرة خاکی،

همیشه سؤال این بوده است که به کجا می‌رویم؟

                               به کجا می‌رویم؟

 Image By Pic.Blogfa.Com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

هرگاه دستت را می‌گیرم، چشمهایت از ترس لبریز می‌شود،

تو حالا نباید خودت را ببازی، که قیمت هرچیز پرداختنی است،

اما عشق من، شنیدم که در تاریکی گریه می‌کردی،

و اشکهایت بر روی بالش، خونی است که غلتان از قلبت سرازیر می‌شود؛

آه گناهکار تو همة چیزی را که داشته‌ای از دست می‌دهی،

روز تو پاره پاره شده و شبت به دیوانگی گذشته،

و عشق نمی‌تواند به تو دست یابد و جستجو پایانی ندارد،

و کسی را که فراموش کرده‌ای، تنها دوست واقعی تو بود...

پس روحت به عرش پرواز می‌کند و تو به سوی من دست دراز می‌کنی،

ولی در باز نخواهد شد چراکه کلید را دور انداخته‌ای،

نه... در باز نخواهد شد، چراکه تو کلید را دور انداخته‌ای،

آه غریبه مواظب باش که زندگی‌ای که به پیش می‌بری،

پُر از هشدارهایی است که تو نمی‌توانی یا نخواهی دید،

قصرت فرو ریخته و بر خاک افتاده،

شنیدم صدا می‌زنی فکر کردم نوازش دستانت را حس کردم،

آه قمارباز یادت باشد، عشقی را که گروه گذاشتی،

هرگز باز نخواهد گشت، چون بازی پایانی ندارد،

آنکه می‌خندد صدایت می‌کند، نوبت بازی توست،

برگ‌های برنده با هر گردش چرخ پایین می‌افتند،

بعد برده‌هایت را جمع می‌کنی، آمادة رفتنی،

ولی در باز نخواهد شد، چراکه تو کلید را دور انداخته‌ای،

آه دیگر جایی برای ماندن نیست،

پس صبر نکن که ببینی،

چراکه در باز نخواهد شد،

چون تو کلید را دور انداخته‌ای...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

خدا از آدمهایی که ضعف خود را می خواهند با
 
خداپرستی جبران کنند بیزار است  .
 
 به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی
 
توانم نفهمم ، من می فهمم .
 
خدايا !  چگونه زيستن را به من بياموز چگونه مردن را
 
خود خواهم آموخت .
 
نوشتن برای فراموش کردن است ، نه به یاد آوردن !!!
 
دکترعلی شریعتی
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

چه زیباست که

 
  لحظات شب به انتظار نوازش خورشید بیدارند،
 
  و درخت در خواب زمستانیش،
       جوانه میبیند،
 
    و آسمان با خنده ی صبح،
 
      شبنم را به زمین هدیه میکند.
  
چه زیباست که عشق از کلمات لبریز میشود.
  آهسته گام بردار،
 
 صمیمیت ما به روی بال شاپرک ها جاریست.
 
    بستر رویاها از جنس ابریشم نرم احساس است.
 
  در رد پای بودنت ،
 
       گل های ایمان و اعتماد رویید.
 
    اعتراف میکنم که :
 
            "  عشق ناموس زندگیست"
  
  وشیدایی من نه در کلام،
 
   که ریشه در پرتوهای روشن خورشید دارد.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

Image By Pic.Blogfa.Com

مسی به رنگ شفق بودم

زمان، سیه‌شدنم آموخت؛

 

در امید زدم یک عمر:

نه در گشاد و نه پاسخ داد

در دگر زدنم آموخت.

 

چراغ سرخ شقایق را

رفیق راه سفر کردم،

به پیشواز سحر رفتم

سحر، نیامدنم آموخت.

کنون، هوای سفر در سر

نشسته حلقه صفت بر در،

به هیچ سوی نمی‌رانم

حدیث خویش نمی‌دانم.

 

خوشم به عقربة ساعت

که چیره می گذرد بر من

درون آینه‌ها پیری است

که خیره می نگرد در من،

که خیره

      می‌نگرد

               در من...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

 

وقتی آسمان خشمگین دهان باز می‌کند

و از شمال تا جنوب شلاقی از باران فرود می‌آورد

پنجره‌هایت را ببند و همة درها را

و برای همه آنهایی که با سواحل سنگی برخورد می‌کنند دعا کن،

و وقتی جادة گرسته انگشتش را به سمت قلبت نشانه می‌رود و می‌گوید:

«غریبه دنبالم بیا، من به تو نشان می‌دهم از کجا شروع کنی».

خوب هیچ تکانی نخور، نه به چپ، نه به راست، چراکه آن تازی‌ها می‌خواهند تو را بگیرند،

و وادارت کنند که در دلِ شب طوفانی بدوی و جیغ بکشی،

و در یک شب طوفانی، سوسوی نوری، به چشم یک فرشته در حال پرواز رسید،

به درگاه آمد و آنجا سرباز جوانی را در حال گریه دید، که از زخم جنگ در حال مرگ بود،

بعد فرشته خداوند به شکل یک دختر درآمد،

و کنار پسرک زانو زد و گفت «به تو کمک خواهم کرد که به آن دنیا بروی،

آه روح خسته‌ات را آرام کن، سرت را بر شانه‌ام بگذار،

دست لرزانت را در دستم بگذار تا این شب به پایان برسد،

چراکه آن شیطان تو را می‌خواهد ولی تو یک سربازی،

و به همراه یک دوست در کنارت احتیاجی به پنهان شدن نیست، تا جنگ تمام شود»

آه خدایا در این شب طوفانی

پس اگر در یک شب طوفانی نیاز به کمک داشتی

مطمئن باش اگر شمعی روشن کنی، دوستی می‌تواند نورش را ببیند

ممکن است غریبه‌ای باشد که به دنبال تو می‌آید،

و شاید هم فرشته خداوند که برایت خبرهای بهتری آورده اس،

در یک شب طوفانی

آه صدایم را بشنو، خدایا صدایم را بشنو، آه خدایا در شب طوفانی‌ام،

آه صدایم را بشنو،‌ آه خدایا در شب طوفانی‌ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
                                 

                                   در زیر طاق نیلی آن آسمان دور،

در شهر یادهای پراکندة قدیم،

روزی که از دریچة تنگ اطاق درس

پُل زد به سوی پنجرة روبرو نسیم،

استاد پیر هندسه، بر تختة سیاه

خطی سفید را

از نقطه‌ای به نقطة دیگر دواند و گفت:

کوته‌ترین رهی که میان دو نقطه هست

ـ چونان پُلِ نسیم، میان دو پنجره ـ

خطی است مستقیم.

 

امروز، من به تجربه دانسته ام که:‌ نه!

راهِ‌ دراز زندگی ناتمام من

آن خط مستقیم میان دو نقطه نیست.

این راه خوفناک:

از نقطة ولادت تا نقطة هلاک

ـ چون آذرخش در شب تاریک آسمان ـ

خطی است مُنکسر، که ندانم کدام دست

ترسیم کرده با سرِ ناخن، به روی خاک...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

 

 

درخت باکره، از روح صبح بار گرفت

پرنده از رحم سبز او تولد یافت،

به سوی روزنة سرخ آفتاب شتافت.

 

خوشا پرنده که با روشنی برادر بود...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

ای آفریدگار!

دیگر به سرد مهری خاکسترم مبین،

امشب، صفای آبم و گرمای آتشم

امشب، به روی توست دو چشم نیاز من

امشب، به سوی توست دو دست نیایشم

 

امشب، ستاره‌ها همه در من چکیده‌اند

سرب مذاب، پر شده در کاسة سرم

هر قطره‌ای ز خون تنم شعله می‌کشد

من آتش روانم، من آتش ترم!