![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
این مطلبو به درخواست یکی از دوستام که خودش میدونه کیه گذاشتم لطفا نظرتونو راجع بهش بگین چون براش مهمه:
تویی آن پادشاه بی همتا منم آن عاشق بی رویا تویی آن عقاب تیز پرواز منم آن کلاغ پر عشوه و ناز بیا مرا نانی بده همدم کز آغوشت میروم با غم رفتم از سوی تو با غم بدان به یادتم هر دم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
به معیار دل - شادمانی- چهره ی بی نقاب اندوه است و آوای خنده از همان چاه پر شود از بسیاری ایام لبریز اشک می باشد. جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چطور میتوانی بگویی که دوستم داری وقتی میدانم که فقط میخواستی با من بازی کنی ولی احمق تویی چون من هم بلدم چطور با تو بازی کنم و در پایان میدانم چه کسی خواهد باخت و قبلاً این بازی را کردهام و دیگر نمیتوانم بازی کنم مرا برای چه میخواهی آنطور که خیال کردی، نیست پس با من بازی نکن چون من استاد این بازی هستم و اگر میخواهی تقلب کنی با من نمیتوانی آنقدرها هم جدی نیست هرگز آنقدرها به تو و خودم فکر نکردهام من عاشق تو نبودم فقط کنجکاو بودم فکر کردی با چه کسی قاطی شدی حالا دیگر باید فهمیده باشی که آنقدرها هم جدی نبود باید نگران باشی از این که همیشه یک قدم از تو جلوترم که بفهمی چه میکنی قبلاً بازی کردهام، برایم تازه نیست پس این بازیها را باکسی بکن که گول نخورد دروغهایی را که با دندانهای به هم فشرده میگویی، میتوانم ببینم با هر کلمهای که می گویی برایم واضح میشود که اشتباه بازی می کنی و بازیات قوی نیست خیلی وقت است که در این بازی هستم، پس راه بیفت آن قدرها هم جدی نیست هرگز آن قدرها به تو و خودم فکر نکردهام من عاشق تو نبودم فقط کنجکاو بودم با قلب من بازی نکن پیش از آن که شروع کنی رهایت میکنم آن قدرها هم جدی نیست هرگز آن قدرها به تو و خودم فکر نکردهام من عاشق تو نبودم فقط کنجکاو بودم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم پیش از آن که پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم بر آنم که باشم. در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند تا دریابم شگفتی کنم باز شناسم که ام که می توانم باشم که می خواهم باشم تا روزها بی ثمر نماند ساعت ها جان یابد و لحظه ها گرانبار شود هنگامی که می خندم هنگامی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی حقیقت که رهی است ناشناخته پُر خاک ناهموار راهی که باری... در آن گام می گذارم که در آن گام نهاده ام و سرِ بازگشت ندارم بی آنکه دیده باشم شکوفایی گل ها را بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات. اکنون مرگ می تواند فراز آید. اکنون می توانم به راه افتم اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
این است قانون گرم انسان ها از رَز باده می سازند از زغال آتش و از بوسه ها انسان ها.
این است قانون سخت انسان ها دست ناخورده ماندن به رغم شوربختی و جنگ به رغم خطرهای مرگ.
این است قانون دلپذیر انسان ها آب را به نور بدل کردن رویا را به واقعیت و دشمنان را به برادارن
قانونی کهنه و نو که طریق کمالش از ژرفای جان کودک تا حجت مطلق می گذرد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ناقوس خالی پرندگان مرده در خانه ای که همه می خوابند در ساعت نُه. زمین بی حرکت می ماند پنداری کسی آه می کشد درختان حالتی خندان دارند آب بر نوک هر برگ می لرزد ابری شب را در می نوردد. در برابر در مردی آواز می خواند پنجره بی صدا باز می شود...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اگر خود را به تو بسپارم، باید اینجوری باشد اول اینکه حاضر نیستم سرم کلاه بگذاری به من بگو اگر نتوانم به تو اطمینان کنم به چه کسی میتوانم و حاضر نیستم با من مثل یک احمق رفتار کنی تو گفتی ما میتوانیم تا ابد با هم باشیم میبینی، این را خود گفتی، تو این را گفتی ولی اگر مرا میخواهی باید همة رؤیاهای مرا عملی کنی اگر واقعاً مرا میخواهی عزیزم اگر عشق مرا داشتی و من با تمام وجودم به تو اعتماد میکردم، به من تسلی میدادی؟ به من بگو عزیزم و اگر میدانستی که واقعاً دوستم نداری، آیا به من دروغ میگفتی؟ و مرا عزیز خودت میخواندی؟ میگویی عشق مرا میخواهی و باید به دست بیاوری ولی اول چیزهایی هست که باید بدانی اگر میخواهی همهچیزم را به تو بدهم تا با آن زندگی کنی باید عشق حقیقی را احساس کنم، وگرنه همهچیز باید تمام شود نمیخواهم به زور مرا به دست بیاوری و عاقبت بدبخت شوم به درد و رنج نیاز ندارم پس پیش از آن که خودم را به تو بسپارم باید حقیقت را بدانم اگر زندگیم را با تو سر کنم اگر عشق مرا داشتی و من با تمام وجودم به تو اعتماد میکردم، به من تسلی میدادی؟ به من بگو عزیزم و اگر میدانستی که واقعاً دوستم نداری، آیا به من دروغ میگفتی؟ و مرا عزیز خودت میخواندی؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را محو تو ام چنانکه ستاره به چشم شب یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آنچنان که درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره تاب را بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل یا آنچنان که بال پریدن عقاب را حتی اگر نباشی، می آفرینمت چونان که التهاب بیابان سراب را ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
صبح از دریجه سر به درون می کشد به ناز وز مشرق خیال تو صبح تابناک تری را - در کنار من- با چهره ی شکفته چو گلهای نسترن لبخند می زنی. من آفتاب پاک تری را در نوشخند مهر تو می بینم در مطلع بلند شکفتن...
لطفاْ برای خواندن کامل این متن بر روی "ادامه مطلب" کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند باتو، کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو، دریا با من مهربا نی می کند باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند باتو، من با بهار می رویم باتو، من در عطر یاس غوطه ورم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مردان بزرگ فقط آرمان های خود را نمایش داده اند... فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
از اول هم منوتو ما نبودیم منو تو مال یه دنیا نبودیم از اول هم تو اون سردرگمی ها می گفتیم با همیم اما نبودیم تمومش کن بیا از هم جدا شیم بیا انقدر تکراری نباشیم تمومش کن تا همینجا تو یه لحظه از این تنهایی با هم رها شیم تمومش کن ته این جاده بسته تهش ماییم که قلبامون شکسته بگو اینجا کجای قصه ی ماست نگاه کن اول راهیمو خسته نترس از اینکه حرفام دلنشین نیست تموم سهم ما از عشق این نیست ما عشق اول هم بودیم اما همیشه عشق اول بهترین نیست تمومش کن بیا از هم جدا شیم بیا انقدر تکراری نباشیم تمومش کن تا همینجا تو یه لحظه از این تنهایی باهم رها شیم....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بخشش آنگاه که از ثروت است و از مکنت هرچه بسیار باز اندک باشد که واقعیت بخشش ایثار از خویشتن است....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
"خواهش می کنم یک فرصت دیگر به من بده استدعا می کنم فقط یک فرصت دیگر که گوش بدهی... این ماجرای عشقی یک فیلم نیست یا عشقی جاودان در یک نگاه. گوش می کنی... او حالا پاره ای از من است او حالا در اعماق قلبم است پس..."
اگر واقعاْ دوستش داری بگذار برود او دختر توست و می دانم نگرانی ولی همچون پرنده ای گم شده در هوای سرد شب او تنهاست... به روزهایی فکر کن که جوان بودی که درد عشق بسیار شدید بود آیا تنها نبودی؟ او دیگر بچه نیست او زنی است با عشق در چشمانش پس... اگر واقعاْ دوستش داری بگذار برود آه او مانند یک پرنده است در اشتیاق باد زمستانی اگر بگذاری برود در بهار باز خواهد گشت اما اگر مجبورش کنی میماند و آزادی اش را در دست بگیری صبح از خواب بر می خیزی و می بینی که رفته است... او دیگر بچه نیست او زنی است با عشق در جشمانش پس ... اگر واقعاْ دوستش داری بگذار برود بگذار بود تا همسرش را برگزیند اگر واقعاْ دوستش داری...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
لب دریا رسیدم تشنه بی تاب ز من بی تاب تر جان و دل آب مرا گفت از تلاطمهای میاسای! که بد دردی است جان دادن به مرداب!...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شبی خواهد رسید از راه که می تابد به حیرت ماه می لرزد به غربت برگ می پوید پریشان باد... فضا در ابری از اندوه درختان سر به روی شانه های هم - غبارآلود و غمگین- راز واری را به گوش یکدگر آهسته می گویند. دری را بی امان در کوچه های دور می کوبند چراغ خانه ای خاموش درها بسته هیچ آهنگ پایی نیست کنار پنجره نوری نوایی نیست... هراسان سر به ایوان می کشاند بید به جز امواج تاریکی چه خواهد دید؟
مگر امشب کسی با آسمان با برگ با مهتاب دیداری نخواهد داشت؟ به این مرغی که کوکو می زند تنها مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟ مگر امشب دلی در ماتم مردم نخواهد سوخت مگر آن طبع شورانگیز خورشیدی نخواهد زاد؟ کسی اینگونه خاموشی ندارد یاد...
شگفت انگیز نجوایی است؟ در و دیوار به دنبال کسی انگار می گردند و می پرسند: از همسایه از کوچه. درخت از ماه ماه از برگ برگ از باد!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چون عشق اشارت فرماید قدم به راه نهید گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق و چون بر شما بال گشاید سرفرود آورید به تسلیم اگر شمشیری نهفته در این بال جراحت زخمی بر جانتان زند... (جبران خلیل جبران) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اگر میدانستی در انتظار و خواستن تو چه کشیده ام آیا این عشق است؟ چطور به من بگو چطور خواهم فهمید؟ آیا قلبم وادارم خواهد کرد که باور کنم این عشق است؟ یا که می توانم به احساسی که دارم اطمینان کنم؟ اگر می توانستی فکرم را بخوانی می فهمیدی چقدر سعی کرده ام اما هنوز نمی توانم تصمیم بگیرم اگر میدانستی در انتظار و خواستن تو چه کشیده ام آیا این عشق است؟ به من بگو آیا این عشق است؟ آیا تو می دانی که این واقعیت دارد؟ می دانی که عشق واقعی تا آخر عمر می ماند؟ آیا مثل ستاره های آسمان می درخشد؟ و می دانی که اگر بتوانی فقط برای یک لحظه عاشق شوی... آن لحظه ابدی خواهد شد چرا ... چرا انقدر نامطمئنم آیا این عشق است که در خانه ی مرا می زند؟ یا صدای تپش قلب من است؟ اگر می توانستی فکرم را بخوانی تو می دانی که نمی توانم آنچه را که در درونم احساس می کنم پنهان کنم اگر میدانستی در انتظار و خواستن تو چه کشیده ام آیا این عشق است؟ به من بگو آیا این عشق است؟ به من بگو آیا این عشق است؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
زندگی را اگر در بهای عشق تو سودا توانستمی مرگ.. وه چه آسان می بود!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
نگاه نسترن ها بود اگر بانگی در آن خاموش می پیچید نسیم بال قوها بود اگر برگی در آن آرام می لرزید
مه آلودی به راز آمیخته دریاچه و جنگل پرندی جاودان گسترده در باران چمنزاران
درخت و سبزه. ابر و آسمان. پیچیده در اندوه یک پیغام درنگی در نهاد قصه ی آغاز بغضی در گلوی لحظه ی فرجام. مکان راه زمان بسته ازل را با ابد. جان ها به هم آهسته. پیوسته.
مگر همواره در پرواز. روحِ آب بود آنجا! نمی زد نبض عالم آه! می گفتی خدا در خواب بود آنجا!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تنهاتر از همیشه در ایوان نشسته ام ماه درشت - یاس هزار پر- ماه درست - باغ کبوتر- ماه تمام تازه و تر بر آب های نیلی شب بال می زند من نیز پا به پایش با بال بسته ام! تنهاتر از همیشه جام می ام تهی است جام غمم پر است کاین جام را به سنگ صبوری شکسته ام شب همره نسیم و ستاره با کاروان یاس و کبوتر تا کوچه پاغ های سپیده آهسته می رود... من نیز پا به پای سه تار گسسته ام...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
گلبرگ هایش پژمرد چرا که قلبش میوه ای بود... ساعت ها و روزها پاهای خود را در آب نهاد: در آب باران و در آب چشمه در آب رود.. اما گیسوانش هرگز نشکفت... شبان سرد بسیار از خانه بیرون خفت تا مگر سحرگاهان خورشید پیکرش را به شبنم فرو پوشد... بر پاهای خویش اشک ها ریخت و ابرها همه بر او گریستند. اما بیهوده: عشق و زجر. نسیم و باد. مرگ و فراموشی. خورشید و ظلمت. هیچ یک به دردش چاره نکردند. آنگاه باغبانی در گلدانی به سردابش نهاد تا زمستان بگذرد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
گرفتار وحشت زده مبهوت از شعبده ی زیستن به چشم دیدن به گوش شنیدن به دست سودن به بینی بوییدن به زبان چشیدن به قصد دریافت آن که زندگی چیست چه می تواند باشد گرفتار وحشت زده مبهوت...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شب هنگام باز می آیم تا به رویا دیدارت کنم. کسم نخواهد دید و بازم نخواهد پرسید خاطر آسوده دار و در را باز بگذار!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بر بخار شیشه انگشت می کشم جهان در نور نازکی به چشمانم می ریزد. نگاه می کنم هزار پنجره ی تاریک بر دیوارهای جهان پیداست نگاه می کنم و گوش می سپارم به صدای تو که باز به کنار پنجره بیایی در زمزمه ی رخشانی از ترانه های "قمر" تا جهان به آواز درآید.
نمی آیی و شب بر شیشه ها می ماند و آواز "قمر" در یادها... نمی آیی و بخار بر شیشه ها می نشیند و هزار پنجره می ماند آن سو و آواز نخوانده ات...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|