تبليغاتX
نه نترس! کافر نمی شوم...
در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست..دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد

 

اول می‌گویی که مجبوری بروی

در هر حال هرگز نباید با تو می‌بودم

حالا می‌گویی که می‌خواهی بمانی

خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت می‌فرستم

می‌گویی که مجبوری بروی

در هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم

حالا می‌گویی که می‌خواهی بمانی

خیلی دیر است، خیلی دیر است

 

مثل یک عروسک خیمه‌شب بازی

آمدی و اختیار مرا به دست گرفتی

حاضر بودم همه چیزم را بدهم که تنها محبوب تو باشم

 

فکر آن چیزی که روزی به من خواهی داد

ذهنم را با رؤیا پر کرد

به امید چیزی که به من خواهی داد

ماندم و صبورانه انتظار کشیدم

 

اول می‌گویی که مجبوری بروی

در هر حال هرگز نباید با تو می‌بودم

حالا می‌گویی که می‌خواهی بمانی

خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت می‌فرستم

می‌گویی که مجبوری بروی

در هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم

حالا می‌گویی که می‌خواهی بمانی

خیلی دیر است، خیلی دیر است

 

زمانی مال من بودی

به جای همة چیزهایی که نیاز داشتم بودی

به من وقت و انگشتر الماس می‌دادی

اما چیز دیگری کم بود

هرگز همة شب را نماندی

رنج بردم، دعا کردم و برایت گریه کردم

بعد از همة آن چیزهایی که میان ما گذشت

حس می‌کنم تو را حتی نشناختم

 

اول می‌گویی که مجبوری بروی

در هر حال هرگز نباید با تو می‌بودم

حالا می‌گویی که می‌خواهی بمانی

خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت می‌فرستم

می‌گویی که مجبوری بروی

در هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم

حالا می‌گویی که می‌خواهی بمانی

خیلی دیر است، خیلی دیر است

 

لازم نیست به من تلفن کنی

دیگر نمی‌خواهم از تو خبری بشنوم

نیازی نیست، تلفن نکن

احمق نباش و از خانه‌ام بیرون برو

چون زنی مثل من

باید به راه دیگری برود

 

اول می‌گویی که مجبوری بروی

در هر حال هرگز نباید با تو می‌بودم

حالا می‌گویی که می‌خواهی بمانی

خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت می‌فرستم

 

می‌گویی که باید بروی

به هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم

حالا می‌گویی که می‌خواهی بمانی

خیلی دیر است، خیلی دیر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

زندگی

بر صلیبم

              میخکوب!

خون چکد از پیکرم محکوم باورهای خویش.

بوده ام دیروز هم آگاه از فردای خویش

 

مهرورزی کم گناهی نیست! می دانم

                                           سزاوارم... رواست...

آنچه بر من می رسد زین ناسزاتر هم سزاست.

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست

 

مهرورزی کم گناهی نیست!

کم گناهی نیست عمری.. عشق را..

                                      چون برترین اعجاز باور داشتن...

پرچم این آرمان پاک را

در جهان افراشتن..

پاسخ آن.. این زمان:

          تن فرو آویخته!

                            با نای بی آوای خویش!

 

ساقه ی نیلوفری روئید در مرداب زهر!

 ای همه گلهای عطر آگین رنگین!

                         این جسارت را ببخشایید بر او

                          این جسارت را ببخشایید!

جرم نابخشودنی این است:

- "ننشستی چرا بر جای خویش"؟

 

جای من بالای این دار است با این تاج خار!

در گذرگاه شما

                    این تاج... تاج افتخار...

جای من تا ساعتی دیگر از این دنیا جداست

جای من دور از تباهی های دنیای شماست

ای همه رقصان!

درون قصر باورهای خویش!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط آزاده | 

 

یوسف گفت: "حوادث به ترتیبی مرا در اختیار خویش گرفته اند که من

با آن ترتیب توافقی نداشته ام"...

و منالک گفت: " به درک! من ترجیح می هم که به خود بگویم

آنچه نیست نمی توانسته است باشد..."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

الماس را جز در قعر زمین نمی توان یافت و

حقایق را جز در اعماق فکر نمی توان کشف کرد...

                                                        ویکتور هوگو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

تنهایی

 

سخت در فکر خودم و تو بوده‌ام

با آن که کس دیگری را دوست دارم

می‌دانم که قلبم مال توست

به من بگو چه شد که گذاشتیم

کار به اینجا بکشد

شاید می‌بایست

احساسات درونمان را پنهان می‌کردیم

احساساتی را که می‌دانم نمی‌توانیم انکار کنیم

 

هرگز نمی‌بایست به تو می‌گفتم

که برایم اهمیت داری

فکر نمی‌کردم آنقدر بد باشد

هرگز نمی‌بایست تو را می‌بوسیدم

هرگز نمی‌بایست دستت را می‌گرفتم

باید راهی برای رهایی از این احساسات پیدا کنم

 

چه کردم

آن روزی که گذاشتم سر بخوری و وارد روحم شوی

همان وقت بود که فهمیدم

همیشه در زندگی تو را خواهم خواست

هیچ کس نمی‌تواند

چیزهایی را که من و تو پای تلفن به هم گفتیم، بداند

خیلی بد می‌شد

اگر حتی می‌فهمیدند من و تو

پنهانی در هم آمیختیم

هرگز نمی‌بایست به تو می‌گفتم

که برایم اهمیت داری

فکر نمی‌کردم آنقدر بد باشد

هرگز نمی‌بایست تو را می‌بوسیدم

هرگز نمی‌بایست دستت را می‌گرفتم

باید راهی برای رهایی از این احساسات پیدا کنم

 

خیلی می‌ترسم، دلم می‌لرزد

احساس می‌کنم انگار یک نفر دیگر هم می‌داند

آه خدای من، هر دوی شما را خیلی دوست دارم

و اجبار به انتخاب یکی از شما دو نفر

دروناً مرا آزار می‌دهد

 

هرگز نمی‌بایست به تو می‌گفتم

که برایم اهمیت داری

فکر نمی‌کردم آنقدر بد باشد

هرگز نمی‌بایست تو را می‌بوسیدم

هرگز نمی‌بایست دستت را می‌گرفتم

باید راهی برای رهایی از این احساسات پیدا کنم

 

هرگز نمی‌بایست به تو می‌گفتم

که برایم اهمیت داری

هرگز نمی‌بایست تو را می‌بوسیدم

هرگز نمی‌بایست دستت را می‌گرفتم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

بر درخت اقاقیا

تکیه می دهی و برگها می ریزند

برگها

کوچک و زرد پناهت می دهند

ابرها می آیند

و تو باز باران ها را خواهی دید

و پنجره هایی که هر صبح

با حجم تنهایی آدم

شکلی دوباره می گیرند

با شانه ها یخمیده

تکیه می دهی و نگاه می کنی

در صدای تابی که آرام

می آید و می رود

                   می آید و می رود.

 

کودکی

تاب خورده و رفته است

با گیسوان لرزانی در باد

و تو هنوز نگاه می کنی

به رد گامهایی که بر شن ها دویده اند

بر شن ها می دوی اما

کودکی باز نمی گردد...

 

بر درخت اقاقیا

برگی نمانده است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

در ایوان

چراغ می درخشد

و پروانه ها از دور می آیند.

 

به راه می نگرم

باد می وزد

و شعله می میرد

آه

بگو پروانه ها چه کنند؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

gol sorkh

زندگی چون گل سرخیست پر از عطر

پر از خار

پر از برگ لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و خار و گل و برگ

همه همسایه ی دیوار به دیوار همند....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 
*آخرین به روز رسانی *
*پست الکترونیکی من*
*گذشته وبلاگ*
*درباره ی کاستومایز*
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق لحظه های تنهاییم....البته پیش بینی نمی کردم که انقدر برام جدی بشه که هر روز با عشق دنبالش کنم و سعی کنم پربارش کنم.
و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. دوست دارم اینو بدونین که همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش:
- شعر معاصر فرانسه
- مجموعه اشعار فریدون مشیری
- همچون کوچه ای بی انتها
- مجموعه اشعار فروغ فرخزاد
- مائده های زمینی، آندره ژید
- همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح
- بانو، کیکاووس یاکیده
- پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی
- مجموعه اشعار نادر نادرپور
- اشعار شادروان حسین پناهی
- منابع متفرقه
امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه.
جا داره که از دوستای خوبی که برام مطلب می فرستن مثل احمد جعفری نژاد و حامد منصوری و امیر مهجور عزیز و سولماز سیف و اکرم مینویی عزیزم که اینطوری تو تنوع کاستومایز کمکم می کنن، تشکر کنم و باید اینو اذعان کنم که به نوعی در موفقیت این وبلاگ با من سهیم هستن.

*پیوندهای روزانه*
- هفته‌نامه عمانوييل
- مدادي كوچك در دستان خدا
- خلوتهای تنهایی*
- اجق وجق های بی اجازه*
- عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس*
*آرشیو پیوندهای روزانه
*آرشیو هفتگی مطالب و آخرین آپدیت‌ها*
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
*آرشیو موضوعی کاستومایز*
×اشعار کوتاه×
×ترجمه ترانه های خارجی×
×صفحات تنهایی×
×یادداشتهای روزانه من×
×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!×
*لینک دوستان من*
- به کسی نگو چرت و پرت میگم*
- پاره پاره*
- تشرنامه*
- THOMAS ANDERSON*
- سها همیشه یک سکوت
- سایت ایرانیان
- وبلاگ شخصی سما
- و گذشتن
- رویای شیرین من
- میدان زنان!!*
- کابوس بروانه ها
- صدای پای ماه
- نفس بلوچ
- حلقه
- دختر بودن
- تکناز
- هر چی که دلت بخواد آنتی فیلتر
- دانلودکده
- اتوپیای واژگان سیاسی
- دنیای کامپیوتر و اینترنت
- جوان امروز
- مطالب خوب من!
- داستان و مقالات
- مقالات من و تو
- پسر جزیره
- نام قبیله ام شرمساریست...
- خدا، عشق، زندگی
- الهه عشق
- سرود بودن من
- سرزمین خدمات اینترنتی
- عاشقانه ها
- داستان‌های تقریباً کوتاه*
- جیغ بنفش
- دایره ی طلایی
- سجاد رحیمی مدیسه
- هستم- می تونم
- رابطه ی پنهان
- آدم نما
- عشق صورتی
- سه بچه فیل!
- تولکیان
- کتاب غم
- باران که می‌بارد...
- سلطان آسمانها
- عکسهای گرافیکی و بکر
- وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
- مشاهیر ایران زمین
- بي‌بي باروني
- پرنیابلاگ
- فاحشه در زمستان!!
 

 RSS

POWERED BY M.S



*دوستای خوبم که گه گاهی بهم سر می زنن*





Powered by WebGozar