![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
اول میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز نباید با تو میبودم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت میفرستم میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، خیلی دیر است مثل یک عروسک خیمهشب بازی آمدی و اختیار مرا به دست گرفتی حاضر بودم همه چیزم را بدهم که تنها محبوب تو باشم فکر آن چیزی که روزی به من خواهی داد ذهنم را با رؤیا پر کرد به امید چیزی که به من خواهی داد ماندم و صبورانه انتظار کشیدم اول میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز نباید با تو میبودم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت میفرستم میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، خیلی دیر است زمانی مال من بودی به جای همة چیزهایی که نیاز داشتم بودی به من وقت و انگشتر الماس میدادی اما چیز دیگری کم بود هرگز همة شب را نماندی رنج بردم، دعا کردم و برایت گریه کردم بعد از همة آن چیزهایی که میان ما گذشت حس میکنم تو را حتی نشناختم اول میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز نباید با تو میبودم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت میفرستم میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، خیلی دیر است لازم نیست به من تلفن کنی دیگر نمیخواهم از تو خبری بشنوم نیازی نیست، تلفن نکن احمق نباش و از خانهام بیرون برو چون زنی مثل من باید به راه دیگری برود اول میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز نباید با تو میبودم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت میفرستم میگویی که باید بروی به هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، خیلی دیر است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بر صلیبم میخکوب! خون چکد از پیکرم محکوم باورهای خویش. بوده ام دیروز هم آگاه از فردای خویش
مهرورزی کم گناهی نیست! می دانم سزاوارم... رواست... آنچه بر من می رسد زین ناسزاتر هم سزاست. در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست
مهرورزی کم گناهی نیست! کم گناهی نیست عمری.. عشق را.. چون برترین اعجاز باور داشتن... پرچم این آرمان پاک را در جهان افراشتن.. پاسخ آن.. این زمان: تن فرو آویخته! با نای بی آوای خویش!
ساقه ی نیلوفری روئید در مرداب زهر! ای همه گلهای عطر آگین رنگین! این جسارت را ببخشایید بر او این جسارت را ببخشایید! جرم نابخشودنی این است: - "ننشستی چرا بر جای خویش"؟
جای من بالای این دار است با این تاج خار! در گذرگاه شما این تاج... تاج افتخار... جای من تا ساعتی دیگر از این دنیا جداست جای من دور از تباهی های دنیای شماست ای همه رقصان! درون قصر باورهای خویش!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
یوسف گفت: "حوادث به ترتیبی مرا در اختیار خویش گرفته اند که من با آن ترتیب توافقی نداشته ام"... و منالک گفت: " به درک! من ترجیح می هم که به خود بگویم آنچه نیست نمی توانسته است باشد..."
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
الماس را جز در قعر زمین نمی توان یافت و حقایق را جز در اعماق فکر نمی توان کشف کرد... ویکتور هوگو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
سخت در فکر خودم و تو بودهام با آن که کس دیگری را دوست دارم میدانم که قلبم مال توست به من بگو چه شد که گذاشتیم کار به اینجا بکشد شاید میبایست احساسات درونمان را پنهان میکردیم احساساتی را که میدانم نمیتوانیم انکار کنیم هرگز نمیبایست به تو میگفتم که برایم اهمیت داری فکر نمیکردم آنقدر بد باشد هرگز نمیبایست تو را میبوسیدم هرگز نمیبایست دستت را میگرفتم باید راهی برای رهایی از این احساسات پیدا کنم چه کردم آن روزی که گذاشتم سر بخوری و وارد روحم شوی همان وقت بود که فهمیدم همیشه در زندگی تو را خواهم خواست هیچ کس نمیتواند چیزهایی را که من و تو پای تلفن به هم گفتیم، بداند خیلی بد میشد اگر حتی میفهمیدند من و تو پنهانی در هم آمیختیم هرگز نمیبایست به تو میگفتم که برایم اهمیت داری فکر نمیکردم آنقدر بد باشد هرگز نمیبایست تو را میبوسیدم هرگز نمیبایست دستت را میگرفتم باید راهی برای رهایی از این احساسات پیدا کنم خیلی میترسم، دلم میلرزد احساس میکنم انگار یک نفر دیگر هم میداند آه خدای من، هر دوی شما را خیلی دوست دارم و اجبار به انتخاب یکی از شما دو نفر دروناً مرا آزار میدهد هرگز نمیبایست به تو میگفتم که برایم اهمیت داری فکر نمیکردم آنقدر بد باشد هرگز نمیبایست تو را میبوسیدم هرگز نمیبایست دستت را میگرفتم باید راهی برای رهایی از این احساسات پیدا کنم هرگز نمیبایست به تو میگفتم که برایم اهمیت داری هرگز نمیبایست تو را میبوسیدم هرگز نمیبایست دستت را میگرفتم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بر درخت اقاقیا تکیه می دهی و برگها می ریزند برگها کوچک و زرد پناهت می دهند ابرها می آیند و تو باز باران ها را خواهی دید و پنجره هایی که هر صبح با حجم تنهایی آدم شکلی دوباره می گیرند با شانه ها یخمیده تکیه می دهی و نگاه می کنی در صدای تابی که آرام می آید و می رود می آید و می رود.
کودکی تاب خورده و رفته است با گیسوان لرزانی در باد و تو هنوز نگاه می کنی به رد گامهایی که بر شن ها دویده اند بر شن ها می دوی اما کودکی باز نمی گردد...
بر درخت اقاقیا برگی نمانده است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در ایوان چراغ می درخشد و پروانه ها از دور می آیند.
به راه می نگرم باد می وزد و شعله می میرد آه بگو پروانه ها چه کنند؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
زندگی چون گل سرخیست پر از عطر پر از خار پر از برگ لطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و خار و گل و برگ همه همسایه ی دیوار به دیوار همند....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|