تبليغاتX
نه نترس! کافر نمی شوم...
در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد
 

دمیدن صبح کاذب را شناخته ایم

چاپار اسبها را در حیاط به دلیجان می بندد

با آب سطل سنگفرش را می شویند! صدای تلمبه

سرِ خمار کیست که از فرط اندیشه به خواب رفته باشد!

جاهایی که باید گذاشت و گذشت

اطاق کوچک

اینجا یک لحظه سرم را تکیه داده ام

              - حس کرده ام

              - فکر کرده ام

بیداری کشیده ام

                          - کاش مرگ بیاید!

هر کجا که سرآید

وقتی زنده بودم اینجا بودم...

اطاق های رها شده

در عزیمت ها این شگفت می نماید که من هرگز نخواسته ام اندوهگین باشم

همواره از تملک کنونی "این" به بهجت می آیم...

پس باز هم لحظه ای به این دریچه تکیه کنم...

لحظه ای بیش نیست که رفته است.

من میخواهم که این یک بیدرنگ در پی آن دیگری برود...

تا دیگر نتوانم در این شب قریب به اتمام - رو به امکان بی نهایت سعادت خم شوم...

ای لحظه ی دلکش.. بر این دشت نیلگون شطی از فلق جاری ساز.

دلیجان آماده است.

حرکت کنیم!

- کاش هر چه از فکر من گذشت همچون من در بهت گریز مفقود شود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

لج کرده ای

صبحی دوباره به خیابان می آیی

و به رهگذران بی چتر

                    خیره می شوی

بیرون از این روزها می گذرند

بیرون از این شبها

خیره به جایی که عکس هایشان را گم کرده اند

رهگذرانی که شانه به هم می سایند

و بعد از چند پلک

چشم ناشناسی را رها می کنند و

خیره به جایی که عکس هایشان را گم کرده اند

چشم ناشناسی رهایت می کند

چیزی نمی یابی

حرفی نمی زنی

به رهگذران بی چتر

خیره می مانی...

 شب برفی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

 راه بسته

        رهروان خسته....

رهزنان

         اهریمنانی دشنه در مُشت

         هم از پیش هم از پُشت

با نفیری تلخ زیر لب که:

         باید بُرد باید خورد باید کُُشت!

 

کرکسان با چنگ و منقاری به خون خستگان شسته

انتظار لحظه ی تاراج را از اوج

هاله ای از هول پیوسته

رو به پایین می نهند آهسته آهسته...

 

راه بسته..

رهروان خسته....!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 


گريخت به ژرفاي تنهاييم

 از ناگهان بي تابيش به هيچ مبدل شدم

و هنگامه آن بود که آغاز کنم

دويدم تا به پرواز رسيدم

در ميان اوج به اندوه عشقش پي بردم

 افسوس که قدري دير گرماي دستانش را طالب شدم

                                    - او در ميان سردي نگاهم يخ زده بود!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

خیال می‌کنی باید مرا لای یخ نگهداری

نکن

خیال می‌کنی می‌خواهم پولت را خرج کنم

نخواهم کرد

حتی اگر مفلس هم بودی

عشق من خرجی نداشت

خیال می‌کنی می‌خواهم بنز تو را سوار شوم

نمی‌خواهم

اگر بخواهم دندانم را خلال کنم، خودم خلال دارم

حتی اگر مفلس هم بودی

عشق من خرجی نداشت

 

وقتی سوار بر اتومبیل «اسکالید» گذشتی

کامیونی را که به نوکرت دادی دیدم

وقتی به من نگاه کردی می‌دانستم که این یک بازی است

آستینت را بلا زدی تا رولی بلینگ را ببینم

بعد تو را در آن غرفة اختصاصی کناری دیدم

گیلاس مشروب تست را بلند کردی که به تو توجه کنم

اما در دلت آشوب است

فکر می‌کنم باید بدانی

مهم نیست که بیش از حد به مجلس رقص بروی

 

مهم این است

که با من درست رفتار کنی

آن چیزهایی را که نیاز دارم به من بدهی

چیزهایی که پول نمی‌تواند بخرد

 

خیال می‌کنی باید مرا لای یخ نگهداری

نکن

خیال می‌کنی می‌خواهم پولت را خرج کنم

نخواهم کرد

حتی اگر مفلس هم بودی

عشق من خرجی نداشت

خیال می‌کنی می‌خواهم بنز تو را سوار شوم

نمی‌خواهم

اگر بخواهم دندانم را خلال کنم، خودم خلال دارم

حتی اگر مفلس هم بودی

عشق من خرجی نداشت

 

وقتی فرصتی پیدا کردم

فکر می‌کردم تو درک می کنی

عزیزم کارت اعتباری عشق نیست

بنابراین تو می‌خواهی چیزی را بخری که همین حالا هم مال توست

آنچه من می‌خواهم در فروشگاهها پیدا نمی‌شود

از تو چهره‌ای دیدم که واقعاً حس می‌کنم

افراط می‌کند و واقعی نیست

اگر آن چهره تغییر نکند، باید راه بیفتم و بروم

دارم می‌روم، کلیدم کجاست؟

باید بروم

                        مهم این است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

دعا کردن تقاضا کردن نیست

 بلکه قرار دادن خود در دستان خدا

 و گوش دادن به صدای او از اعماق قلب است.

                                                                           مادر ترزا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

اگر در زندگي مصائب بي شمار دوزخي وجود دارد،

دوزخ خواندن زندگي شجاعت نيست.

شجاعت آن است كه اين مصائب و شكنجه ها را ببينيم

و با وجود اين

 در دل خود بهشتي برپا كنيم .

                                                               كريستين بوبن

پاییز و دلتنگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

از برگها شنیده ام آواز ماه را

وز آبها ترانه ی خواب گیاه را

 

آموختم ز برق سرشک ستاره ها

فریاد اشک را و زبان نگاه را

 

و آن چشم آهوانه که یک عمر روز و شب

                                  بی گریه سر نکرد

غم را به من نمود و شبان سیاه را

 

با آنکه در تبسم مهر تو یافتم

ذوق گناه را

                       اما

همیشه زمزمه واری است بر لبم:

- کای عشق

               پیش از آنکه تو خاکسترم کنی

ای کاش می شناختم از راه چاه را!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 


پلکهاي مرطوب مرا باور کن...

اين باران نيست که مي بارد...

صداي خسته من است که از چشمانم بيرون مي ريزد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

انسان وقتي در کار سياست آسان فريب مي‌خورد که تصور کند ديگران را فريب داده است.
                                                                        ژول سيمون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

این شعر رو تقدیم میکنم به محمد عزیز به مناسبت تولدش:

دوست داشتن

برای بودن
     زیستن
مجالی مرا بس
تا بدانم
          گلبرگهای گل سرخ معطر از چیست...
حس خوب پرواز
زیبایی لحظه
                    آه خدای من... تا خدا چقدر فاصله است.....
میلادت مبارک...

چون استقلالی هستم و قهرمان هم شده تیممون. واسه همین اولین پست امروزمو با رنگ آبی گذاشتم. راستی استقلالی ها بهتون تبریک میگم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

شکست حاصل کمرويي است

 اما از کاميابي که با گستاخي به چنگ مي ايد ارزنده تر است...


 من اینجا هستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

آدمهای سرگردان

                    گویچه های خالی

             شفاف و کدر

آینه ی غبار گرفته

از تنش بی اعتمادی

                  - بی اعتنایی

گاهی به قلبها بیندیش

گاهی به تن ها

               باری آغاز بودن خویش

بودن یک تن

بودن باهم بودن

               - در کنار بودنهای ممتد

در کجای این ناکجاها

دمی ایستادن

تنفس از عمق وجود

و آغاز دوست داشتن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

 آنجا.. بر پلکان عریض

بر پلکان اشکها

در کوره راه گود افتاده ی مرگ

در قلمرو زاری ها

یهودیان و مبارزان قدم بر می دارند

یهودیان و مبارزان بر خاک می افتند.

آنان هر یک تخته سنگی بر دوش دارند

تخته سنگی که صلیب مرگ است.

هم در آن دم است که آندونیس صدایی می شنود

صدایی که می گوید:

"آه ... رفیق! آه... رفیق!

مرا به به بالا رفتن از پلکان مدد کن!"

 

لیکن آنجا بر پلکان عریض

بر پلکان اشکها

هرگونه یاری در حکم گناهی است

هر گونه شفقتی شایسته ی عقوبتی

 

یهودی بر پله فرو می افتد

و پله به سرخی می گراید.

"و تو .. فرزند... بدین سو بیا

و این سنگ را نیز بردار!"

 

سنگی گران بر دوش دارم و

سنگ دیگری نیز بر می دارم

نام من آندونیس است

و تو نیز اگر انسانی

به کارگاه سنگ کوبی قدم بگذار!

zesht&ziba

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

بزن بریم

به تو تلفن زدم

گفتم دارم می‌آم

امیدوارم تنها باشی

چون خیالهایی برات دارم

 

می‌تونیم تو خونه بمونیم

یا تموم شب رو برقصیم و دست همو بگیریم

همین که با تو باشم

دیگه مهم نیست چه کار می‌کنیم

 

از من نپرس کجا بودم

یا چیکار می‌خوام بکنم

فقط بدون که اینجا پیش تو هستم

سعی نکن بفهمی

عزیزم معمایی در کار نیست

تو که می‌دونی من چه جور آدمی هستم

 

من واقعی هستم

همون چیزی گیرت می‌آد که می‌بینی

با من چی می‌خوای بکنی

می‌خوای بگی که مال منی

همیشه با من باش

داری عاشق می‌شی

بگو که نمی‌تونی به قدر کافی بگیری

به همة دوستات می‌گی

لباس پوشیدن منو دوست داری

مدل موهامو دوست داری

منو به رخ همة‌ دوستات می‌کشی

و برای من مهم نیست

 

همین‌قدر که به اونها بگی

من کی هستم

بگو من همون کسی هستم

که تو رو وادار کرد که اهمیت بدی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

فراموش کردن کسي که دوستش داري ،

مثل به خاطر آوردن کسي يه که هرگز نمي شناسيش!!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 



 يادمان باشد زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست

-  زنگ بعد حساب داريم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

گل

رویاهاتو از دست نده

واسه این که اگه رویاهات از دست برن

زندگی عین بیابون برهوتی میشه

که برفا توش یخ زده باشن.

رویاهاتو از دست نده

واسه این که اگر رویاها بمیرن

زندگی عین مرغ بی بالی میشه

که دیگه مگه پروازو به خواب ببینه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

به رنج عشق

کم و بیش نزدیکی را کشته ام

                                       از یاد می برم

چهره ات

در برودت نگاه ساعت ها

                                 گم می شود

و در شیارهای حرکات جاودانیت

رویاهای من

دیگرباره انحراف می گیرد.

 

در شعاع چشم های من تنها تویی

که میان سایه های ساکن لحظه

                                                چرخ می زنی

و با هر حرکت رنگ می بازی

و هر حرکت

موجی را که انعکاس دهنده ی تصویر توست

                                                 کدر می کند.

 

زمان خطوطی را که رنگ زداینده ی توست

                                                   به هاله ای

و سلطه ی کفن شده ات را به افسانه ای مبدل می کند

کلمات خاطره انگیز را ناتمام می گذارد

و لب های فراموشی را مُهر می کند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

برای آنکه زندگان به زندگی اندیشه کنند سنگنبشته ی گور یکی از کهن ترین    انگیزه هاست.

سنگنبشته ی گور می تواند اعتماد و امیدواری را از دیوار گذشته ها                      به آیندگان انتقال دهد.

                                                                                           پ.ا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

لحظه

          از خود جدا می شود

درنگی می کند و به هیات گذرگاهی در می آید

           که ما

                 از آن

همچنان

درگذریم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

gol

شيشه عطر بهار

لب ديوار شکست

و هوا پر شد از بوي خدا،

همه جا آيت اوست.

ديدنش آسان است،

                           سخت آن است كه نبيني او را!!!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

كوتاه آمدن همیشه به معنای شكست یا پشیمانی نیست.

 گاه برای یك هدف بزرگتر از یك موضوع پیش پا افتاده صرفنظر می كنیم

 و این عین خردمندی و عقلانیت است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

همچون در تاریخ زمان تولد تردید

در تاریخ مرگ ضربان قلب...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

خیلی فکر می‌کنی

فکر را رها کن برود

نمی‌توانی همیشه نگران باشی

بگذار نگرانی جاری شود

می‌گویی به استراحت نیاز داری

با نشستن و گوش کردن

نمی‌توانم کاری برایت انجام دهم

 

چه می‌گویی

که زندگی بر وفق مرادت نبوده

حرفم را قبول کن

همه‌چیز درست می‌شود

پس بیا امشب بیرون برویم

و همة نگرانی‌ها را پشت سر بگذاریم

 

همة شب را برقصیم

تا طلوع خورشید جشن بگیریم

برو دست دوستی را بگیر، به پیست رقص بیا

دی‌جی بیا و برقص، برقص و برقص با من

اگر دوست داری

 

هیچکس روی دیوار نیست

من اینجور دوست دارم

نزدیک‌تر بیا و مرا محکم در آغوش بگیر

به من بگو که در این لحظه چه احساسی داری

آیا واقعاً به تو خوش می‌گذرد؟

چه می‌گویی

که زندگی بر وفق مرادت نبوده

حرفم را قبول کن

همه چیز درست می‌شود

پس بیا امشب بیرون برویم

و همة نگرانی‌ها را پشت سر بگذاریم

 

همة شب را برقصیم

تا طلوع خورشید جشن بگیریم

برو دست دستی را بگیر، به پیست رقص بیا

دی‌جی بیا و برقص، برقص و برقص با من

اگر دوست داری

 

فقط خود را رها کن

روی پیست برقص

هیچکس جلویت را نمی‌گیرد

هرکاری می‌خواهی بکن

می‌توانی آن را در روح خودت احساس کنی

بیا و بدنت را با هماهنگی حرکت بده

 

در باشگاه، بیرون روی پیست رقص

با ضربه‌هی آهنگ حرکت کن

با من برقص

دی‌جی، دی‌جی، موسیقی مرا پخش کن، تمام شب را برقص

 

خودت را راها کن

روی پیست برقص

هیچکس جلویت را نمی‌گیرد

هرکاری می‌خواهی بکن

بگذار موسیقی کنترل تو را به دست بگیر

می‌توانی آن را در روح خودت احساس کنی

بیا و بدنت را با هماهنگی حرکت بده

 

همة شب را برقصیم

تا طلوع خورشید جشن بگیریم

برو دست دوستی را بگیر، به پیست رقص بیا

دی‌جی بیا و برقص، برقص و برقص با من

اگر دوست داری

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

خورشید تار و پود زمین را نگاه کرد..

قلبی شکسته دید که دیگر نمی تپید

تنها.. برهنه... یخزده... پژمرده... سوخته

چشمی به سقف دوخته

                                       بی برگ و بینوا

کز حمله و هجوم بلا درد می کشید

آنگونه ناتوان

که مسیحا به زیر لب نالید... آه کرد

 

در گوش باد گفت:

- "تا ما چهار گوهر هستی

دستی به دست هم نسپاریم

راهی به کوی چاره نداریم!"...

  گل

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه نمی خواست بشکند

یک لحظه

             از خیال پریشان من گذشت...

"بر شانه های تو..."

بر شانه های تو

می شد اگر سر بگذارم.

وین بعض درد را

از تنگنای سینه بر آرم

                              به های های

آن جان پناه مهر

شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین

آسوده ام کند...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

پرسه می زنم

هر شب

تنها و آرام

و تماشا می کنم

در زیر انبوهی از غبار

اشیائ بی خوابی ام را...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

هنرمند بر شن

گذر خویش می نویسد...

با نفسی سر به هوا

فرشته اثرش را محو می کند...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

رخ از تو بر می تابند

نهال

ستاره ها و ریشه هایی

که تو آن بالا

             در پی شانی.

رخ از تو بر می تابند

شیار رد قایق ها..

وقتی همه چیز در تعلیق است...

شاخه ی تاک دگر

                به کجا آویزد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

همه است همه

همه است هیچ

هیچ است هیچ

هیچ است همه

موازیهای متضاد همه و هیچ جهان را می سازند...

 کشتی یا پل

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

این همه کلام و این همه سکوت! همه چیز می بایست دوباره آغاز شود. این همه صدا

در همه ی این صداها تو باز هم بیشتر می خواستی.. این پنجره ها که به زیبایی جهان گشوده می شوند

سالهای خوشبختی! آه به یاد دارم

این زن پاره از آبهای خشن را...

که از آن من بود! چه مانده بر سنگ مرطوب؟ و ناگهان جهان چه بیگانه

در شب خارپشت.. این میخهای زنگ زده که در دستان و چشمان ما می خلند!

مگس ها که می آیند تا بمکند زخمهامان را!

و عاقبت چه می ماند آنگاه که چراغها خاموش شوند.. زمانیکه نقابها افکنده شوند

زمانی که همچون کران با حرکاتی مشکوک

هنوز می جوییم.. می جوییم همواره.. کلیدهایی دیگر را...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

زمانی هست که باید خندید و زمانی هست که باید خندیده بود!

زمانی هست که نباید خندید

مسلماْ  و بعد یاد خندیده بودن کردن!!

                                                           آندره ژید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

ای کشاورز!

آوازی از مزرعه ی خویش بخوان

می خواهم لحظه ای اینجا بیاسایم

و در کنار انبارهای تو

در تابستان که عطر کاهها مرا به یاد می آورند خواب ببینم

کلیدهایت را یکایک بردار

درها را به روی من بگشا...

در نخستین به کاهدان باز می شود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

تو را دیدم و عاشقت شدم

تو هم مرا دیدی و عاشقم شدی

تو و من، دیشب عاشق هم شدیم

به تو گفتم که نگرانم

تو هم از نگرانی‌هایت گفتی

با این حال خواستیم

دیشب عاشق هم شویم

عزیزم به من بگو

 

ما به کجا خواهیم رسید عشق من

ما چه می‌کنیم عزیزم

پسر، من باید بفهمم

چرا نمی‌توانیم آن طور که می‌خواهیم زندگی کنیم

می‌خواهم همة دنیا بدانند

باید آن را نشان بدهم

 

چه چیز از دست می‌دهیم

اگر با هم بودن را

انتخاب کنیم

آه، عشق من

فکر می‌کنم باید دربارة خودمان

حرف بزنیم

 

شاید این یک خواب آشفته است

و اگر هست تو هم همین خواب را می‌بینی

چون مطمئنم

تو هم احساس مرا داری

 

شاید ما اشتباه می‌کنیم

هرچند که احساسمان این همه درست است

برای من مهم نیست چون می‌دانم

که امشب تو را می‌خواهم

و می‌دانم که تو هم مرا می‌خواهی

 

ما به کجا خواهیم رسید عشق من

ما چه می‌کنیم عزیزم

پسر، من باید بفهمم

چرا نمی‌توانیم آن طور که می‌خواهیم زندگی کنیم

می‌خواهم همة دنیا بدانند

باید آن را نشان بدهم

می‌بینی که تمام زندگیم در انتظار بوده‌ام

تمام عمرم منتظر ماندم

که فقط با کسی مثل تو باشم

 

ما به کجا خواهیم رسید عشق من

ما چه می‌کنیم عزیزم

پسر، من باید بفهمم

چرا نمی‌توانیم آن طور که می‌خواهیم زندگی کنیم

می‌خواهم همة دنیا بدانند

باید آن را نشان بدهم

 

 parvaneh

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

بر آن بام

          آن کاج

                   آن نسترن

به جز بازی برف خاموش نیست.

من از برف خاموش.. خاموش تر!

نه برف این غبار فراموشی است

که پیچد جهان را به شولای خویش

من اینجا درین پرده پرده غبار

شوم لحظه لحظه فراموش تر!

 

برای مطالعه کامل شعر لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

آن کس که نتواند در حلقه ی شادی و نشاط دیگران

به صورت یکی از افراد درآید

یا مغرور است یا ریاکار و یا در قید تشریفات.

                                                              لاواتر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

... آی راست می گویم... این کلمات چه میفهمند؟!!

چه شب دردناکی است! لحظه های جان کندن است.. در این صحرای ساکت و بی انتهای سیاه.. در این شب پنهاور و ناشناس.. مانده ام و خود را بر پشت زمین تنها می یابم.

چه میکشید آن پیر بدرد آلوده ی غمگین که در زیر این شبستان بزگ و تهی جز انعکاس فریادهای خود را که در زیر سقف این آسمان می پیچید نمی شنید و مینالید:

«به کجای این شب تیره بیاوزیم قبای ژنده ی خود را؟»

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

اینچنین در چشم انتظاری

شب ها چندان دراز می گذرد

که ترانه ریشه افشان کرده درخت وار بر بالیده است.

 

و آنان که به زندان ها اندرند - مادر!-

و آنان که روانه ی تبعیدگاهها شده اند

هر بار که آهی برآرند

- نگاه کن!-

این جا برگی بر این سپیدار می لرزد...

 78

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

کیست آن که به پیش می راند

قلمی را که بر کاغذ می گذارم

در لحظه ی تنهایی؟

برای که می نویسد

آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می گذارد؟

این کرانه که پدید آمده از لب ها از رویاها

از تپه ای خاموش از گردابی

از شانه ای که بر آن سر می گذارم

و جهان را

جاودانه به فراموشی می سپارم...

برای خواندن کامل شعر لطفاْ بر روی گزینه ی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 
*آخرین به روز رسانی *
*پست الکترونیکی من*
*گذشته وبلاگ*
*درباره ی کاستومایز*
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش:
- شعر معاصر فرانسه
- مجموعه اشعار فریدون مشیری
- همچون کوچه ای بی انتها
- مجموعه اشعار فروغ فرخزاد
- مائده های زمینی، آندره ژید
- همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح
- بانو، کیکاووس یاکیده
- پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی
- مجموعه اشعار نادر نادرپور
- اشعار شادروان حسین پناهی
- در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده
- منابع متفرقه
در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه.


*پیوندهای روزانه*
- خلوتهای تنهایی*
- اجق وجق های بی اجازه*
- عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس*
*آرشیو پیوندهای روزانه
*آرشیو هفتگی مطالب و آخرین آپدیت‌ها*
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
*آرشیو موضوعی کاستومایز*
×اشعار کوتاه×
×ترجمه ترانه های خارجی×
×صفحات تنهایی×
×یادداشتهای روزانه من×
×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!×
*لینک دوستان من*
- به کسی نگو چرت و پرت میگم*
- پاره پاره*
- تشرنامه*
- THOMAS ANDERSON*
- سها همیشه یک سکوت
- سایت ایرانیان
- وبلاگ شخصی سما
- و گذشتن
- رویای شیرین من
- میدان زنان!!*
- کابوس بروانه ها
- صدای پای ماه
- نفس بلوچ
- حلقه
- دختر بودن
- تکناز
- هر چی که دلت بخواد آنتی فیلتر
- دانلودکده
- اتوپیای واژگان سیاسی
- دنیای کامپیوتر و اینترنت
- جوان امروز
- مطالب خوب من!
- داستان و مقالات
- مقالات من و تو
- پسر جزیره
- نام قبیله ام شرمساریست...
- خدا، عشق، زندگی
- الهه عشق
- سرود بودن من
- سرزمین خدمات اینترنتی
- may be soon, may be never!
- داستان‌های تقریباً کوتاه*
- جیغ بنفش
- دایره ی طلایی
- سجاد رحیمی مدیسه
- هستم- می تونم
- رابطه ی پنهان
- آدم نما
- عشق صورتی
- سه بچه فیل!
- تولکیان
- کتاب غم
- باران که می‌بارد...
- سلطان آسمانها
- عکسهای گرافیکی و بکر
- وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
- مشاهیر ایران زمین
- بي‌بي باروني
- پرنیابلاگ
- فاحشه در زمستان!!
- sAcrAt is beautiful dreams before death
- دو عاشق اينترنتي
- ...اشک و شمع و خاکستر...
- هرگز براي دوست داشتن پاياني نيست
- شبكه خبر مسيحيان فارسي زبان
- اين تراما. سروده‌هاي غم‌انگيز من
- بهترين‌ها براي عاشقان
- اشعار دریا
- دانلود کلیپ-عکس-نرم افزار-کتاب و ...
- جک و اس ام اس روز
- بهترین های هک
- حرفهای مهم تر
 

 RSS

POWERED BY M.S



*دوستای خوبم که گه گاهی بهم سر می زنن*





Powered by WebGozar