![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
وقتی که شانه هایم در زیر بار حادثه میخواست بشکند یک لحظه از خیال پریشان من گذشت: "بر شانه های تو..." بر شانه های تو می شد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را از تنگنای سینه برآرم به های های
آن جان پناه مهر شاید که می توانست از بار این مصیبت سنگین آسوده ام کند...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/13ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
من را به غير عشق به نامي صدا نکن غم را دوباره وارد اين ماجرا نکن بيهوده پشت پا به غزلهاي من نزن با خاطرات خوب من اينگونه تا نکن مویه هات را ببند دلم تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کني خود را اسير پيچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زيبائيت شود تنها به وصف آينه ها اکتفا نکن امشب براي ماندنمان استخاره کن اما به آيه هاي بدش اعتنا نکن.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چون عاشقی آمد.. سزاور نباشد این گفتار که: خدا در قلب من است شایسته تر آن که گفته آید: من در قلب خداوندم... جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آخرین باری که گریستم شب در خانه نشسته بودم و دیروقت بود. به سایه ها و سوسوی نورها خیره شده بودم حاضر بودم همه چیزم را بدهم تا آنها بروند حاضر بودم همه چیزم را به آنها بدهم آخرین باری که گریستم خیلی وقت پیش بود که مردم را در باران نظاره می کردم که منتظر بودند تا سربازان آنها را سوار قطار کنند دستها بر نرده ها .. چشمها پر از اشک و همان حرف همیشگی هزاران ساله خدایا... رهایم کردی خدایا... رهایم کردی آخرین باری که گریستم نمی توانم باور کنم وقتی را که با صورتی مواجه شدم که به سربازی با تفنگش در باران خیره شده بود آن صورت یک کودک بود... کودک من اینجا خوابیده و سربازی که می خندید.. من بودم! خدایا... رهایم کردی خدایا... چرا رهایم کرده ای خدایا... آیا رهایم کرده ای آخرین باری که گریستم.. آخرین باری که گریستم آخرین باری که گریستم.. آخرین باری که گریستم آخرین باری که گریستم.. آخرین باری که گریستم آخرین باری که گریستم.. آخرین باری که گریستم آخرین باری که گریستم.. آخرین باری که گریستم آخرین باری که...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آب سنگ را سنبید باد آب را پراکند سنگ باد را از وزش بازداشت
آب و باد و سنگ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آسمان.. دریا.. خاک مرا فرو بلعید انسانم باز زاد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
می آیم می سرایم می گویم "این است کلام گرمابخش هستی من" خداوندا دگر باره آغاز کردم بودن را در روزی از روزهای خوب تو تا یکبار دیگر بچشم و ببینم که تو نیکویی ازلی و ابدی از جلال تا جلال با فیض بی کران یار همیشه ی من هیچکس چون تو نیست مانند تو در کل این جهان...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تو به من خندیدی شاعر: حمید مصدق- فرستنده: هاله
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
"انسان برای تنها زیستن باید حیوان باشد یا خدا". این را ارسطو می گوید. صورت سومی هم وجود دارد: انسان باید هر دو باشد.. یعنی فیلسوف. نیچه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
غرور این اسب سرکش و بی پروا رام شد در لحظه ای زمان درنگی کرد در زیبایی آن رویا به او گفتم حرفم را گفتم دست من نیست نمی دانم .. نمی شناسم... آن حس غریب شناور را که همچون ماهی سبک سر در درونم در تکاپوست شاید سراب است این رویایی که ساختم شاید کابوسی در لوای گلهای داوودی دست من نیست به او گفتم حرفم را گفتم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
یک حرف، یک قلب، یک شب تنها چیزیست که میخواهم، یک حرف، یک قلب، یک دختر آنجا منتظر من است،
نیمهشب است و همهچیز رو به راه، صدای ناقوس کلیسا میآید، بیرون در جاده هیچ جنبندهای نیست و من با سرعت از این شهر به آن شهر میرانم،
دو قلب به تندی برای هم میتپند، و با این همه فرسنگها از هم فاصله دارند، وای، ماه بر ساحلی دوردست میتابد، و چون آتشی در قلبم شعلهور میشود، باید او را ببینم، باید به او بگویم،
یک حرف، یک قلب، یک شب تنها چیزیست که میخواهم، یک حرف، یک قلب، یک دختر آنجا منتظر من است، هرگز نمیدانستم چقدر برایم باارزش است، امشب بایستی به او بگویم - صمیمانه و خودمانی، امشب بایستی به او بگویم - صمیمانه و خودمانی، و گلولهوار،مستقیماً به قلب او راه پیدا کنم،
چراغهای ماشین روشنند، رادیو را روشن میکنم، اخبار را میشنوم، دست به فرمان، پا بر روی تختة گاز، میرانیم، میرانیم و پیش میرانیم، این ماشین همچون یک دوست پیامی را که میخواهم برایش بفرستم، به او میرساند، وای، سپیده دمیده و من خورشید را دیدم، همهچیز در ساحل، چون شعله آتش شعلهور است. من به آنجا نزدیکم، میخواهم بگویم...
یک حرف، یک قلب، یک شب تنها چیزیست که میخواهم، یک حرف، یک قلب، یک دختر آنجا منتظر من است، هرگز نمیدانستم چقدر برایم باارزش است، امشب بایستی به او بگویم -صمیمانه و خودمانی، امشب میخواهم به او بگویم -صمیمانه و خودمانی، امشب بایستی به او بگویم -صمیمانه و خودمانی، و گلولهوار، مستقیماً به قلب او راه پیدا کنم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
"همهی حقیقتها سادهاند" آیا این دروغی مرکب نیست؟ فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مي دود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
یخ آب می شود در روح من در اندیشه هایم
بهار حضور تو است بودن تو است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
کسی می گوید "آری" به تولد من به زندگیم به بودنم ضعفم ناتوانیم مرگم
کسی می گوید"آری" به من به تو و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من شنیدن پاسخ تو خسته نمی شود....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
گل سرخ "مظهر زندگی" است. خارهایش نمایانگر راه تجربه اند: آزمونها و محنتهایی که هر یک از ما باید برای فهم زیبایی راستین هستی تاب آوریم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بیشتر مردم مانند افرادی که در خواب راه می روند پیوسته در سراسر زندگی حواسشان پرت است. به راستی چیزها یا افرادی را که ملاقات می کنند نمی بینند. به گونه ای زندگی می کنند که گویی خواب هستند. هرگز در زمان حال زندگی نمی کنند. ذهنشان از خطاها و شکستهایشان و از ترسهای آینده آکنده است....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آخرین نامه آغاز می شود قبل از زوالش در آتش جایی که شب کناره جسته است پراکنده می شود نقره سان در دل در پاها واژگون می شود دهانها لبریز از جنگل او را با سبزه و آب نوشته ام جوهرش موسیقی شد سر بر می کند از شکم فلز را از پا در آورده است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دست تو را در جایی رها می کنند: در خیابان های مه گیر که چراغهایش را کودکان شبهای بی کسی شکستند. دستی از پنجره فرود می آید به جستجوی جان رها شده ای که به دیوارهای خوش نوشته دست می کشد تا شاید دری گشاده بیابد یا که دست رها شده ای در جایی دستی که شبانه های بی چراغ به ته سیگاری پناه می برد به زنگ خانه ها نزدیک می شود و به جستجوی دست رها شده ای به خیابان باز می گردد
در شبانه های بی چراغ دستی از پنچره فرود آمده است به جستجوی هزار جان رها شده که به دیوارهای تاریک دست می کشند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
حتی دلیرترین ما نیز به ندرت برای روبرو شدن با آنچه را که میداند، جرأت دارد!! فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/09ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
نیمهشب به خانهی من به دیدارم بیا نمیتوانم بیشتر چشمانتظارت بمانم. پس از نیمهشب باید به سوی شهر پرواز کنیم در پوشش تاریکی تا صبح با جامی از شراب شب فرا میرسد به سایهها نگاه کن چون اکنون وقت آن است که بیرون در پناه سایهها به یکباره دیگرگون شویم. کسی دیگر شویم نه آنکه در روز هستیم های و هویی میشنوم. حادثهای روی میدهد صدایی میشنوم. حادثهای روی میدهد بچه را میبینم. حادثه ای روی میدهد آری چیزی در درونم روی میدهد شب را دوست دارم، شب را دوست دارم هراس و خلسهی پرواز را دوست دارم شب را دوست دارم، شب را دوست دارم دوست دارم با غریبهای برفصم و شادی او را حس کنم و وقتی رقص به پایان میرسد، کفش هایم را درآورم و به صدای تپش قلبم گوش دهم بعد از سقوط، اشتیاق دلهای همه را فرا گرفت، آه آن اشتیاقی که بعد از تاریکی میآید و در دل پنهان میشود همچون گرگی که در درونمان کمین کرده است نوری میبینم، حادثه ای روی میدهد درخشان میشود، حادثهای روی میدهد بیرون را نگاه میکنم، حادثهای روی میدهد و چیزی مرا به خود فرا میخواند شب را دوست دارم، شب را دوست دارم هراس و خلسهی پرواز را دوست دارم شب را دوست دارم، شب را دوست دارم دوست دارم با غریبهای تنها باشم و شادی او را حس کنم و وقتی صبحدم فرا میرسد پیش از اینکه پرتو خورشید بر چهرهام بیفتد، باید به خانه بروم شب را دوست دارم، شب را دوست دارم و ترس و خلسهی پرواز را دوست دارم شب را دوست دارم، شب را دوست دارم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/09ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
لبهای مغناطیسی اش پر از استمداد کلمات را می جست چشمانش خیره در چشمانم معصوم در جستجوی بی گناهی برای فریب زیبایی دیگر و دستانش در تکافوی اثبات دست در دست هم ناباوریم را با تیشه مکر ثانیه در ثانیه خرد می کرد ... نقابی دیگر به چهره می زنم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/09ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
گلهای داوودی معطر است از بوی خدا پرستو به سمت سپیدی پرواز می کند و کرکس در اضطراب لحظه های بی پرواز در اوج گرفتن از او سبقت می جوید کوهها لبریز از استقامت دره ها بی صداتر از نیستی چشم به آسمان دوخته اند قطرات شبنم - باکره های صبح از جشمان گل نسترن فرو می ریزند از سر شوق طبیعت سرود می خوائد خداوندا امروز مرا هم سرشار از سرور و ستایش گردان...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/09ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چه قدر زود دير مي شود ... تا نگاه مي کني وقت رفتن است باز هم همان حکايت همشگي پيش از آنکه با خبر شوي لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود آه... اي دريغ و حسرت هميشگي ناگهان چقدر زود دیر می شود...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند .. وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش بر می گردد. فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تو ای سیاه زیبا ای سیاه تنها سینه ات را در آفتاب عریان کن از روشنی مهراس تو که فرزند شبی
آغوشت را به تمامی بر زندگی بگشای در نسیم درد و رنج به چرخ آی رو سوی دیوار کن با در سیاه بسته اش با مشت برهنه ی قهوه رنگ بر آن بکوب و منتظر بمان!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاوار بینی و به جود کرم خود لایق؟ پس. نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی؟ آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟ زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند و تو که این همه به عطای خود می نالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای! جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
یک سینه بود و این همه فریاد!
می برد بانگ خود را تا برج آسمان می کوفت مشت خود را بر چهره ی زمان! زنجیر می گسست دیوار می شکست.. انگار حق خود را می خواست!
می رفت و خشمگین تر بر می گشت. می ماند و سهمگین تر بر می خاست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تیک .. تاک.. تیک .. تاک.. - چقدر عجله داری؟! با تو ام ساعت "خسته ام نمی توانم همراهیت کنم اگر همچنان بدوی" مجالی ده استراحت کنم آخر جوان! من سالهاست که دیگر پیر شده ام...
تیک .. تاک.. تیک .. تاک.. - رفیق نیمه راه تو برو من در گذر زمان راکد می شوم... نای رفاقت با تو در من نیست. نمی خواهم... می خواهم!! اما نمی توانم... آّه .. باز هم دیر شد.. تو همچنان می دوی و من...!!! - آه!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دو سه روزیست که ایمان مرا دزدیدند سفره باز است ولی نان مرا دزدیدند جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم از پس پنجره دیدم که مرا می بردند خوره ها روح مرا چنگ زنان می خوردند شاخه ای نور بدستم بده تا سیر شوم پر نمانده ست که من نیز زمین گیر شوم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
با خاطرات زندگی نکن زیرا خاطرات تلخند با لحظات زندگی نکن زیرا لحظات زود گذرند با قلبها زندگی کن زیرا قلبها هرگز نمی میرند!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
كه جراحت بال پرستو در اعتماد دستهايت التيام مي يافت و درخت ترس تبر را از ياد مي برد چه خوب بودي اي نازنين وقتي كنار دلتنگي ام مي نشستي چونان كبوتري بر شاخه هاي خالي پاييز و تمام نياز مرا به عشق با صلابتي شاعرانه عاشقانه آواز مي دادي آه چه خوب بودي اي نازنين ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
خوب.. از نیمه شب گذشته و ستاره ها می درخشند و یک ماه بزرگ سمین بر دریا می رقصد و من فکر می کنم.. عجب! پیرمرد آسمان درست در چشمانم نگاه می کند و متعجب است که چرا.. و می گوید "خنیاگر کوچک چرا در خواب نیستی.. چرا در خواب نیستی؟" آه روز بر روی چشمانم سنگینی می کند فکر می کنم که زمان آن رسیده که بگویم شب بخیر... و ممکن است رویاهایت تو را در تمام شب با خود ببرند بدون هیچ فرشته ای در کنارت.. وقتی که باد سنگین می وزد آه از آن شهر که غمگین است و تنها دوری کن من تو را به سوی رودخانه راهنمایی می کنم.. در اینجاست و کلید دارد می چرخد رودریها را ببند .. گریه نکن.. یک ماه نو در آسمان است آّه برای عشقت صبر کن.. تا زمان آن برسد که بگویم... شب بخیر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
باران که می آید تمام نوشته هایم خیس می شود قطرات خیس.. اشکهایم را در خود غرق می کند... هارمونی زیبای جشن باران گوشهایم را می نوازد آسمان سرودی تازه برای گفتن دارد چشمانم را می گشایم می نگرم.. می پندارم.. طبیعت خود را شستشو داده تا بار دیگر در این میهمانی رقصی جدید را به نمایش بگذارد... محو و مبهوت از والس جدید او همگام با او حرکت می کنم با ریتم جدیدش باید آغاز کنم زیبایی را همچون شکوفه های مغرور سیب در این جشن.. تا بودنم سرمست از هستی شود...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
-این به چند؟ - به قیمت یک دروغ!! - آن یک چه؟ - به بهای یک بهتان...
چقدر ناچیز چه سان ارزان وه چه آسان فروختیم خویشتن را! عشق را! حقیقت را! و اینک در آستانه ی مکرر التماسهای پی در پی تکرار همان داستان قدیمی - قلب مرا به چند می خری!؟ هویتم را نیز همراهش به مُفت می دهم... ... - به قیمت یک دروغ زیبای دیگر...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|