![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
زیبایی.. زیبایی در رگ و ریشه ی حیات - چشمانم دیدند اضطراب.. اضطراب.. در بند و پی ذهن - تعقل و تفکر من اشتیاق.. اشتیاق.. در حس بی پروای قلب - جسارت عبوری کوتاه از گذرگاه عرف *** خفقان.. خفقان.. نادم از اصرار.. سرشار از تهی - در کوله بار عمر حادثه.. حادثه.. دستان تنها...
صدای ناقوس ها....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در کنار هم بایستید نه بسیار نزدیک .. که پایه های حائل معبد به جدایی استوارند و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند... جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پیاده تا نپتون رفتم قلب یخیش را در دستانم نهاد پیاده تا زحل رفتم تاج زیبایش بر پیشانیم نقش گرفت پیاده تا ماه رفتم بارقه های نور در وجودم نطفه بست پیاده تا تیر رفتم هرم مهربانیش در دلم شکوفه کرد پیاده تا خورشید رفتم حفاظ یخ زده ی تنم را از عشقش ذوب کرد
اما هیچکدام احساس لمس قلب تو را در من درک نکرد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دیروز با خود پنداشتم چیست در گذر نامفهوم بالهای سنجاقک! امروز از خاطرم گذشت شتاب کرم برای پروانه شدن برای چه! فردا که می اندیشم.. قاصدک پر پر می شود...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
قلب هایمان بی قرار.. زمان درازی است که در سفریم برای یک نظر دیدن بهشت پیدا کردن آنجا که می خواهیم برویم دارد سخت می شود آنجا که آبهای آرام روانند از کنار چاه قدیمی "ساکسون" گذشتم پایین کنار کلیسا زنگ نمازخانه را شنیدم و به مردمی پیوستم که آواز می خواندند که راهی بیابند به آنجا که آبهای آرام روانند اگر تاکنون ندانسته ای دیگر هرگز نخواهی دانست فقط عشق می تواند به درون راه پیدا کند کاش می توانستی ببینی که عشق در دست توست فقط عشق می تواند به ساحل بهشت راه یابد همیشه او در کنار من ایستاده است او الهام بخش من است او شعار جنگ من است و آغوش او تنها جاییست که من می شناسم آنجا آبهای آرام روانند و اگر تاکنون ندانسته ای دیگر هرگز نخواهی دانست فقط عشق می تواند به درون راه پیدا کند کاش می توانستی ببینی که عشق در دست تو است فقط عشق می تواند به ساحل راه یابد تا ابد آنجا که آبهای آرام روانند...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
خورشید زخم خورده .. گسسته.. گداخته می رفت و اشک سرخش بر آب می چکید در بیشه زار دریا می گشت ناپدید!
دیگر دلم به ماتم مرگش نمی تپید بازیگران شعبده را می شناختم! فردا دوباره از دل امواج می دمید...
من خسته .. زخم خورده.. گسسته.. در بیشه زار حسرت خود می گداختم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
از رزمکده ی زندگانی: آنچه مرا نابود نمی کند نیرومندترم می سازد. فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهرآمیز نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟ چند بار دامت را تهی یافتی؟ از پا منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام بازگستری!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
می خواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم. حس می کنم و می دانم دست می سایم و می ترسم باور می کنم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
می خواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
همیشه یک اتفاق می افتد در ثانیه ای از زندگی آن دم که انتظارش را نداری همیشه یک خبر می رسد در زمان سکون و آرامش آن هنگام که انتظارش را نداری همیشه یک دوست می آید در لحظه ی بی کسی هایت آن زمان که انتظارش را نداری همیشه یک عشق نقش می گیرد در کنج سنگواره های قلب نما آن دم که انتظارش را نداری و در زاویه ی ناباوری هایت باور می کنی که معجزه ظهور می کند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ما بچههای این زمانهایم و عصر، عصر سیاست است همة امور روزانه، امور شبانه چه مال تو باشد چه مال ما یا شما امور سیاسیاند. چه بخواهی،چه نخواهی ژنهایت سابقة سیاسی دارند پوستت، ته رنگ سیاسی دارد چشمهایت جنبة سیاسی دارند. هرچه میگویی طنین سیاسی پیدا میکند سکوتت چه بخواهی چه نخواهی سیاسی تعبیر میشود حتی هنگامی که از باغ و جنگل میگذری گامهای سیاسی بر میداری روی خاک سیاسی شعر غیرسیاسی نیز سیاسیست و در بالا ماهی میدرخشد که دیگر ماه نیست. بودن یا نبودن، سؤال این است سؤال چیست، بگو عزیزم سؤالِ سیاسی است. حتی لازم نیست انسان باشی تا بر اهمیت سیاسیات افزوده شود کافیست نفت باشی،علوفه یا مواد بازیافتی یا حتی میز مذاکراتی که شکل آن ماههاست موردِ جنگ و جدال است. پشت کدام میز دربارة زندگی و مرگ باید مذاکره کرد میزِ گرد یا میزِ مربع؟ در این اثنا آدمها گم میشدند جانوران میمردند خانهها میسوختند و مزارع بایر میشدند مثلِ زمانههایِ قدیم که کمتر سیاسی بودند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/17ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
روشنتر از خورشید، بدرخش تمام لحظات زندگی را پیش از آنکه سپری شود، زندگی کن ما میدرخشیم، امشب تو و من در گذار از جهان، همچون آتشی در شب
به عکسی مینگریستم که قبل از جنگ در یک باغ گرفته شده بود و آنجا در چمن پیرمرد، سگها و بچههایی بودند که برای همیشه رفتهاند
کنار آب مردیم ایستاده بودند درست همینجا که من امروز ایستادهام هیچ چیز فرقی نکرده، ولی میدانی؟ زمان مثل رودخانهای جاری است و تنها عشق جاودانه است
ما روشنتر از خورشید میدرخشیم و در تمامی لحظات پیش از آنکه به پایان رسند زندگی میکنیم ما میدرخشیم، امشب تو و من در گذرگاه جهان همچون آتشی در شب همیشه در دنیای منی و همیشه فکر میکنم بدون تو بدون تو در کنارم، چه می کردم همیشه در قبل منی و من اکنون به تو نیازمندم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/17ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
حیات درختان در بخشش میوه است. آنها میبخشند تا زنده بمانند،زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشاندهاند. جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/17ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
به سرت که میزند در خیابان میمانی و به چراغ سبز خیره میشوی که در چشمهایت باغی بروید
تو را به انگشت نشان میدهند نه، دوستت که ندارند به رؤیاهایشان نیز راهت نمیدهند طوری نگاهت میکنند که انگار به کودکیهایشان زخمی زدهای تو را به انگشت نشان میدهند تا سنگ شوی بتراشند، شکلی شوی که سالها بخندانیشان سبز میرود و تو هنوز نگاه میکنی که در چشمهایت باغی بروید!؟
پسر! چرا نمیخواهی بفهمی سبزت نمیخواهند!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/17ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پاییز توت فرنگیها تلاطم دریای تمشکین گردباد آلبالویی جنگ تن به تن دانههای انار و لبخند برشهای سیب نشسته به نظاره در بلور زمین...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
یکبار و برای همیشه بگویم، بسیاری چیزها هستند که من نمیخواهم بدانم دانایی حتی برای دانش نیز حدودی معین میکند! فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چراکه این خاک آهنگین است میوهای، رنگآمیزی شده دلپذیر و در پیچ و خم شب حادثهها الوان چون فریادی و تکثیر میشود پیرامون ما یک پیمان و افسانهای واژگون و مردگان غلت میخورند و طراوت خاک برگها جسدهاشان را در هر سو باز پس میدهد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
میشود کلمات را تکثیر کرد میشود حتی باور کرد که تصویری گاه در آبهای قلب مایه میبندد که به سوی اعماق چرخ میخورد ژرفایی که گمان میکردی تصورناپذیر است شبی حتی گمان میکنی میشود
دیوار را شکست...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
گفت هستم گفت بوده ام گفت می آیم گفت و از نظرم پنهان شد... رفتنش را پاییدم - با حسرت به یاد روزهای ارغوانی به امید بازگشتش روزها را ورق می زنم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تقدیم به عرشیای عزیز: اگر سخنان زبانم خاطرت را آزرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
این زمزمه ی مدام آب .. وزش شدید و سپس ملایم این باد در میان کاجها آواز متناوب ملخها و جز آنها - در گوش من برق این خورشید در جوی جنبش این کاجها.. (سمور را ببین) ... و حرکت پای من که در این خزه ها سوراخی می کند و جز آنها - در چشم من (احساس) این رطوبت.. این نرمی خزه ها.. (وای کدام شاخه به جانم...) احساس پیشانیم در دستم و دستم بر پیشانیم و جز آنها - در تنم ... (هان! سمور نزدیک می آید) و جز آنها - در ذهنم... فرو می نشیند. و اینها همه با هم و جز آنها - در بسته ای کوچک این است زندگی همین و بس! -نه! همواره چیزهای دیگر نیز هست...!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/15ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دست من نیست گاهی وقتا روزم آفتابی نمیشه حتی با معجزه ی عشق آسمون آبی نمیشه دست من نیست گاهی وقتا تلخ و بی حوصله میشم بین ما بین من و تو من خودم فاصله میشم دست من نیست... یه شبایی باد و بارون می زنه به برگ و بارم اون شبا هوای آشتی حتی با خودم ندارم یه روزایی ابر تیره منو می بره از اینجا می بره اونور دیروز گم میشم اون دور دورا دست من نیست ... می دونم گاهی بلور قلب تو میشکنه از حرفام صبر تو به سر رسیده از منو سرگشتگیهام با گذشت به من نگاه کن تو که می بینی چه تنهام رو نگردون از من ای خوب اگه بدترین دنیام وقتیکه دور میشم از تو ای هوای مهربونی غم رو تو چشات می بینم اما ای کاش که بدونی منِ گمشده منِ بد.. با همه سرگشتگیهام تو رو از همیشه بیش از بیشتر از همیشه می خوام دست من نیست گاهی وقتا روزم آفتابی نمیشه حتی با معجزه ی عشق آسمون آبی نمیشه دست من نیست... دست من نیست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/15ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شاید به دنیا نیامدن بزرگترین حسی باشد که یک انسان نمی تواند تجربه کند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/15ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
برای لحظه ای عشق در عصر یخزده اتومیبلهای سیاه پشت جراغهای قرمز خیابان - تا ابد در سکون می مانند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/15ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
عینکهای دودی چشم در چشم یکدیگر -پرده های سیاه بیخبر از چشمهای چشم در راه... نگاه ها اشکها روزنه های دیدن....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/15ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شادی را علت باش نه شریک. و غم را شریک باش نه علت...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/15ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|