![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
گریه می کنم در شب شعرهایم را بر باد می نویسم واژه هایم رنگ عبور می گیرند گریه می کنم در موج اشکهایم غزل می شوند روان در حصار تَنگ تُنگ گریه می کنم در ماه غرق نور می شوند بر گونه های خیسم انگشتان شبزده ام گریه می کنم در گُل کلماتم معطر می شوند شعرهایم رنگ می بازند گریه می کنم در دل بوی خون می گیرند حرفهای ناگفته ی مانده در ذهنم گریه می کنم در عشق ضجه هایم محو می شوند.. سکوت همه جا را فرا می گیرد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
به همه ی نظام سازان بی اعتمادم و از آنها می پرهیزم. خواست نظام به معنای نادرستی و ناکامل بودن است! فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
همه چیز رو به راه است و من هنوز از دست نرفته ام برای یافتن نشانی از یک زندگی جدید در چهارراه جنوبی چیزی برای خواندن یافته ام و به رادیو گوش سپرده ام بعضی ها بازی را خیلی سخت می گیرند و کسانی هم هستند که به راحتی بارهای بار بازی کرده اند ولی من هنوز اینجا هستم و تسلیم نمی شوم و کار را به پایان می رسانم
به هر قیمتی که شده .. باید بجنگم برای ساختن یک دنیای بهتر و سر و سامان دادن به آن و آنگاه که تنها می شوم و آخر شب است دستم را دراز می کنم و تو درست اینجا در کنار منی
وقتی همه چیز از دست رفت تو مرا یاری می کنی تا ادامه دهم دستم را می گیری و به من جان تازه ای می بخشی تو با عشق و محبت دستگیریم می کنی وای... اگر تو در کنارم نبودی من چه می کردم در کنار من.. و اینجا در پرواز امشب بر بالهایم نیایشگری هستم و ماه راه را بر من می نماید و من برای همیشه در پروازم
هر آنچه به آن نیاز است در خود دارم.. تا جنگ را ببرم و دنیایی بهتر بسازم و سر و سامانش دهم اما آنگاه که تنهایم.. و آخر شب است دستم را دراز می کنم و تو درست اینجا در کنار منی
وقتی همه چیز از دست رفت تو یاریم می دهی تا ادامه دهم دستم را می گیری و به من جان تازه ای می بخشی تو با عشق و محبت دستگیریم می کنی ولی .. اگر تو در کنارم نبودی من چه می کردم
همیشه در قلب منی همیشهه در قلب منی همیشه در زندگی منی همیشه اینجایی و من دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تو را دیدم در انتهای بن بست تنهایی آن زمان که طوفان غریبی کلبه ی آرزوهایم را ویران کرده بود تو را دیدم در آن لحظه ی ناب در خواهش مکرر تب زده ی دلم پیک نگاهت نوید شوری جدید را برایم به ارمغان آورد از لمس کلامت دستانم به گریه افتادند و از شنیدن صدایت گوشهایم به خلسه رفتند ای نزدیک تر از هرچه دور - ای فراموش ناشدنی ترانه ای دیگر بنواز با ساز غبار گرفته ی ذهنم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
سنگ را دیدم به آن پا زدم نمیدانستم که تا یاس خواهد رفت نمیدانستم که تا خدا خواهد رفت شمع را دیدم به آن آتش زدم نمیدانستم که تا شعله خواهد رفت نمیدانستم که تا سکوت خواهد رفت...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
و رسالت ما این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دو پشت خونین به سلامت بگذرانیم تا در شبی بارانی آن را با خدای خویش چشم در چشم نوش کنیم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
عبور گذشتن از باروهای باور رد شدن از افکار عبور فراموش کردن ویرانه های وهم تاراج احتیاج جسم عبور بی اعتنایی به خواهش دل انکار لحظه های درد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/29ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شعبده باز عشق طرحی جدید آفرید نقشی زیبا و ماندگار - بر دلم آنچنان مست شدم از قلم زدنش که آسمان انگشت به دهن ماند! گفت: رنگ بگیر چهار طاق فلک به همراهم رنگ گرفت گفت : نقش بزن طرح صدایش را به تصویر کشیدم و آنچنان نگارگری کردم که زمین مبهوت گشت گویی لحظه ای از گردش جا ماند...!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/29ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در پهنای عشق به مرگ می اندیشم نگاهها به خدا خیره آسمان با رنگی ناپیدا گریه ها محزونتر از چالشهای مو دوان درها محکومتر از جنازه های به باد رفته و کودکانه ی درونمان بی مادر تر از یتیمان... به کدام کوره راه بی نفس می دویم؟؟!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/29ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
زمان درخشید و ما نوشتار را تنها برای حق ذهن معلول خود همراه کردیم و ندانستیم زمان و عشق در کجا ماهی وار لغزید و در تاریکی حل شد و شاید نواها مغموم تر از پیشترها...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/29ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بزرگترین افسوس آدمی این است که می خواهد ولی نمی تواند و به یاد می آورد روزی را که می توانست ولی نخواست!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/29ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/29ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تنهاییِ بدن.. تنهایی ستاره هاست درون رقص ستارگان همراه...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/24ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پاسخی هست که روزی خواهیم دانست و تو از او خواهی پرسید، چرا باید می رفت ما زندگی می کنیم و می میریم.. می خندیم و می گرییم و تو باید دردها را از خود دور کنی پیش از اینکه بتوانی دوباره زندگی را شروع کنی پس بگذار شروع شود.. دوست من .. بگذار شروع شود بگذار اشکهایت از قلبت جاری شود و وقتی به چراغی در شبهای تاریک نیاز داشتی مرا همچون آتشی در قلبت نگهدار همچون آتشی در قلبت رودی هست که به دریا می ریزد تو تا ابد با او خواهی بود ولی ما که می مانیم باز هم اینجا به تو نیاز پیدا می کنیم پس او را در خاطرت نگهدار و بگذار تمام سایه ها ناپدید شوند آری .. بگذار شروع شود.. دوست من.. بگذار شروع شود بگذار عشق از قلبت جاری شود و هر وقت به چراغی در شبهای تاریک احتیاج داشتی همچون آتشی در قلبت مرا همچون آتشی در قلبت نگهدار آری .. بگذار شروع شود.. دوست من.. بگذار شروع شود.. بگذار عشق از قلبت جاری شود و هر وقت به چراغی در شبهای تاریک احتیاج داشتی مرا همچون آتشی در قلبت نگهدار همچون آتشی در قلبت نگهدار مرا همچون آتشی در قلبت نگهدار...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/24ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دست ها و لبهای باد دل آب درخت مورد اردوگاه ابرها حیاتی که هر روز چشم بر جهان می گشاید مرگی که با هر حیات زاده می شود...
چشمانم را می مالم آسمان زمین را در می نوردد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/24ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
سایه های مبهم شکلهای درهم ساقه های قرمز دست در دست هم قد کشیده در گور سر به سودای نور روزهای ابری مهر و مه دور از شور گمشده در غربت.. قلبهای سنگی مرده آوازٍ غم در پی یک رنگی روزهای خسته.. دربهای بسته بی هدف گیج و گنگ از همه دلشسته سایه های مبهم دستها دور از هم ساقه های قرمز غرق در بهت و وهم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/24ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مرد واخورده سخن می گوید.. - انسانهای بزرگ را جستجو کردم. نیافتم جز بوزینگانی که آرمان خود را تقلید می کنند! فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/24ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
با توام ای سهـــــــــــــــراب ، ای به پاکی چون آب ... برای مطالعه ی کامل شعر بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/24ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دختران روستا به شهر فکر مي کنند و دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند. مردان کوچک به آسايش مردان بزرگ مي انديشند و مردان بزرگ در حسرت آرامش مردان کوچک مي ميرند . پروردگارا کدامين پل در کجاي جهان شکسته است که هيچکس به خانه اش نمي رسد؟ فرستنده: محمد - خلوتهای تنهایی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
جنگل شب سکوت و تنها زوزه های پر طنین گرگان بره آهوی سرگردان هراسان در بیم جان به این سو و آن سو دوان در پی مامن محلی امن به یاد نوازش های مادر بارقه های امید رو به زوال گریان... *** در تن من نیز می میرد آرام آرام دریچه های کوچک تابان در این زیستگاه ددان همچون بره آهوی سرگردان...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
حتما میان من و دلم جنگ می شود چون برگ آن گلی که به من دادیش هنوز در لابلای دفتر من سنگ می شود این عشق مشکی دو مترسک که مرده اند کم کم کنار پنجره کمرنگ می شود وقتی به عمق خستگی ات فکر می کنم اشک از غبار چهره ام آونگ می شود بگذار عکس خیس تو را باز بنگرم امشب دلم برای دلت تنگ می شود...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ای عشق من. روشنایی شامگاه از برق چشمان تو نور می گیرد جرعه ای دیگر بنوش و در کنارم باش تمام کارهایی را که قبل از رفتنت در این بامدادان کرده ای به من بازگو وه این لحظات آرام مرا به وجد می آورند نباید آنها را از دست دهیم مردم همه جا یکجورند آنقدر گرفتارند که با هم کنار نمی آیند پس این لحظات آرام مرا به وجد می آورند تا فقط کنارت باشم و آنگه به دورها بروم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
درود! درود به دوستان- نزدیک و دور- به دنیاها، به آفتابها - فرمان به ارواح-! درود بر آنان که ارواح سوزان شعلهور دارند! درود بر ارواح آفتابگونة آن کسان که در این کابوس خوف در این دریای خروشان مرگ و زندگی دست در دست یکدیگر نهادهاند!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مرگ یعنی: پرنده، نه. گل، نه. عشق، نه.. آسمان، نه.. بلبل، نه! مرگ یعنی: ازین جهان گم، گور.. دور.. دور از تمام هستی.. دور! مرگ یعنی: پلید، زشت، سیاه، مرگ یعنی: نه آفتاب، نه ماه.. مرگ یعنی: نه مِی، نه دوست، نه برگ سخن ساده: مرگ یعنی: مرگ! هرچه گویی ز قهر این دشمن ره نیابد هراس در دل من مرگ اگر اژدهای هفت سر است پیش من، جور دوست، سخت تر است!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
امروز پرواز را آموختم تمرینی منسجم در قفس امروز فریاد زدم بی پروا در خفقان سکوت *** می خواهم تجربه کنم آزادی را اما این مٰشتها چیست که بر قلبم می کوبد... باید پایهایم را برای عزیمتی بی بازگشت مهیا سازم باید از گردنه ی ترس گذر کنم می دانی.... باید بالهایت را بگشایی حتی اگر بدانی که خواهی افتاد برای لمس هیجان زیبایی اندکی شوق، ذره ای شور، کمی استواری با انگشتان مشتاق چیدن با چشمانی پر از وسوسه ی رفتن شاید کمی آن سو تر نقطه ی تبدیل تقدیر باشد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|