تبليغاتX
نه نترس! کافر نمی شوم...
در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد

 

خالی از تردید به گلهای ناپیدا پناه بردیم

بی شک

تردید را در بوئیدن نشخوار شده ی تفکر زائیدیم...

زمین 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

نوری هست که ما

نه می بینمیمش نه لمسش می کنیم

در روشنی های پوچ خویش می آرامد

آنچه ما می بینیم و لمس می کنیم

من با سرانگشتانم می نگرم

آنچه را که چشمانم لمس می کند:

سایه ها را

جهان را.

 

با سایه ها جهان را طرح می ریزم

و جهان را با سایه ها می انبارم

و تپش نور را

در آن سوی دیگر

                   می شنوم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

یک آدم فضایی بر عرشه ی سفینه اش از سفری دوردست آمد

سالهای نوری بسیاری از آغاز م‌موریتش می گذشت

سفینه اش را بر فراز دهکده ای نگه داشت

 و آن سفینه همچون سناره ای در آسمان معلق ماند...

نوری را دنبال کرد و به زیر سرپناهی رسید

جایی که مادری با پسرش روی یک تخت آرمیده بودند

نور درخشان نقره فامی بر گرد سرش می درخشید

چهره ای فرشته وار داشت و مادر و پسر ترسیده بودند...

سپس غریبه به سخن درآمد و گفت: "نترسید

من از سیاره ای دور دست می آیم

و پیغامی برای انسان آورده ام تا بشنود"

و ناگهان دلنشین ترین نواها فضا را پر کرد

و آن ترانه چنین بود: لا لا..

صلح و نیک فرجامی برای همگان. عشق و محبت برای کودکان.

طنین نوای دلنشین او زمین را فرا گرفت

و خیلی ها با شنیدن آن از خواب برخاستند

و مسافران با نوری که از سفینه بر همه جا می تابید

دهکده را یافتند.

و درست پیش از پگاه.. در لحظه ی رنگ باختن آسمان

غریبه برگشت و گفت: "اکنون باید پرواز کنم

وقتی دو هزار سال از زمان شما سپری شود

این ترانه دیگربار در پاسخ گریه ی کودکی طنین خواهد افکند..."

و ترانه چنین بود: لا لا..

این ترانه دیگربار در پاسخ گریه ی کودکی طنین خواهد افکند...

و ترانه چنین بود: لا لا ..

صلح و نیک فرجامی برای همگان. عشق و محبت برای کودکان...

آه تمام جهان در انتظار است.. در انتظار شنیدن دوباره ی آن ترانه

هزاران نفر در گوشه و کنار جهان منتظرند

و ستاره ای به سویی می رود و زمان آن نزدیک است..

که این ترانه دیگربار در پاسخ گریه ی کودکی طنین افکند...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

Lying in bed, I was asking myself, what are some of the secrets of success in life? I found the answers right there, in my very room: The fan said: be cool. The roof said: aim high. The window said: see the world. The clock said: every minute is precious. The mirror said: reflect before you act. The calendar said: be updated. The light said: shine as bright as you can. The wall said: stand firm. The door said: push as hard as u can for your goals,? So always apply this techniques for a better life... ..

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

تماشا بر صحرای خون چه زیبا بود

زمانی که سنگ قبر را تاج سر خود کردی

صدای مویه ها بر جان خفته ی ما

             چه سان نشست و تو بی درنگ پرواز کردی

آسمان میبوسدت و گاه در آغوش خداوند تو را می بوید...

abi.l

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

نمی دانم امشب چه خوابی می توانستم ببینم. چون برخاستم همه ی آرزوهایم عطش داشتند. گویی آنگاه که خفته بودم آنها صحاری سوزان را در می نوشتند.

میان آرزو و دل مشغولی آشفتگی ما وزنه ای است.

ای آرزوها! آیا فرسوده نخواهید شد؟ آه! آه!

از این شهوت قلیل که می گذرد...

و به زودی گذشته است!

افسوس! افسوس! می دانم رنج خود را چگونه دراز کنم اما نمی دانم خرسندی خود را چگونه رام کنم.

آدمیت به تمامه همچون بیماری است که در بستر خود می غلتد تا به خواب رود- که دنبال استراحت می گردد و حتی خواب را هم نمی یابد.-

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

دست های من پرده های هستی تو را از هم می گشاید

در برهنگی بیشتری می پوشاندت

اندام به اندام عریانت می کند

                                    دست های من

و از پیکرت

پیکری دیگر می آفریند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

همچون در تاریخ زمان تولد تردید...

در تاریخ مرگ ضربان قلب...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

باید چشمان بسته داشت

برای راه رفتن بر لبه ی روشنایی

و ندید آنچه که پنهان می کند

و گوشهای بسته داشت

بی استماع در آرامش

من این جایم برای حساب کردن

از زمانی که اندیشه

زخمی است که آن را

                   با واژگان می بندند

و دیگر جایی ندارد

       - جز مردگان...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

بادنما به باد گفت: "خدا لعنت کند تو را چقدر سنگینی و چه ملال انگیزی! نمی توانی به طرفی غیر از من بوزی؟

نمیدانی که با این کارت زلالی دائمی را که خداوند به من عنایت کرده تیره و کدر می کنی؟

باد کلمه ای در جواب نگفت ولی در هوا خندید...

                                                                                   جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

دریا برای صرفه جویی در آب کمتر موج می فرستد

روزگار غریبی است...

 یکی در آبپاش گلاب دارد و یکی در گلابپاش آب هم ندارد

فکرهایم تابعیت مغزم را از دست داده اند

         ساز شکسته را در دستگاه سکوت کوک می کنم...

طبیعت زیبا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

پناه برده ام به سکوهای بلند حقیقت

در کوره راههای دروغ سرگردان شدم

   - دستان خسته

               آویخته به پیچکهای نور

و قدمهای سرخ در اسارت بی اعتمادی

در جدال با هاله ی زمینی ام

         روحم به اوج می رود

مُنکسر شده ام

        نیمی در زمین .. نیمی در آسمان

خداوندا چه وقت دستانم را می گیری...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

معجزه

تلاقی دو اتفاق

اوج یأس

        شروع یک حرکت

                گذر از نگاه زمین

       نظر از دیدگان آسمان

                  و تولدی دیگر در ایمان...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

در آغاز وحشت زده شدم و بر جای خود میخکوب گشتم

مدام در این اندیشه بودم که بدون تو در کنارم زنده نخواهم ماند

اما شبهای بسیاری با اندیشیدن به بدیهای تو سپری شد و من

قدرتمند گشتم

و یاد گرفتم که چگونه همه چیز را تحمل کنم...

حال تو از جایی دیگر باز گشتی

و من همین که به درون خانه پای نهادم

تو را با آن چهره ی غمگین دیدم

اگر حتی برای یک ثانیه فکر کرده بودم

که تو برای آزارم باز خواهی گشت

قفل در را عوض می کردم یا مجبورت می کردم که کلیدت را پس بدهی

حال از اینجا برو!

برگرد و برو!

چرا که دیگر اینجا جای تو نیست...

آیا تو نبودی که میخواستی با خداحافظی به من صدمه بزنی؟

فکر می کردی که من در هم می شکنم یا اینکه می میرم؟

نه... هرگز! من زنده خواهم ماند

تا زمانی که می دانم چگونه عشق بورزم زنده خواهم بود

من یک عمر برای زندگی و عشق فراوان برای نثار کردن دارم

پس زنده خواهم ماند

آری... زنده خواهم ماند!

تمامی قدرتم را به یاری گرفتم تا در هم نشکنم

به سختی سعی کردم قلب شکسته ام را مرمت کنم

و چه شبهای بسیار را با احساس تأسف برای خود سپری کردم...

چقدر گریستم...

اما اکنون سرفرازم

کسی را که تو اکنون می بینی شخصی جدید است!

نه آن اسیر کوچک قبلی که عاشق تو بود!

و تو .. آری تو... فکر کرده ای هر وقت خواستی می توانی به سراغ من بیایی؟؟

و از من انتظار داری که آزادانه در اختیارت باشم؟

هرگز!!!!

چراکه من عشقم را برای کسی حفظ می کنم که مرا واقعاً دوست داشته باشد....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

از این غربت غبار گرفته ی غلیظ

 بهت زده از بُهتان این بُتها

                 عریان و بیصدا

                         نا گریز می رفتند

                                 بلکه ماه را میهمان ضیافت ضربان عشق خود کنند...

 Click to view full size image

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

چهره در هم می کشد این کودک احساس من

می دود اما برای ذره ای عاشق شدن

جان خود را می گذارد ای دریغ از این فلک

جان خود را می گذارد می کشد جور و ستم

          می رود خم می شود از زخم این نامردمان

                          نیست در او هیچ رنگی

                                       هیچ ذوقی هیچ میلی

ره نپیموده شده ویران ز زخم بددلان

          دیدگان خسته می بندد

                                     به این احساس می خندد

می رود این بار    نه اما در پی اوهام خویش

                  بی هدف بی آرزو

                            سخت بشکست آن سبو

کز رهی دیگر که او را در تفکر بر کشد

                       فارغ از آن جستجو

گامهایش در پی منطق.. فراموشی عشق

 دیدگانش سمت نور

             بلکه درگیرد نگاهش با نگاه آفتاب

                    فارغ از احساس خاک

پر کشد راهی گشاید بهر آزادی خویش

                                بال پروازش اگرچه پر ز ریش

                                        در گذرگاه حیات

                                                 در میان خیل این آدم نمایان فرو

                            نیست جایی بهر این اوهام پاک

                                                  می رود آگه .. مصمم.. خالی از عشق و جنون

                                             فارغ از پروا و باک...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

معنای زنده بودن من با تو بودن است

نزدیک .. دور

               سیر.. گرسنه

                                 رها.. اسیر

دلتنگ .. شاد

آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد...

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازی تو.. در کنار تو

مفهوم زندگی است.

معنای عشق نیز

در سرنوشت من

با تو همیشه با تو برای تو زیستن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

بنفشه ای خوشرنگ

دمیده بود در آغوش کوه از دل سنگ

به کوه گفتم:

                   شعرت خوش است و تازه و تر

                   و گر درست بخواهی من از تو شاعرتر

                   که شعرت از دل سنگ است و

                                                     شعرم از دل تنگ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

امروز تلنگری را حس کردم...

           همین نزدیکیها...

                  در کنار گوشم...

قلبم از احساسش لرزید...

آه..

         کاش می توانستم ببینمش...

                          دورترین نزدیک را...

غروب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت بر دوش می کشید

زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی بنشینید و از آنان که به شادی

تلاش می کنند صدقه بستانید.

زیرا آنکه بی میل خمیری در تنور نهد نان تلخی ستاند که انسان را  تنها نیمه سیر کند

و آنکه انگور به اکراه فشارد شراب را عصاره ای مسموم سازد

و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند

چون به آواز خویش عشق نمی ورزد تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد...

                                           جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

دنیا زیباست

       به اندازه ی آب

     زیباست به اندازه ی موسیقی

                            به اندازه ی عشق

دنیا زیباست به اندازه ی مهتاب

          به اندازه ی گل

                         به اندازه ی عشق

                                       به اندازه ی تولد

                                                      به اندازه ی گریه

                                                                   به اندازه ی عشق

عشق زیباست

         مثل خنده

                     مثل پرواز

                                    مثل عیسی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

دل من بخند       دل من شادی کن

دل من پویا باش

دل من زیست بکن

           چون هنوز زنده ای

                     چون روانی در من

روح من سر مستت

زندگی در دستت

روزهای ابری رفت              و آمد خورشید

این سرای جسمم   بسته شد در نفست...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

خداوندا مرا ببخش

                   که گوسفند بی گناهت را

                                  برای بُتهای خیالی قربانی کردم!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

تقدیم به اشکان عزیز بخاطر احساسات پاکش:

می دانی که عشق واقعی فقط یکبار بوجود می آید

در لحظه ای

و می دانی اگر بتوانی فقط برای یک لحظه عاشق شوی

             آن لحظه ابدی خواهد شد...

فقط یکبار درست در زمانی که سرشار از تهی می شوی

                     -   او می آید

                                  سعی کن که چشمان قلبت باز باشد

                                          تا ابدیت را به زیباترین نحو ممکن تجربه کنی

لاله

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

گویی هزار سال است که زیسته ام در خاک

قرنهاست که اینجایم

زنجیرهای وابستگی ام پولادین و مصمم

                        پایهایم را پاسپانی می کنند

تک درخت باورم

            ایمان موریانه زده ی زیبایم

                                                   و رکود

         همراهان قدیمی این صده هایم

نفسم تنگ است

       گویی دیگر جانی برای پروازم نیست

 زمان که می گذرد

دلبسته تر می شوم...

       می مانم...

               - باز هم

دچار سکون گشته ام

آه...

چقدر سنگین شده..

                  - این حصار کالبدم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 
*آخرین به روز رسانی *
*پست الکترونیکی من*
*گذشته وبلاگ*
*درباره ی کاستومایز*
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش:
- شعر معاصر فرانسه
- مجموعه اشعار فریدون مشیری
- همچون کوچه ای بی انتها
- مجموعه اشعار فروغ فرخزاد
- مائده های زمینی، آندره ژید
- همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح
- بانو، کیکاووس یاکیده
- پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی
- مجموعه اشعار نادر نادرپور
- اشعار شادروان حسین پناهی
- در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده
- منابع متفرقه
در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه.


*پیوندهای روزانه*
- خلوتهای تنهایی*
- اجق وجق های بی اجازه*
- عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس*
*آرشیو پیوندهای روزانه
*آرشیو هفتگی مطالب و آخرین آپدیت‌ها*
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
*آرشیو موضوعی کاستومایز*
×اشعار کوتاه×
×ترجمه ترانه های خارجی×
×صفحات تنهایی×
×یادداشتهای روزانه من×
×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!×
*لینک دوستان من*
- به کسی نگو چرت و پرت میگم*
- پاره پاره*
- تشرنامه*
- THOMAS ANDERSON*
- سها همیشه یک سکوت
- سایت ایرانیان
- وبلاگ شخصی سما
- و گذشتن
- رویای شیرین من
- میدان زنان!!*
- کابوس بروانه ها
- صدای پای ماه
- نفس بلوچ
- حلقه
- دختر بودن
- تکناز
- هر چی که دلت بخواد آنتی فیلتر
- دانلودکده
- اتوپیای واژگان سیاسی
- دنیای کامپیوتر و اینترنت
- جوان امروز
- مطالب خوب من!
- داستان و مقالات
- مقالات من و تو
- پسر جزیره
- نام قبیله ام شرمساریست...
- خدا، عشق، زندگی
- الهه عشق
- سرود بودن من
- سرزمین خدمات اینترنتی
- may be soon, may be never!
- داستان‌های تقریباً کوتاه*
- جیغ بنفش
- دایره ی طلایی
- سجاد رحیمی مدیسه
- هستم- می تونم
- رابطه ی پنهان
- آدم نما
- عشق صورتی
- سه بچه فیل!
- تولکیان
- کتاب غم
- باران که می‌بارد...
- سلطان آسمانها
- عکسهای گرافیکی و بکر
- وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
- مشاهیر ایران زمین
- بي‌بي باروني
- پرنیابلاگ
- فاحشه در زمستان!!
- sAcrAt is beautiful dreams before death
- دو عاشق اينترنتي
- ...اشک و شمع و خاکستر...
- هرگز براي دوست داشتن پاياني نيست
- شبكه خبر مسيحيان فارسي زبان
- اين تراما. سروده‌هاي غم‌انگيز من
- بهترين‌ها براي عاشقان
- اشعار دریا
- دانلود کلیپ-عکس-نرم افزار-کتاب و ...
- جک و اس ام اس روز
 

 RSS

POWERED BY M.S



*دوستای خوبم که گه گاهی بهم سر می زنن*





Powered by WebGozar