![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
با پیرایه ی هذیان کودک شامگاه بی اعتنا به منع.. از ناسزا لذت می برد بی توجه به تهدید محروم کردن پیروان بی پلکش از خواب
هوشیار از کدورت ها.. تصاویر... خود را می پوشانند حمایت می کنند با هاله ی نورشان جنین رویا را می پوشانند گریز کودک سبک سر را غنا می بخشند به اشک... حافظه ی پژمرده را
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/21ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
"نور" خود را به کسی می دهد که پذیرفتنش را می داند بی آنکه از او بخواهد که شب را پاک کند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/21ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مهربانم ، اي خوب! ياد قلبت باشد، يک نفر هست که اينجا بين آدم هايي ، که همه سرد و غريبند با تو تک و تنها به تو مي انديشد. و کمي ، دلش از دوري تو دلگير است... مهربانم ، اي خوب! ياد قلبت باشد، يک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده، و شب و روز دعايش اين است ؛ زير اين سقف بلند ، هر کجايي هستي ، به سلامت باشي و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد.... مهربانم ، اي خوب ! ياد قلبت باشد ، يک نفر هست که دنيايش را ، همه هستي و رويايش را، به شکوفايي احساس تو ، پيوند زده و دلش مي خواهد ، لحظه ها را با تو به خدا بسپارد... مهربانم ، اي خوب ! يک نفر هست که با تو تک و تنها ، با تو پر انديشه شعر است و شعور ! پر احساس و خيال است و سرور ! مهربانم ! اين بار ، ياد قلبت باشد ؛ يک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزديک است و به يادت هر صبح ، گونه سبز اقاقي ها را از ته قلب و دلش مي بوسد و دعا ميکند اين بار که تو با دلي سبز و پر از آرامش ، راهي خانه خورشيد شوي و پر از عاطفه و عشق و اميد به شب معجزه و آبي فردا برسي... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/21ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
۱ همیشه ۱ است. شاید در تمام عمرش نتواند بیش از یک عدد باشد. اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد... ۱ نگاه ۱ دنیا ۱ سرنوشت ۱ خاطره ۱ دوست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/21ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اتاق تاریک است و تو دلتنگ به پنجره پناه می بری: فواره در خیابان بالا می رود و با جستی باز می گردد به حوض و تو یک لحظه از یاد می بری اتاق را با صدای اخبارش
فواره خاموش می شود یادها هم و شهر از پنجره به اتاق می آید تاریک تر... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اگر در زندگي مصائب بي شمار دوزخي وجود دارد ، دوزخ خواندن زندگي شجاعت نيست . شجاعت آن است كه اين مصائب و شكنجه ها را ببينيم و با وجود اين در دل خود بهشتي برپا كنيم . كريستين بوبن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
يک روزهاي بدي در زندگي هستند که وقتي شروع مي شوند تمام شدني نيستند
تلاش شما براي يادآوري روزهاي خوش گذشته بي نتيجه ميماند
لطفاْ برای خواندن کامل متن بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است داستانی راهی بیراهه ای
طرح افکندن این راز - راز من و راز تو راز زندگی- پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پُر از میوههایی که در دهن آب میشود آراسته به هزار گل گوناگون غرّه در آغوش آفتاب خوشبخت از پرندهای خودی شاد از یکی قطره باران بسی زیباتر از آسمان صبحگاهی وفادار.
از باغی سخن میگویم خواب میبینم
اما به حقیقت، دوست دارم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
وه.. به من آزادی و نور ببخش، به من خرد و راستی ببخش نتها نیاز من اندک مجالی است برای زیستن رویم را به سوی باد بر میگردانم، و آواز بلبل را میشنوم و از ستارگان آسمان در شگفت میشوم بسی چیزها هست که نمیدانم، بسیار راهها که نمیپیمایم بسی رازها هست که هرگز آشکار نخواهد شد ولی تا آنگاه که با من و مرا از عشق بهرهور میکنی، میتوانیم گردش گیتی را تماشا کنیم... وه، گردان و گردان و گردان همهچیز در گیتی، گردان است آری گردان و گردان و گردان و گردان،همهچیز گردان است.. از لحظة تولد تا هنگامی که باز به خاک بر میگردی زندگی چون دایرهای زرین است و هرچه آغاز میکنی، هر آوازی که میخوانی دیر یا زود رفتنی است.. زمانی دیگر، جایی دیگر، زندگی دیگر، صورتی دیگر آه عشق من، میدانم که تو را دوباره خواهم دید و دایرهای که با تپش قلب تو آغاز میشود دیگربار تو را به نقطة آغاز بر میگرداند.. وه.. گردان و گردان... همه چیز در گیتی گردان است وه، گردان و گردان.. همه چیز در گیتی گردان است آری، گردان و گردان.. همه چیز در گیتی، گردان است گرد و گردان، گرد و گردان، گرد و گردان...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/19ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
هيچ چيز معنايي ندارد مگر اينکه شما به آن معنا ببخشيد. آنتوني رابينز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/19ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
با قلم می گویم: - ای همزاد.. ای همراه ای هم سرنوشت هر دومان حیران بازی های دورانهای زشت شعرهایم را نوشتی دست خوش اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/19ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/19ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
من! آه زندگي!... آه از پرسشهاي مکرر؛ از قافله يِ بي پايانِ خيانتها- از شهرهاي انباشته از بلاهت؛ آه از خود من، منِ پيوسته در سرزنشِ خويش (بخاطر آنهايي که ابله تر از من اند و کساني که خائن تر)، آه از چشمهايي که بيهوده در انتظار نوراند- از بي حياييِ اشيا- از ازدحام پست و پرتقلايي که اطرافم مي بينم؛ آه از ساليانِ پوچ و بي حاصلِ باقي مانده- مانده از تتمه يِِ درهم پيچيده يِ من؛ پرسش اينجا ست: آه من! در اين چرخه يِ غم، خوبي يي هم هست؟ پاسخ:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/19ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دیگران گفته اند تولد من می گویم حلقه بلافصل جنگ دوهزار آنچه به دنبال می آید آنچه بی دنباله پوست ورآمده جویده شده حیوان بیرون جهیده از ما بر سنگستان حتی آنچه می گویم خواهد مرد با این همه برای هوشیاری ظریف اشیاء بر سرایت کارمان برای خوشبختی مان بر ذره ها می نویسم گنجینه ای از خاطره در گزینش سیاره ها خوانش من برای آیندگان نمی دانم کجا نیرویی خواهد بود به زحمت دیگرگون از نیستی
ریز نفرسودنی....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/16ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
کسي را براي دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگي داشته باشد تا مجبور نباشي براي اينکه در قلبش جا بگيري خودت را کوچک کني...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/16ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تولد ناخواسته ی یک فاجعه مرگ کابوس وار یک رؤیا موجودیت تدریجی واقعیت یک نبود تنهایی... تنهایی... حبس در پیله ی در هم پیچیده ی زندگی زنجیرهای پولادین ناپروانه ی تن وسوسه ی بودن خرامان می گذرم از توهم جسم... کاش می شد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/16ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آدمهای قدیمی هرگز نمی دانند چرا جهان روز به روز تغییر می کند با سرعت بسیار حرکت می کند و آنها را در زمانی دیگر به جای می گذارد.. یک رقصنده ی قدیمی تک و تنها می رقصد و رویای تالارهای موسیقی را در سر می پروراند که با بانویی تا سپیده دمان می رقصید و فکر کردم صدایش را می شنوم که می گفت: رویاهایم را از من مگیر آنها مرا باز می گردانند ان زندگی را دوباره نشانم می دهند مرا به جاهایی که می شناختم بر می گردانند مرا دوباره بر می گردانند آن زندگی را دوباره نشانم می دهند مرا به جاهایی که می شناختم بر می گردانند... عشاق قدیمی دست در دست هم کنار رودخانه و پارک قدم می زنند و قبل از غروب آفتاب شتابان به خانه بر می گردند آیا می توان روزی به جای آنها باشیم زمانی می رسد که می گوییم مرا به خانه برگردان.. آن زندگی را دیگر بار نشانم ده مرا به جاهایی که می شناختم برگردان مرا به خانه برگردان .. آن زندگی را دیگر بار نشانم ده مرا به جاهایی که می شناختم برگردان مرا به خانه برگردان .. آن زندگی را دیگر بار نشانم ده مرا به جاهایی که می شناختم برگردان...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
لس براون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بعضي ها براي رسيدن به يک زندگي راحت عمري زجر مي کشند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دوباره پرواز می کند پرستوی خیالم بر آسمان تنهاییم باز هم صدای بالهایش و شکوه و زیبایی سیاهش را در ذهن خود به تصویر می کشم غرق در آرزوهای بزرگ - بی پروا خالی از واهمه و اندوهی پر می کشد ... می رود... به نیت رهایی کوچ خود را آغاز می کند تا به سرزمین بهار برسد رو به سمت افق بی هیچ همسفر اما رهاتر از همیشه تا اوج اثبات با دستان خالی اما پر از اعتماد مصمم رو به سوی تقدیر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|