![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
بگذار
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/16ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|||
|
نه چراغ چشم گرگی پیر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/09/07ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پاييز مهربان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/02ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
زان سوی بهار و زان سوی باران
زان سوی درخت و زان سوی جوبار در دورترین فواصل هستی نزدیک ترین مخاطب من باش نه بانگ خروس هست و نه مهتاب نه دمدمه ی سپیده دم اما تو آینه دار روشنای صبح در خلوت خالی شب من باش پاییز محزونی که در خون تو می خواند گامی به تو نزدیک و گامی دور آرام همراه تو می آید روزی تمام باغ را تسخیر خواهد کرد ای روشن آرای چراغ لالگان در رهگذار باد با من نمی گویی آن آهوان شاد و شنگ تو سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟ آه شب های باران تو وحشتناک شبهای باران تو بی ساحل شب های باران تو از تردید و از اندوه لبریز است من دانم و تنهایی باغی که رستنگاه آوای هزاران بود وینک خنیاگرش خاموش و آرایه اش خونابه ی برگان پاییز است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/28ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در دستانم ____________ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/27ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
به تو دست می سایم و جهان را در می یابم گندم عطرآگینی که دانه می بندد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/25ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مرا از صليبم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/15ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/14ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/07ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تقصیر باغچه نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/01ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دو قدم مانده به آن کوچه که هر روز تو را می دیدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/24ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تو قله خيالی و تسخیر تومحال
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/06/02ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بانگ حراج از همه سو ميآيد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/05/30ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/10ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
کاش شعرهایت را نخوانده بودم
اکنون نه این همه پنجره چشم در راهم بود نه دست های من، این قدر تنها حالا، تو رفته ای و از شعرهایت ورق پاره هایی چند در خانه مانده است که هر وقت باز می کنم یا من می گریم یا باران می گیرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/05/09ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
یادمان باشد ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/05/06ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
کنارت را نمی بینی که عابران با ترانه های گلوگیر در خیابان های برفی محو می شوند.
تازه به خودت هم که می آیی نمی دانی بخندی یا گریه کنی وقتی که عابران به درهای بسته مشت می کوبند تا با ترانه هایشان بگذرند دکمه هایت را باد می برد و خیابان برفی به جانت دست می کشد که محو شدی می ترسی به درهای بسته مشت می کوبی تا با ترانه هایت بگذری
در خیابان برفی از دست می روی وقتی که نمی دانی بخندی یا گریه کنی...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/10ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اینچنین در چشم انتظاری شبها چندان دراز می گذرد که ترانه ریشه افشان کرده درخت وار بر بالیده است
و آنان که به زندانها اندرند - مادر !- و آنان که روانه ی تبعیدگاه شده اند هربار که آهی برآرند - نگاه کن!- اینجا برگی بر این سپیدار می لرزد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/11/14ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شب پره ها به دور لامپ ماه پشت پنجره ها تنها... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/05ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دیشب - در خواب فرار می کردم صبح که برخاستم به سر زمینی ناشناخته رسیده بودم!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/05ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
باران
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/22ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
باران آسمان را می دوزد به زمین با نخ بی رنگ خیس با سوزن براق تیز و زمین به آسمان می رسد اما زمین به دست ما به آسمان دوخته می شود با نخ دعوا و سوزن جنگ این طوری آسمان به زمین می آید!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/11ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
وقتی هستم نیستی وقتی می آیم نیستی وقتی بر می گردی رفته ام حتی وقتی به اندازه یک لبخند تصنعی دیر می کنم به اندازه هزاران قهقهه از من دور شده ای درست وقتی که چشمانت بازند من پلکهایم را روی هم می گذارم این است فاصله ی طی نشدنی بین من و تو!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/06ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در باور من پرنده ی غمگینی پرواز می کند - خونین بال خورشیدی طلوع می کند - خون رنگ درختانی می رویند - با گل ستاره فواره ای شلیک می شود - از جنس آفتاب دریایی موج می زند - از انسان در باور من عشق شکوفه ی خونینی است - زیر پای رهگذران
در باور من گلهای یاس بوی گل گندم دارند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/26ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دل ساده برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور گنجشک ها را از دور و بر شلتوک ها کیش کن که قند شهر دروغی بیش نبوده است!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/10ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مادربزرگ گم كرده ام در هياهوي شهر آن نظربند سبز را كه در كودكي بسته بودي به بازوي من در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق خمره ي دلم بر ايوان سنگ و سنگ شكست دستم به دستِ دوست ماند پايم به پايِ راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تكه تكه از دست رفته ام در روز روز زندگانيم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/30ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم - آری که آن کلام مقدس باری از خاطرمان گریخت...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/30ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
گاه آرزو می کنم ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم تا دست هایت را گرم کند اشک هایت را بخشکاند و خنده را به لبانت باز آرد پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند روزت را غرقه نور کند یخ پیرامونت را آب کند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/26ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ثقل زمین کجاست؟؟ من در کجای جهان ایستاده ام؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/19ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چندان که به شکوٍه در می آییم از سرمای پیرامون خویش از ظلمت و از کمبود نوری گرمی بخش چون همیشه بر می بندیم دریچه کلبه مان را روح مان را...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/03ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/03ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ای مهربان من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/03ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در انتهای هر سفر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/30ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مغز مدادیِ پشت پوشه نقاشی دوران کودکی رنگ مقیاسی ست که دنبال می کند آنچه را ما نمی دانیم
التهاب در آن نیستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
این شاخه ی برهنه ی گیلاس کز باد سرد آخر پاییز می رمید با خنده ی بهار باز از نسیم بوی خوش آشتی شنید...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آسمان دیدنی ست وقتی به آن نگاه می کنی و عشق زیباست زمانی که آن را لمس می کنی پس پرنده باش تا نشانه ای از روح مقدس باشی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
با پیرایه ی هذیان کودک شامگاه بی اعتنا به منع.. از ناسزا لذت می برد بی توجه به تهدید محروم کردن پیروان بی پلکش از خواب
هوشیار از کدورت ها.. تصاویر... خود را می پوشانند حمایت می کنند با هاله ی نورشان جنین رویا را می پوشانند گریز کودک سبک سر را غنا می بخشند به اشک... حافظه ی پژمرده را
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/21ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
"نور" خود را به کسی می دهد که پذیرفتنش را می داند بی آنکه از او بخواهد که شب را پاک کند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/21ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اتاق تاریک است و تو دلتنگ به پنجره پناه می بری: فواره در خیابان بالا می رود و با جستی باز می گردد به حوض و تو یک لحظه از یاد می بری اتاق را با صدای اخبارش
فواره خاموش می شود یادها هم و شهر از پنجره به اتاق می آید تاریک تر... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است داستانی راهی بیراهه ای
طرح افکندن این راز - راز من و راز تو راز زندگی- پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پُر از میوههایی که در دهن آب میشود آراسته به هزار گل گوناگون غرّه در آغوش آفتاب خوشبخت از پرندهای خودی شاد از یکی قطره باران بسی زیباتر از آسمان صبحگاهی وفادار.
از باغی سخن میگویم خواب میبینم
اما به حقیقت، دوست دارم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
با قلم می گویم: - ای همزاد.. ای همراه ای هم سرنوشت هر دومان حیران بازی های دورانهای زشت شعرهایم را نوشتی دست خوش اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/19ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دیگران گفته اند تولد من می گویم حلقه بلافصل جنگ دوهزار آنچه به دنبال می آید آنچه بی دنباله پوست ورآمده جویده شده حیوان بیرون جهیده از ما بر سنگستان حتی آنچه می گویم خواهد مرد با این همه برای هوشیاری ظریف اشیاء بر سرایت کارمان برای خوشبختی مان بر ذره ها می نویسم گنجینه ای از خاطره در گزینش سیاره ها خوانش من برای آیندگان نمی دانم کجا نیرویی خواهد بود به زحمت دیگرگون از نیستی
ریز نفرسودنی....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/16ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بعضي ها براي رسيدن به يک زندگي راحت عمري زجر مي کشند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
- امروز چه روزی است؟ - ما خود تمامی روزهاییم ای دوست ما خود زندگی ایم به تمامی ای یار یکدیگر را دوست می داریم و زندگی می کنیم زندگی می کنیم و یکدیگر را دوست می داریم و نمی دانیم زندگی چیست و نمی دانیم روز چیست و نمی دانیم عشق چیست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/14ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
به هوا خیانت کردیم به جهان شک مثله کردیم افسانه هامان را رانده از یکدیگر ماندیم که در گستره ی زمان دیواری از خویش تا خویشتن باشیم.
آری شب به تمامی ما را با خود برد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/13ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پاییز که برگها فرو ریخت پرنده رفت شاخه برایش دست تکان داد امروز پرنده باز می گردد و اینک درخت پر از آواز است...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/12ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در آسمان پرنده ایست که می ماند در باد و باز دور می شود در آن
چشم ببندی اگر به نیت یک باغ من پرنده را از این همه خیابان بی درخت می نشانم بر شاخه ای که در چشم های توست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/12ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|