تبليغاتX
نه نترس! کافر نمی شوم...
در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست..دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد
 

گاه آرزو می کنم

ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم

تا دست هایت را گرم کند

اشک هایت را بخشکاند

و خنده را به لبانت باز آرد

پرتو خورشیدی که

اعماق تاریک وجودت را روشن کند

روزت را غرقه نور کند

یخ پیرامونت را آب کند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

ثقل زمین کجاست؟؟

                من در کجای جهان ایستاده ام؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

چندان که به شکوٍه در می آییم

از سرمای پیرامون خویش

از ظلمت و

از کمبود نوری گرمی بخش

چون همیشه

بر می بندیم

دریچه کلبه مان را

روح مان را...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

 در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش


رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت


به رودها پیوست


 و روی رود روان رفت برگ


مرگ اندیش


به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند


سرود رفتن و رفتن و برنگشتن ها ...

 طبیعت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

ای مهربان من
                        من دوست دارمت
چون سبزه های دشت
 چون برگ سبزرنگ درختان نارون
 معیارهای تازه زیبایی
 با قامت تو سنجیده می شود
زیبایی عجیب تو معیار تازه ای ست
                          با غربت غریب فراوانش
             - مانند شعر من
 این شعر بی قرین
 و این تفاخر از سر شوخی ست
                     نازنین 
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش


 ماییم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم


 هر پسین


 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست


 نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین


مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟


 ای راز


 ای رمز


ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین...

غروب

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

مغز مدادیِ پشت

پوشه نقاشی دوران کودکی

رنگ مقیاسی ست

که دنبال می کند آنچه را ما نمی دانیم

 

التهاب

در آن نیستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط آزاده | 

 

این شاخه ی برهنه ی گیلاس

کز باد سرد آخر پاییز می رمید

با خنده ی بهار

باز از نسیم بوی خوش آشتی شنید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

آسمان دیدنی ست

وقتی به آن نگاه می کنی

 و عشق زیباست

زمانی که آن را لمس می کنی

پس پرنده باش

تا

نشانه ای از روح مقدس باشی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

با پیرایه ی هذیان کودک شامگاه

بی اعتنا به منع.. از ناسزا لذت می برد

بی توجه به تهدید محروم کردن

پیروان بی پلکش از خواب

 

هوشیار از کدورت ها.. تصاویر... خود را می پوشانند

حمایت می کنند با هاله ی نورشان جنین رویا را

می پوشانند گریز کودک سبک سر را

غنا می بخشند به اشک... حافظه ی پژمرده را

 قلب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

"نور" خود را به کسی می دهد که پذیرفتنش را می داند

بی آنکه از او بخواهد که شب را پاک کند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

اتاق تاریک است

و تو دلتنگ

به پنجره پناه می بری:

فواره در خیابان

بالا می رود

و با جستی

باز می گردد به حوض

و تو

یک لحظه از یاد می بری

اتاق را

با صدای اخبارش

 

فواره خاموش می شود

یادها هم

و شهر

از پنجره به اتاق می آید

تاریک تر...

 ML

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

در وجود هر کس

رازی بزرگ نهان است

داستانی

راهی

بیراهه ای

 

طرح افکندن این راز

- راز من و راز تو

راز زندگی-

پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

طبیعت

پُر

از میوه‌هایی که در دهن آب می‌شود

آراسته

به هزار گل گوناگون

غرّه

در آغوش آفتاب

خوشبخت

از پرنده‌ای خودی

شاد

از یکی قطره باران

بسی زیباتر

از آسمان صبحگاهی

وفادار.

 

از باغی سخن می‌گویم

خواب می‌بینم

 

اما به حقیقت، دوست دارم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

با قلم می گویم:

 - ای همزاد.. ای همراه

                       ای هم سرنوشت

هر دومان حیران بازی های دورانهای زشت

شعرهایم را نوشتی

                    دست خوش

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟؟؟ 

پروانه

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

دیگران

گفته اند تولد

من می گویم

حلقه بلافصل

جنگ دوهزار

آنچه به دنبال می آید

آنچه بی دنباله

پوست ورآمده جویده شده

حیوان بیرون جهیده از ما بر سنگستان

حتی آنچه می گویم

خواهد مرد

با این همه برای هوشیاری ظریف اشیاء

بر سرایت کارمان

برای خوشبختی مان

بر ذره ها می نویسم

گنجینه ای از خاطره در گزینش سیاره ها

خوانش من برای آیندگان

نمی دانم کجا

نیرویی خواهد بود

به زحمت دیگرگون از نیستی

 

ریز

نفرسودنی....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

بعضي ها براي رسيدن به يک زندگي راحت عمري زجر مي کشند
بعضي ها فکر مي کنند پول مغز مي آورد و بي پولي بي مغزي
بعضي ها براي حفظ پول هميشه بيدارند
بعضي ها براي ديدن پول هميشه مي خوابند
بعضي ها نان جوانيشان را مي خورند و بعضي ها نان موي سپيدشان را
بعضي ها صداي آب را ترجمه ميکنند
بعضي ها صداي دل خودشان را هم نمي شنوند
بعضي ها ابتذال را با روشنفکري اشتباه ميگيرند
بعضي ها ...

fine_wiseman
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 


همچو عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
                            در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

- امروز چه روزی است؟

- ما خود تمامی روزهاییم ای دوست

ما خود زندگی ایم به تمامی ای یار

یکدیگر را دوست می داریم و زندگی می کنیم

زندگی می کنیم و یکدیگر را دوست می داریم و

نمی دانیم زندگی چیست و

نمی دانیم روز چیست و

نمی دانیم عشق چیست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

به هوا

          خیانت کردیم

به جهان

              شک

مثله کردیم

                   افسانه هامان را

رانده از یکدیگر

                 ماندیم

که در گستره ی زمان

دیواری از خویش تا خویشتن باشیم.

 

آری شب به تمامی ما را با خود برد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

پاییز

که برگها فرو ریخت

پرنده رفت

شاخه برایش دست تکان داد

امروز

پرنده باز می گردد

و اینک درخت

پر از آواز است...

BolBol

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

در آسمان پرنده ایست

که می ماند در باد و باز

دور می شود در آن

 

چشم ببندی اگر

به نیت یک باغ

من پرنده را

از این همه خیابان بی درخت

می نشانم بر شاخه ای

که در چشم های توست...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط آزاده | 

 

خالی از تردید به گلهای ناپیدا پناه بردیم

بی شک

تردید را در بوئیدن نشخوار شده ی تفکر زائیدیم...

زمین 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

نوری هست که ما

نه می بینمیمش نه لمسش می کنیم

در روشنی های پوچ خویش می آرامد

آنچه ما می بینیم و لمس می کنیم

من با سرانگشتانم می نگرم

آنچه را که چشمانم لمس می کند:

سایه ها را

جهان را.

 

با سایه ها جهان را طرح می ریزم

و جهان را با سایه ها می انبارم

و تپش نور را

در آن سوی دیگر

                   می شنوم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

دست های من پرده های هستی تو را از هم می گشاید

در برهنگی بیشتری می پوشاندت

اندام به اندام عریانت می کند

                                    دست های من

و از پیکرت

پیکری دیگر می آفریند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

همچون در تاریخ زمان تولد تردید...

در تاریخ مرگ ضربان قلب...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

باید چشمان بسته داشت

برای راه رفتن بر لبه ی روشنایی

و ندید آنچه که پنهان می کند

و گوشهای بسته داشت

بی استماع در آرامش

من این جایم برای حساب کردن

از زمانی که اندیشه

زخمی است که آن را

                   با واژگان می بندند

و دیگر جایی ندارد

       - جز مردگان...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

دنیا زیباست

       به اندازه ی آب

     زیباست به اندازه ی موسیقی

                            به اندازه ی عشق

دنیا زیباست به اندازه ی مهتاب

          به اندازه ی گل

                         به اندازه ی عشق

                                       به اندازه ی تولد

                                                      به اندازه ی گریه

                                                                   به اندازه ی عشق

عشق زیباست

         مثل خنده

                     مثل پرواز

                                    مثل عیسی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

خداوندا مرا ببخش

                   که گوسفند بی گناهت را

                                  برای بُتهای خیالی قربانی کردم!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

سنگ را دیدم

به آن پا زدم

                نمیدانستم که تا یاس خواهد رفت

                 نمیدانستم که تا خدا خواهد رفت

شمع را دیدم به آن آتش زدم

                 نمیدانستم که تا شعله خواهد رفت

                 نمیدانستم که تا سکوت خواهد رفت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

و رسالت ما این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را از میان دو پشت خونین به سلامت بگذرانیم

تا در شبی بارانی آن را

با خدای خویش

چشم در چشم نوش کنیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

در پهنای عشق

به مرگ می اندیشم

نگاهها

به خدا خیره

        آسمان با رنگی ناپیدا

گریه ها محزونتر از چالشهای مو

             دوان

درها محکومتر از

جنازه های به باد رفته

و کودکانه ی درونمان

                   بی مادر تر از یتیمان...

به کدام کوره راه بی نفس می دویم؟؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

زمان درخشید

و ما نوشتار را تنها برای حق ذهن معلول خود

                  همراه کردیم

و ندانستیم

زمان و عشق

در کجا ماهی وار لغزید

و در تاریکی حل شد

و شاید

نواها مغموم تر از پیشترها...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

دست ها و لبهای باد

دل آب

درخت مورد

اردوگاه ابرها

حیاتی که هر روز چشم بر جهان می گشاید

مرگی که با هر حیات زاده می شود...

 

چشمانم را می مالم

آسمان زمین را در می نوردد...

دریاچه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

درود! درود

به دوستان- نزدیک و دور-

به دنیاها، به آفتاب‌ها - فرمان به ارواح-!

درود بر آنان که ارواح سوزان شعله‌ور دارند!

درود بر ارواح آفتابگونة آن کسان

که در این کابوس خوف

در این دریای خروشان مرگ و زندگی

دست در دست یکدیگر نهاده‌اند!

ارابه

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

چند بار امید بستی و دام بر نهادی

تا دستی یاری دهنده

کلامی مهرآمیز

نوازشی

یا گوشی شنوا

                     به چنگ آری؟

چند بار

دامت را تهی یافتی؟

از پا منشین

آماده شو که دیگر بار و دیگر بار

دام بازگستری!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط آزاده | 

 

می خواهم آب شوم

در گستره ی افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود

 

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم.

حس می کنم و می دانم

دست می سایم و می ترسم

باور می کنم و امیدوارم

که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

 

می خواهم آب شوم

در گستره ی افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود.

غروب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

ما بچه‌های این زمانه‌ایم

و عصر،‌ عصر سیاست است

همة امور روزانه،‌ امور شبانه

چه مال تو باشد چه مال ما یا شما

امور سیاسی‌اند.

چه بخواهی،‌چه نخواهی

ژن‌هایت سابقة سیاسی دارند

پوستت، ته رنگ سیاسی دارد

چشمهایت جنبة سیاسی دارند.

هرچه می‌گویی طنین سیاسی پیدا می‌کند

سکوتت چه بخواهی چه نخواهی

سیاسی تعبیر می‌شود

حتی هنگامی که از باغ و جنگل می‌گذری

گامهای سیاسی بر می‌داری

روی خاک سیاسی

شعر غیرسیاسی نیز سیاسی‌ست

و در بالا ماهی می‌درخشد

که دیگر ماه نیست.

بودن یا نبودن، سؤال این است

سؤال چیست، بگو عزیزم

سؤالِ سیاسی است.

حتی لازم نیست انسان باشی

تا بر اهمیت سیاسی‌ات افزوده شود

کافیست نفت باشی،‌علوفه یا مواد بازیافتی

یا حتی میز مذاکراتی که شکل آن

ماه‌هاست موردِ جنگ و جدال است.

پشت کدام میز دربارة زندگی و مرگ باید مذاکره کرد

میزِ گرد یا میزِ مربع؟

در این اثنا

آدمها گم می‌شدند

جانوران می‌مردند

خانه‌ها می‌سوختند

و مزارع بایر می‌شدند

مثلِ زمانه‌هایِ قدیم که کمتر سیاسی بودند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

دانشگاه مفید

 

چراکه این خاک

آهنگین است

میوه‌ای، رنگ‌آمیزی شده

        دلپذیر

و در پیچ و خم

           شب حادثه‌ها

الوان

              چون فریادی

و تکثیر می‌شود پیرامون ما

             یک پیمان

و افسانه‌ای واژگون

و مردگان غلت می‌خورند

و طراوت خاک برگ‌ها

جسدهاشان را

                  در هر سو باز پس می‌دهد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

می‌شود کلمات را تکثیر کرد

می‌شود حتی باور کرد که تصویری

گاه در آب‌های قلب مایه می‌بندد

که به سوی اعماق چرخ می‌خورد

ژرفایی که گمان می‌کردی تصورناپذیر است

شبی حتی گمان می‌کنی می‌شود

 

                          دیوار را شکست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

این زمزمه ی مدام آب .. وزش شدید

و سپس ملایم این باد در میان کاجها

آواز متناوب ملخها         و جز آنها

                                - در گوش من

برق این خورشید در جوی

جنبش این کاجها.. (سمور را ببین)

... و حرکت پای من که در این

خزه ها سوراخی می کند    و جز آنها

                                - در چشم من

(احساس) این رطوبت.. این نرمی

خزه ها.. (وای کدام شاخه به جانم...)

احساس پیشانیم در دستم و دستم بر پیشانیم          و جز آنها

                                        - در تنم

... (هان! سمور نزدیک می آید)        و جز آنها

                                       - در ذهنم...

فرو می نشیند.

و اینها همه با هم        و جز آنها

                                          - در بسته ای کوچک

این است زندگی

همین و بس!

          -نه! همواره چیزهای دیگر نیز هست...!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

 من را به غير عشق به نامي صدا نکن

 غم را دوباره وارد اين ماجرا نکن

بيهوده پشت پا به غزلهاي من نزن

با خاطرات خوب من اينگونه تا نکن

مویه هات را ببند دلم تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کني

خود را اسير پيچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زيبائيت شود

تنها به وصف آينه ها اکتفا نکن

امشب براي ماندنمان استخاره کن

 اما به آيه هاي بدش اعتنا نکن..


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

آب سنگ را سنبید

باد آب را پراکند

سنگ باد را از وزش بازداشت

 

آب و باد و سنگ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

باغ وحش 

آسمان.. دریا.. خاک

مرا فرو بلعید

انسانم باز زاد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

مي دود
مي رقصد
به خويش مي پيچد زندگي
بي آن كه بداند چرا
وقيحانه و پر شَرَر
در روشناي ناپاياي افق
شب از راه مي رسد
شهوت انگيز
كمرنگ مي شود همه چيز
گرسنگي حتي
محو مي شود همه چيز
حتي شرم
و شاعر،‌ نفسي به راحتي مي كشد؛
روح من، مثل مهره هاي پشتم خواب مي خواهد، ‌خواب
با قلبي آكنده از رؤياهاي شوم
مي روم تا آرام بگيرم
مي لولم در پرده هاتان
آي سياهي هاي سرد!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

1

یخ آب می شود

در روح من

در اندیشه هایم

 

بهار

حضور تو است

بودن تو است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

کسی می گوید "آری"

به تولد من

به زندگیم

به بودنم

ضعفم

ناتوانیم

مرگم

 

کسی می گوید"آری"

به من

به تو

و از انتظار طولانی

شنیدن پاسخ من

شنیدن پاسخ تو

خسته نمی شود....