![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
با تو در ذهنم تنها بودم و در روياهايم هزار بار تو را بوسيدم بعضي وقتها تو را ميبينم كه از پشت در خانهام عبور ميكني سلام آيا دنبال من ميگردي؟ ميتوانم اين را در چشمانت ببينم ميتوانم اين را در لبخندت ببينم تو همة آن چيزي هستي كه من هميشه ميخواستم و آغوشم به رويت باز است چون تو مي داني چه بگويي و مي داني چكار كني و ميخواهم بارها به تو بگويم من عاشقت هستم اشتياق فراواني براي ديدن نور خورشيد در زلفانت را دارم و بارها و بارها به تو بگويم چقدر به تو اهميت مي دهم گاهي احساس ميكنم قلبم سرشار شده است سلام! فقط ميخواهم كه بداني چون در حيرتم كه كجا هستي و در حيرتم كه چه ميكني آيا جايي احساس تنهايي ميكني؟ يا آيا كسي عاشقت هست؟ به من بگو كه چگونه دلت را به دست بياورم چون سرنخي ندارم اما اجازه بده با گفتن "دوستت دارم" آغاز كنم سلام آيا به دنبال من ميگردي؟ چون در حيرتم كه كجا هستي و در حيرتم كه چه ميكني آيا جايي احساس تنهايي ميكني؟ يا آيا كسي عاشقت هست؟ به من بگو كه چگونه دلت را به دست بياورم چون سرنخي ندارم اما اجازه بده با گفتن دوستت دارم، آغاز كنم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/31ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پیامی رمزی .. برای ملاقات یکدیگر آتشی در دوردست - به تو آسیب می رساند چقدر غمگین کننده است وقتی عشقی دلنشین برگردد اشکهای عشق مرا غمگین خواهند کرد اشکهای یخ زده سفری در امتداد شب متاسفانه همیشه درست از آب در نمی آید اشکهای عشق.. اشکهایی در قلبم عشق ما چرا در هم شکست؟ در هم شکست؟
من سوار بر یک قوی سپیدم امشب قلب تو را می خواهم من سوار بر قو به سوی طوفانی سهمگین می روم با من مثل یک بچه رفتار نکن
من سوار بر قوی سپیدم من آنچه را که می خواستی .. به دست آوردم من سوار بر قوی سپیدم تو بهترینها را از من بدست آوردی بر بالهای مرغ سحر شروع به بازي مي كني عشقت را به معرض فروش می گذاری سپس نازنینم که متعلق به گذشته است دیگر بر نمی گردد راهت را گم نکن آن بیش از تحمل هر دوی ماست در قلبم باز است... زود باش به من اعتماد کن و وارد شو عشقی که من به خاطر لبخند پنهانیت تقویت کردم باید بروم یا لحظه ای تأمل كنم.. لحظه اي تأمل كنم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تمام وقتت را منتظر فرصتي دوباره بودي براي مهلتي كه همهچيز را درست كند هميشه دلايلي هست تا احساس كني اوضاع به اندازه كافي مناسب نيست و اين در پايان روز خيلي سخت است به كمي بيخيالي احتياج دارم اي آزاده زيبا خاطرات در رگهايم جاري است بگذار خالي شوم اي سبكبال شايد امشب به آرامش دست يابم در آغوش فرشتهاي پروازكنان از اينجا دور ميشوم از اين اتاق سرد و تاريك هتل و بيمنتهايي بيحدي كه تو را به وحشت مياندازد از شكستها دور ميشوي از خيال خالي خودت تو در آغوش فرشتهاي آرميدهاي شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي از خطوط مستقيم بسيار خستهاي و به هر جهت رو ميكني ديوان و ددان را در كمينت ميبيني طوفان در پيچ و تاب است در پناهگاهت ميماني تا كمبودها را جبران كني تفاوتي ندارد كه آخرين بار چه كسي گريخته آسانتر است تا به اين جنون دلپذير ايمان آوريم اين اندوه با شكوه كه مرا به زانو در ميآورد در آغوش فرشتهاي پروازكنان از اينجا دور ميشوم از اين اتاق سرد و تاريك هتل و بيمنتهايي بيحدي كه تو را به وحشت مياندازد از شكستها دور ميشوي از خيال خالي خودت تو در آغوش فرشتهاي آرميدهاي شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي تو در پناه يك فرشتهاي شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي شايد بتواني به كمي آرامش دست يابي...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/11/07ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
خياباني خالي خانهاي سوت و كور جايي خالي در قلبم تنهاي تنهايم و فضاي اتاقها برايم كوچك و كوچكتر ميشوند حيرانم چگونه؟ متعجبم چرا؟ در عجبم آنها كجا هستند روزهايي كه داشتهايم ترانههايي كه با هم خواندهايم آة.. عشق من من براي هميشه نااميد شدهام از رسيدن به عشقي كه دور از دسترس است به همين دليل دعا ميكنم اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم عشق من بر فراز درياها ساحل به ساحل تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعهاي سر سبز ملاقات كنم عشق من سعي ميكنم تا بخوانم دست به كار خواهم شد با دوستانم دوباره خنده و شادي سر خواهيم داد اما نميتوانم به آن فكر نكنم.. آه... نه... حيرانم چگونه؟ متعجبم چرا؟ در عجبم آنها كجا هستند روزهايي كه داشتهايم ترانههايي كه با هم خواندهايم آة.. عشق من من براي هميشه نااميد شدهام از رسيدن به عشقي كه دور از دسترس است به همين دليل دعا ميكنم اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم عشق من بر فراز درياها ساحل به ساحل تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعهاي سر سبز ملاقات كنم در آغوش گرفتن تو و تو قول ميدهي كه عشق من ميماني از دوردستها اعتراف كردن بله آنچه كه دربارهاش فكر مي كنم رسيدن به عشقي كه دور از دسترس به نظر ميرسد به همين دليل دعا ميكنم اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم عشق من بر فراز درياها ساحل به ساحل تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعهاي سر سبز ملاقات كنم عشق من به همين دليل دعا ميكنم اميدوارم كه روياهايم مرا به آنجا رهنمون شوند جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در آسماني آبي ملاقات كنم بر فراز درياها ساحل به ساحل تا جايي را كه بيش از همه دوست دارم بيابم جايي كه بتوانم ديگر بار تو را در مزرعهاي سر سبز ملاقات كنم عشق من...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/24ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ميدانم داستان از چه قرار است آن عكس را ديدهام همه اينها در چهرهات خوانده ميشود به من بگو چه رازي را از من پنهان ميكني؟ و چه كسي جاي مرا در قلبت گرفته بايد پيشبيني چنين روزي را ميكردم بايد به نشانهها توجه ميكردم به هر حال حدس ميزنم همهچيز تمام شده باورش برايم سخت است كه باز هم اشتباه كردهام فكر ميكردم عشقمان پايانناپذير است چرا اينطور فكر ميكردم؟ هرگز به من نگفتي! باورش برايم سخت است كه باز هم اشتباه كردهام هميشه خيال ميكردم كه دوستم هستي چرا اينطور فكر ميكردم؟ هرگز به من نگفتي! عزيزم بايد صدايم ميكردي وقتي تنها بودي وقتي نياز داشتي تا در كنارت باشم چه غمانگيز است هرگز مرا به بازي نگرفتي فرصتهاي زيادي وجود داشت كه ثابت كنم به تو كه مي تواني روي من حساب كني بايد پيشبيني چنين روزي را ميكردم بايد به نشانه ها توجه ميكردم به هر حال حدس ميزنم همهچيز تمام شده باورش برايم سخت است كه باز اشتباه كردهام فكر ميكردم عشقمان پايانناپذير است چرا اينطور فكر ميكردم؟ هرگز به من نگفتي! باورش برايم سخت است كه باز هم اشتباه كردهام هميشه خيال مي كردم دوستم هستي چرا اينطور فكر ميكردم؟ هرگز به من نگفتي! با اين درد و اشك... كاش ميتوانستم زمان را به عقب باز گردانم آري بايد پيشبيني چنين روزي را ميكردم بايد به نشانه ها توجه ميكردم به هر حال حدس ميزنم همهچيز تمام شده باورش برايم سخت است كه باز هم اشتباه كرده ام فكر مي كردم عشقمان پايانناپذير است چرا اينطور فكر ميكردم؟ هرگز به من نگفتي! باورش برايم سخت است كه باز هم اشتباه كرده ام هميشه خيال مي كردم كه دوستم هستي چرا اينطور فكر ميكردم؟ هرگز به من نگفتي! باورش برايم سخت است كه باز هم اشتباه كردهام فكر ميكردم عشقمان پايانناپذير است چرا اينطور فكر ميكردم؟ هرگز به من نگفتي! باورش برايم سخت است كه باز هم اشتباه كردهام هميشه خيال ميكردم كه دوستم هستي چرا اينطور فكر ميكردم؟ هرگز به من نگفتي! ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/10/07ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
زمان می گذرد و من تنها می توانم تو را از ذهنم پاک کنم کسی نمیداند که آن را در دلم پنهان داشته ام در جستجویش هستم اما نمی توانم آن را بیابم جرات آشکار کردنش را ندارم که بگذارم تو هم بفهمی پیش از این انقدر درگیر عشق نبوده ام و به محض اینکه درباره اش فکر می کنم آن را آسانترین راه ممکن می یابم اما اگر بگذارم ترکم کنی هرگز نخواهم دانست که زندگیم چگونه باید باشد چگونه باید تو را در کنارم نگه دارم یا روزی را خواهم دید که لبخند بر لب کنارم بازگشته ای آه.. بله چگونه می توانم بفهمم اگر بگذارم بروی شب پشت سر هم ندای قلبم را می شنوم که می گوید چرا این احساس پاک اینطور کمرنگ شد هیچکس مثل این خواستار تو نیست تو با قلبم حرف می زنی اسباب شرمندگی است که دنیایمان از هم جدا شد شرمنده تر از آنم که بپرسم مغرورتر از آنم که ببازم اما دیر یا زود مجبور به انتخابم یک بار دیگر در مورد آسانترین راه فکر می کنم اما اگر اجازه بدهم بروی هرگز نخواهم فهمید که زندگیم چگونه باید باشد چگونه باید تو را در کنارم نگه دارم آیا روزی را خواهم دید که لبخند بر لب کنارم بازگشته ای آه .. بله.. چطور می توانم بفهمم اگر بگذارم بروی اگر بگذارم بروی آه .. عزیزم... و یکبار دیگر فکر می کنم روی آسانترین راه اما اگر بگذارم بروی هرگز نخواهم فهمید که زندگیم چگونه باید باشد چگونه باید تو را در کنارم نگه دارم آیا روزی را خواهم دید که لبخند بر لب کنارم برگشته ای آه .. بله.. چطور خواهم دانست اگر اجازه دهم ترکم کنی آه.. عزیزم... آیا روزی را خواهم دید که لبخند بر لب کنارم بازگشته ای آه.. بله... اگر بگذارم بروی....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/20ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
می خواهم بدانم چه کسی به تو گفته بود که می روم - این تنها دلخوشی همه زندگیم... دختر! آنها به تو دروغ می گویند به دور و برت نگاه کن و آنهایی را که می شناسیم همه شان به راحتی تسلیم می شوند .. به راحتی می گذارند و می روند اما ما هنوز در تلاشیم پس این را به یاد داشته باش که عشقی را که باهم بنا نهاده ایم میرا نیست خوشحالم که مسیر هر دویمان در راه این عشق یکی است فقط تو من.. فقط تو و من هرگز نمی گویم خداحافظ چون طاقت دیدن گریه های تو را ندارم برایت قسم یاد می کنم که عشقم ابدی است و قسم یاد می کنم که عشقم بر همه سختیها غلبه می کند هرگز به ناروا با تو رفتار نمی کنم چون طاقت دیدن غم تو را ندارم قسم یاد می کنم که در غم و شادی با تو شریک هستم و قسم یاد می کنم که عشقم بر همه جیز غلبه می کند بعضیها می گویند هر چیزی زمان خودش را دارد حتی روز هم باید جایش را به شب بدهد .. اما.. عشقم قابل معامله نیست چون در چشمانت مشعل عشقی را می بینم که تا ابد برافروخته است و اگر بدانی که در نظرم زیباترین هستی.. مطمئن می شوی که دروغ نمی گویم شکی نیست که زمان خداحافظی ما هم فرا می رسد اما حتی اگر سعی کنیم چیزهایی که در زندگیمان وجود دارد که انکار ناپذیزند - انکار ناپذیر هرگز نمی گویم خداحافظ چون طاقت دیدن گریه های تو را ندارم برایت قسم یاد می کنم که عشقم ابدی است و قسم یاد می کنم که عشقم بر همه سختیها غلبه می کند هرگز به ناروا با تو رفتار نمی کنم چون طاقت دیدن غم تو را ندارم قسم یاد می کنم که در غم و شادی با تو شریک هستم و قسم یاد می کنم که عشقم بر همه جیز غلبه می کند چیز بیشتری که می دانم این است که هرچه بیشتر تو را می شناسم - بیشتر عاشقت می شوم و مطمئنم که تو را برای همیشه می خواهم و تا ابد و هرچه بیشتر به من علاقه مند می شوی آن را بیشتر درک می کنم برای همین هرگز نمی گذارم بروی باید بدانی که من هرگز نمی گویم خداحافظ برایت قسم یاد می کنم که عشقم پایدار است و قسم یاد می کنم که بر همه چیز غلبه می کند و باز هم قسم یاد می کنم هرگز به ناروا با تو رفتار نمی کنم چون طاقت دیدن غم تو را ندارم باز هم قسم یاد می کنم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/05ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
لذت عشق- در عمق وجودم من تمامی عشقم را با تو تقسیم می کنم آه... من نمیدانم که چرا بدون تو نمی توانم زندگی کنم من نمی توانم بدون تو زندگی کنم مرا با خودت ببر و لحظاتی شیرین برایم بساز من هر لحظه چهره ی تو را تجسم می کنم آه... من نمیدانم که چرا نمی توانم بدون عشق تو زندگی کنم نمی توانم بدون تو زندگی کنم «تنها» یک جان برای زندگی کردن هست و یک قلب برای اهدا کردن .... .... من و تو در رویاها آزادیم تنها یک مرد و یک زن.. عزیزم من و تو - تو نمی توانی درک کنی؟ من کاری را می کنم که می توانم عزیزم.. من و تو - از خود بیخود من هرگز نمی خواهم تو را از دست بدهم تا پایان دنیا. آه... من در کنار تو خواهم ماند من و تو .. آه.. من حس می کنم مثل ماه هستم که برای تنها بودن ساخته شده بود من و تو .. آه.. این عین واقعیت است تو یگانه عشق من هستی من و تو.. و تمام خاطرات همه ی عشق این است که هرگز پایانی ندارد تا پایان دنیا آه من در کنار تو خواهم ماند «آمدنت» خیلی دیر شده و من می توانم منتظر بمانم آه.. در قلبم.. اقیانوسی است متلاطم آه من نمیدانم که چرا بدون تو نمی توانم زندگی کنم من نمی توانم بدون تو زندگی کنم من نامت را صدا می زنم بارها و بارها من روحم را و اختیارم را از دست داده ام من نمیدانم که چرا نمی توانم بدون عشق تو زندگی کنم نمی توانم بدون تو زندگی کنم «تنها» یک جان برای زندگی کردن هست و یک قلب برای اهدا کردن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/28ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پرواز.. فکر می کردم هیچوقت پرواز را نخواهم آموخت فکر می کردم در تمام زندگیم سعی می کنم چون پرواز همان هنر قدیمی یک پا بر زمین نگاه داشتن است.. دروغ.. فکر می کردم هیچوقت نمی توانم دروغ نگویم فکر کردم با حسرت خوردن از دست می دهمش چون دروغ همان هنر قدیمی پنهان کردن کلماتی است که نباید هرگز آشکار شوند.. گریستن.. فکر می کردم هیچوقت گریه ام تمام نمی شود فکر کردم همیشه خواب مردن می بینم چون گریستن همان هنر قدیمی جاری کردن رودی از اشک بر روی زمین است.. آه مردن.. فکر می کردم هیچوقت مرگ را نمی بینم فکر کردم تمام عمرم را به پرواز می گذرانم چون مردن همان هنر قدیمی گرداندن یک دنیاست.. حسرت.. فکر کردم هیچوقت نمی توانم حسرت نخورم فکر کردم همیشه آنجا گریه می کنم چون حسرت همان هنر قدیمی باز دماندن اندوه در همه جاست.. و تلاش.. فکر کردم تمام عمرم تلاش می کنم فکر کردم می توانم خودم را از دورغ باز دارم چون تلاش همان هنر قدیمی اثبات گرد بودن دنیاست.. آه پرواز.. آه دروغ.. آه گریستن.. آه حسرت.. آه تلاش.. آه مرگ.. آه آه چون مرگ همان هنر قدیمی رویش گلها بر زمین است آری چنین است...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/08/17ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
کشیش و پیروانش در حیاط کلیسای ده جمع شده اند تا زن و مردی را به هم برسانند بهار اینجاست و قُمری ها بر مناره می خوانند زنبورها در گلهایی که در گورستان روییده هستند و از بالای تپه آنجا که رودخانه به آسیاب می ریزد دختری دوست داشتنی پایین می آید تا در مراسم ازدواجش شرکت کند لباس ساده ی سفیدی بر تن دارد و گلهایی بر سر زده و هنگامی که آرام به طرف محراب می رود موسیقی شروع می شود و کشیش انجیلش را بر می دارد و رو به او می گوید آیا با افتخار و عشق در برابر چشمان خداوند این مرد را به همسری قانونی خود انتخاب می کنی؟ حالا بگذار مردم این آواز را با من بخوانند تا برای همیشه در قلبت زنده باشد... بگذار عشقت همچنان بدرخشد چرا که ما ستارگانی در آسمانیم بگذار عشقت با قدرت بدرخشد تا آنگاه که به دوردستها پرواز کنی سال های سال از آن صبح طلایی روستا گذشته است گورستان وسعت گرفته و کلیسا ویران شده پیچک به دیوارها چسبیده و کلاغ ها بالای سرم می چرخند وقتی به طرف آخرین سنگ قبر بازمانده رفتم زانو زدم و نوشته ی زیر برگها را خواندم ناگهان به نظرم رسید کلماتی را همانند آوازی در میان درختان شنیدم... بگذار عشقت همچنان بدرخشد چرا که ما ستارگانی در آسمانیم بگذار عشقت با قدرت بدرخشد تا آنگاه که پرواز کنی بگذار عشقت همچنان بدرخشد چرا که ما ستارگانی در آسمانیم بگذار عشقت با قدرت بدرخشد تا آنگاه که به دوردستها پرواز کنی...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/03ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
جایی که عشق تو هست قلبت را ایثار کن این لحظات را پاس دار جایی که رویاهای تو هست امیدهایت را نثار کن که می دانی امیدها تو را وانمی نهند صبح دمان آنگاه که خورشید بر می دمد برمی خیزی و او را خمیازه کشان می بینی هنگامی که باد سرد و تند می وزد او با تو می ماند تا تو رهسپار شوی جایی که عشق تو هست قلبت را ایثار کن و چه می کنی اگر رویاهای تو تعبیر شود خانه ای زیبا بنا می کنم با کرکره های سبز اطلسی و آن خانه زیبا می شود زیباترین خانه ی جهان و ترانه ای زیبا می سرایم با خیال تو در خاطرم و چهره ی تو در نظرم زیباترین ترانه ی جهان را بر دیوار می نویسم تنها برای تو تنها برای تو و تا پایان عمر تو را در بر می گیرم هنگایم که اندوهگینی و تنها غرقه در خویشتنی و راه به جایی نداری باور کن که او رفته است گیتارت را برگیر و بنواز و برایش ترانه ای بساز کلامی چند بنویس که چه گریه ها کردی هنگامی که از خواب برخاستی و اشک فروباریدی چرا که پنداشتی او مرده است و از درد دم زدن نمی توانستی پس او را تنگ در برگرفتی و دگرباره گریستی جایی که عشق تو هست قلبت را ایثار کن و چه می کنی اگر رویاهای تو تعبیر شود و درون خانه ی زیبایم با کرکره های سبز اطلسی کودکانی زندگی خواهند کرد زیباترین کودکان جهان و حتی اگر آسمان ها گرفته باشد ما شادمانیم چرا که از عشق بهره وریم از عاشقانه ترین عشق جهان من بر باد می نویسم فقط برای تو فقط برای تو و تا پایان عمر تو را در بر می گیرم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/30ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
امشب همه ی ذرات قلبم را نثارت می کنم هر آنچه دارم به تو می دهم نمی خواهم تو را از دست بدهم امشب به من بگو که از من چه می خواهی هر آنچه که می خواهی با آن گذران کنی ناامیدت نمی کنم ولی این صحبت از جدایی دیگر چیست؟ اصلا برای چیست؟ ما امروز عصر اینجا نشسته ایم به این امید که راه حلی بیابیم می گویی که اصلا به حرفت گوش نمی دهم و انگار اهمیت نمی دهم که در دنیای تو چه می گذرد و من دیگر در دنیای تو نیستم بسیار خوب امشب همه ی ذرات قلبم را نثارت می کنم هر آنچه دارم به تو می دهم نمی خواهم تو را از دست دهم نه امشب هب من بگو از من چه می خواهی هر آننچه که می خواهی با آن گذران کنی من امشب در اختیار تو ام آه عزیزم امشب می خواهم حلش کنم می خواهم درستش کنم سعی می کنم به حرفت گوش بسپارم ولی گهگاه از یاد می برم که چقدر نیازمند توام پس امشب آنچه را که می خواهی ببینم نشانم بده و من امشب به تو نشان خواهم داد که همچنان تو را و خود را باور دارم امشب همه ی ذرات قلبم را نثارت می کنم هر آنچه دارم به تو می دهم امشب نمی خواهم تو را از دست دهم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
وه.. به من آزادی و نور ببخش، به من خرد و راستی ببخش نتها نیاز من اندک مجالی است برای زیستن رویم را به سوی باد بر میگردانم، و آواز بلبل را میشنوم و از ستارگان آسمان در شگفت میشوم بسی چیزها هست که نمیدانم، بسیار راهها که نمیپیمایم بسی رازها هست که هرگز آشکار نخواهد شد ولی تا آنگاه که با من و مرا از عشق بهرهور میکنی، میتوانیم گردش گیتی را تماشا کنیم... وه، گردان و گردان و گردان همهچیز در گیتی، گردان است آری گردان و گردان و گردان و گردان،همهچیز گردان است.. از لحظة تولد تا هنگامی که باز به خاک بر میگردی زندگی چون دایرهای زرین است و هرچه آغاز میکنی، هر آوازی که میخوانی دیر یا زود رفتنی است.. زمانی دیگر، جایی دیگر، زندگی دیگر، صورتی دیگر آه عشق من، میدانم که تو را دوباره خواهم دید و دایرهای که با تپش قلب تو آغاز میشود دیگربار تو را به نقطة آغاز بر میگرداند.. وه.. گردان و گردان... همه چیز در گیتی گردان است وه، گردان و گردان.. همه چیز در گیتی گردان است آری، گردان و گردان.. همه چیز در گیتی، گردان است گرد و گردان، گرد و گردان، گرد و گردان...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/19ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آدمهای قدیمی هرگز نمی دانند چرا جهان روز به روز تغییر می کند با سرعت بسیار حرکت می کند و آنها را در زمانی دیگر به جای می گذارد.. یک رقصنده ی قدیمی تک و تنها می رقصد و رویای تالارهای موسیقی را در سر می پروراند که با بانویی تا سپیده دمان می رقصید و فکر کردم صدایش را می شنوم که می گفت: رویاهایم را از من مگیر آنها مرا باز می گردانند ان زندگی را دوباره نشانم می دهند مرا به جاهایی که می شناختم بر می گردانند مرا دوباره بر می گردانند آن زندگی را دوباره نشانم می دهند مرا به جاهایی که می شناختم بر می گردانند... عشاق قدیمی دست در دست هم کنار رودخانه و پارک قدم می زنند و قبل از غروب آفتاب شتابان به خانه بر می گردند آیا می توان روزی به جای آنها باشیم زمانی می رسد که می گوییم مرا به خانه برگردان.. آن زندگی را دیگر بار نشانم ده مرا به جاهایی که می شناختم برگردان مرا به خانه برگردان .. آن زندگی را دیگر بار نشانم ده مرا به جاهایی که می شناختم برگردان مرا به خانه برگردان .. آن زندگی را دیگر بار نشانم ده مرا به جاهایی که می شناختم برگردان...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شب سخت طوفانی است و کودکم در طبقه ی پایین خوابیده است و روحش آزاد است بیشتر از یک ساعت در باران راه رفته ام در این فکر بودم که کودکم در آینده چه می شود اما قهرمان هایم کجایند رویاهای دوران کودکیم چه شدند؟ آیا بیهوده به این امید دل بسته ام که دخترکم می تواند همه چیز را دگرگون کند؟ ولی من روی تو حساب می کنم
من روی تو حساب می کنم که آن ملایمت دلنشین را به دنیایت بازگردانی و به تمامی آنچه انجام می دهی نسل من دارد راهش را گم می کند
ما نمیدانیم برای شما چه چیزی به جا خواهیم گذاشت همچنین چه بسا میلیونها نفر باشند که احساس تو را دارند آه عشق من
دانستنی ها بسیار است راهی بس دور در پیش ولی تو تنها نیستی وقتی این دنیای تو است و من روی تو حساب می کنم
به سوی من بیا به سوی من بازگرد و آنگاه که معاماهای زمان را می بینی چشمهایت را به من ببخش اینجا هستند کسانی که فقط در گذشته زندگی می کنند آنها هیچوقت نمی گذارند تاریخ دروغ بگوید و این سرزمین کوچک غمگین با رنگ سبز تیره اش قلب مرا می شکند و من هر چه تلاش می کنم در نمی یابم چرا باید چنین باشد و من روی تو حساب می کنم
دانستی ها بسیار است و راهی بس دور در پیش ولی تو تنها نیستی وقتی این دنیای تو است و من روی تو حساب می کنم من روی تو حساب می کنم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/13ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
یک آدم فضایی بر عرشه ی سفینه اش از سفری دوردست آمد سالهای نوری بسیاری از آغاز مموریتش می گذشت سفینه اش را بر فراز دهکده ای نگه داشت و آن سفینه همچون سناره ای در آسمان معلق ماند... نوری را دنبال کرد و به زیر سرپناهی رسید جایی که مادری با پسرش روی یک تخت آرمیده بودند نور درخشان نقره فامی بر گرد سرش می درخشید چهره ای فرشته وار داشت و مادر و پسر ترسیده بودند... سپس غریبه به سخن درآمد و گفت: "نترسید من از سیاره ای دور دست می آیم و پیغامی برای انسان آورده ام تا بشنود" و ناگهان دلنشین ترین نواها فضا را پر کرد و آن ترانه چنین بود: لا لا.. صلح و نیک فرجامی برای همگان. عشق و محبت برای کودکان. طنین نوای دلنشین او زمین را فرا گرفت و خیلی ها با شنیدن آن از خواب برخاستند و مسافران با نوری که از سفینه بر همه جا می تابید دهکده را یافتند. و درست پیش از پگاه.. در لحظه ی رنگ باختن آسمان غریبه برگشت و گفت: "اکنون باید پرواز کنم وقتی دو هزار سال از زمان شما سپری شود این ترانه دیگربار در پاسخ گریه ی کودکی طنین خواهد افکند..." و ترانه چنین بود: لا لا.. این ترانه دیگربار در پاسخ گریه ی کودکی طنین خواهد افکند... و ترانه چنین بود: لا لا .. صلح و نیک فرجامی برای همگان. عشق و محبت برای کودکان... آه تمام جهان در انتظار است.. در انتظار شنیدن دوباره ی آن ترانه هزاران نفر در گوشه و کنار جهان منتظرند و ستاره ای به سویی می رود و زمان آن نزدیک است.. که این ترانه دیگربار در پاسخ گریه ی کودکی طنین افکند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/07ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در آغاز وحشت زده شدم و بر جای خود میخکوب گشتم مدام در این اندیشه بودم که بدون تو در کنارم زنده نخواهم ماند اما شبهای بسیاری با اندیشیدن به بدیهای تو سپری شد و من قدرتمند گشتم و یاد گرفتم که چگونه همه چیز را تحمل کنم... حال تو از جایی دیگر باز گشتی و من همین که به درون خانه پای نهادم تو را با آن چهره ی غمگین دیدم اگر حتی برای یک ثانیه فکر کرده بودم که تو برای آزارم باز خواهی گشت قفل در را عوض می کردم یا مجبورت می کردم که کلیدت را پس بدهی حال از اینجا برو! برگرد و برو! چرا که دیگر اینجا جای تو نیست... آیا تو نبودی که میخواستی با خداحافظی به من صدمه بزنی؟ فکر می کردی که من در هم می شکنم یا اینکه می میرم؟ نه... هرگز! من زنده خواهم ماند تا زمانی که می دانم چگونه عشق بورزم زنده خواهم بود من یک عمر برای زندگی و عشق فراوان برای نثار کردن دارم پس زنده خواهم ماند آری... زنده خواهم ماند! تمامی قدرتم را به یاری گرفتم تا در هم نشکنم به سختی سعی کردم قلب شکسته ام را مرمت کنم و چه شبهای بسیار را با احساس تأسف برای خود سپری کردم... چقدر گریستم... اما اکنون سرفرازم کسی را که تو اکنون می بینی شخصی جدید است! نه آن اسیر کوچک قبلی که عاشق تو بود! و تو .. آری تو... فکر کرده ای هر وقت خواستی می توانی به سراغ من بیایی؟؟ و از من انتظار داری که آزادانه در اختیارت باشم؟ هرگز!!!! چراکه من عشقم را برای کسی حفظ می کنم که مرا واقعاً دوست داشته باشد....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/05ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پاسخی هست که روزی خواهیم دانست و تو از او خواهی پرسید، چرا باید می رفت ما زندگی می کنیم و می میریم.. می خندیم و می گرییم و تو باید دردها را از خود دور کنی پیش از اینکه بتوانی دوباره زندگی را شروع کنی پس بگذار شروع شود.. دوست من .. بگذار شروع شود بگذار اشکهایت از قلبت جاری شود و وقتی به چراغی در شبهای تاریک نیاز داشتی مرا همچون آتشی در قلبت نگهدار همچون آتشی در قلبت رودی هست که به دریا می ریزد تو تا ابد با او خواهی بود ولی ما که می مانیم باز هم اینجا به تو نیاز پیدا می کنیم پس او را در خاطرت نگهدار و بگذار تمام سایه ها ناپدید شوند آری .. بگذار شروع شود.. دوست من.. بگذار شروع شود بگذار عشق از قلبت جاری شود و هر وقت به چراغی در شبهای تاریک احتیاج داشتی همچون آتشی در قلبت مرا همچون آتشی در قلبت نگهدار آری .. بگذار شروع شود.. دوست من.. بگذار شروع شود.. بگذار عشق از قلبت جاری شود و هر وقت به چراغی در شبهای تاریک احتیاج داشتی مرا همچون آتشی در قلبت نگهدار همچون آتشی در قلبت نگهدار مرا همچون آتشی در قلبت نگهدار...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/24ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ای عشق من. روشنایی شامگاه از برق چشمان تو نور می گیرد جرعه ای دیگر بنوش و در کنارم باش تمام کارهایی را که قبل از رفتنت در این بامدادان کرده ای به من بازگو وه این لحظات آرام مرا به وجد می آورند نباید آنها را از دست دهیم مردم همه جا یکجورند آنقدر گرفتارند که با هم کنار نمی آیند پس این لحظات آرام مرا به وجد می آورند تا فقط کنارت باشم و آنگه به دورها بروم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
قلب هایمان بی قرار.. زمان درازی است که در سفریم برای یک نظر دیدن بهشت پیدا کردن آنجا که می خواهیم برویم دارد سخت می شود آنجا که آبهای آرام روانند از کنار چاه قدیمی "ساکسون" گذشتم پایین کنار کلیسا زنگ نمازخانه را شنیدم و به مردمی پیوستم که آواز می خواندند که راهی بیابند به آنجا که آبهای آرام روانند اگر تاکنون ندانسته ای دیگر هرگز نخواهی دانست فقط عشق می تواند به درون راه پیدا کند کاش می توانستی ببینی که عشق در دست توست فقط عشق می تواند به ساحل بهشت راه یابد همیشه او در کنار من ایستاده است او الهام بخش من است او شعار جنگ من است و آغوش او تنها جاییست که من می شناسم آنجا آبهای آرام روانند و اگر تاکنون ندانسته ای دیگر هرگز نخواهی دانست فقط عشق می تواند به درون راه پیدا کند کاش می توانستی ببینی که عشق در دست تو است فقط عشق می تواند به ساحل راه یابد تا ابد آنجا که آبهای آرام روانند...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
روشنتر از خورشید، بدرخش تمام لحظات زندگی را پیش از آنکه سپری شود، زندگی کن ما میدرخشیم، امشب تو و من در گذار از جهان، همچون آتشی در شب
به عکسی مینگریستم که قبل از جنگ در یک باغ گرفته شده بود و آنجا در چمن پیرمرد، سگها و بچههایی بودند که برای همیشه رفتهاند
کنار آب مردیم ایستاده بودند درست همینجا که من امروز ایستادهام هیچ چیز فرقی نکرده، ولی میدانی؟ زمان مثل رودخانهای جاری است و تنها عشق جاودانه است
ما روشنتر از خورشید میدرخشیم و در تمامی لحظات پیش از آنکه به پایان رسند زندگی میکنیم ما میدرخشیم، امشب تو و من در گذرگاه جهان همچون آتشی در شب همیشه در دنیای منی و همیشه فکر میکنم بدون تو بدون تو در کنارم، چه می کردم همیشه در قبل منی و من اکنون به تو نیازمندم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/17ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آخرین باری که گریستم شب در خانه نشسته بودم و دیروقت بود. به سایه ها و سوسوی نورها خیره شده بودم حاضر بودم همه چیزم را بدهم تا آنها بروند حاضر بودم همه چیزم را به آنها بدهم آخرین باری که گریستم خیلی وقت پیش بود که مردم را در باران نظاره می کردم که منتظر بودند تا سربازان آنها را سوار قطار کنند دستها بر نرده ها .. چشمها پر از اشک و همان حرف همیشگی هزاران ساله خدایا... رهایم کردی خدایا... رهایم کردی آخرین باری که گریستم نمی توانم باور کنم وقتی را که با صورتی مواجه شدم که به سربازی با تفنگش در باران خیره شده بود آن صورت یک کودک بود... کودک من اینجا خوابیده و سربازی که می خندید.. من بودم! خدایا... رهایم کردی خدایا... چرا رهایم کرده ای خدایا... آیا رهایم کرده ای آخرین باری که گریستم.. آخرین باری که گریستم آخرین باری که گریستم.. آخرین باری که گریستم آخرین باری که گریستم.. آخرین باری که گریستم آخرین باری که گریستم.. آخرین باری که گریستم آخرین باری که گریستم.. آخرین باری که گریستم آخرین باری که...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
یک حرف، یک قلب، یک شب تنها چیزیست که میخواهم، یک حرف، یک قلب، یک دختر آنجا منتظر من است،
نیمهشب است و همهچیز رو به راه، صدای ناقوس کلیسا میآید، بیرون در جاده هیچ جنبندهای نیست و من با سرعت از این شهر به آن شهر میرانم،
دو قلب به تندی برای هم میتپند، و با این همه فرسنگها از هم فاصله دارند، وای، ماه بر ساحلی دوردست میتابد، و چون آتشی در قلبم شعلهور میشود، باید او را ببینم، باید به او بگویم،
یک حرف، یک قلب، یک شب تنها چیزیست که میخواهم، یک حرف، یک قلب، یک دختر آنجا منتظر من است، هرگز نمیدانستم چقدر برایم باارزش است، امشب بایستی به او بگویم - صمیمانه و خودمانی، امشب بایستی به او بگویم - صمیمانه و خودمانی، و گلولهوار،مستقیماً به قلب او راه پیدا کنم،
چراغهای ماشین روشنند، رادیو را روشن میکنم، اخبار را میشنوم، دست به فرمان، پا بر روی تختة گاز، میرانیم، میرانیم و پیش میرانیم، این ماشین همچون یک دوست پیامی را که میخواهم برایش بفرستم، به او میرساند، وای، سپیده دمیده و من خورشید را دیدم، همهچیز در ساحل، چون شعله آتش شعلهور است. من به آنجا نزدیکم، میخواهم بگویم...
یک حرف، یک قلب، یک شب تنها چیزیست که میخواهم، یک حرف، یک قلب، یک دختر آنجا منتظر من است، هرگز نمیدانستم چقدر برایم باارزش است، امشب بایستی به او بگویم -صمیمانه و خودمانی، امشب میخواهم به او بگویم -صمیمانه و خودمانی، امشب بایستی به او بگویم -صمیمانه و خودمانی، و گلولهوار، مستقیماً به قلب او راه پیدا کنم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
نیمهشب به خانهی من به دیدارم بیا نمیتوانم بیشتر چشمانتظارت بمانم. پس از نیمهشب باید به سوی شهر پرواز کنیم در پوشش تاریکی تا صبح با جامی از شراب شب فرا میرسد به سایهها نگاه کن چون اکنون وقت آن است که بیرون در پناه سایهها به یکباره دیگرگون شویم. کسی دیگر شویم نه آنکه در روز هستیم های و هویی میشنوم. حادثهای روی میدهد صدایی میشنوم. حادثهای روی میدهد بچه را میبینم. حادثه ای روی میدهد آری چیزی در درونم روی میدهد شب را دوست دارم، شب را دوست دارم هراس و خلسهی پرواز را دوست دارم شب را دوست دارم، شب را دوست دارم دوست دارم با غریبهای برفصم و شادی او را حس کنم و وقتی رقص به پایان میرسد، کفش هایم را درآورم و به صدای تپش قلبم گوش دهم بعد از سقوط، اشتیاق دلهای همه را فرا گرفت، آه آن اشتیاقی که بعد از تاریکی میآید و در دل پنهان میشود همچون گرگی که در درونمان کمین کرده است نوری میبینم، حادثه ای روی میدهد درخشان میشود، حادثهای روی میدهد بیرون را نگاه میکنم، حادثهای روی میدهد و چیزی مرا به خود فرا میخواند شب را دوست دارم، شب را دوست دارم هراس و خلسهی پرواز را دوست دارم شب را دوست دارم، شب را دوست دارم دوست دارم با غریبهای تنها باشم و شادی او را حس کنم و وقتی صبحدم فرا میرسد پیش از اینکه پرتو خورشید بر چهرهام بیفتد، باید به خانه بروم شب را دوست دارم، شب را دوست دارم و ترس و خلسهی پرواز را دوست دارم شب را دوست دارم، شب را دوست دارم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/09ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
خوب.. از نیمه شب گذشته و ستاره ها می درخشند و یک ماه بزرگ سمین بر دریا می رقصد و من فکر می کنم.. عجب! پیرمرد آسمان درست در چشمانم نگاه می کند و متعجب است که چرا.. و می گوید "خنیاگر کوچک چرا در خواب نیستی.. چرا در خواب نیستی؟" آه روز بر روی چشمانم سنگینی می کند فکر می کنم که زمان آن رسیده که بگویم شب بخیر... و ممکن است رویاهایت تو را در تمام شب با خود ببرند بدون هیچ فرشته ای در کنارت.. وقتی که باد سنگین می وزد آه از آن شهر که غمگین است و تنها دوری کن من تو را به سوی رودخانه راهنمایی می کنم.. در اینجاست و کلید دارد می چرخد رودریها را ببند .. گریه نکن.. یک ماه نو در آسمان است آّه برای عشقت صبر کن.. تا زمان آن برسد که بگویم... شب بخیر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/08ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
برهنه و یخزده در کنار دریاچه فکر می کنم از دست رفته ام و اشتباه بزرگی کرده ام او را به شنا بردم... بگومگویمان شد. حالا لباس های من و شبح آن بانو کاملاً از دیدرس دورند و به نظر می رسد به سوی شبی در کناره ی رود روانه ام در زیر ماه و ستارگان به نظر می رسد به سوی شبی در کناره ی رود روانه ام من و قلب تپنده ام در تاریکی می خوانیم برهنه و یخزده کنار دریاچه اگر او اینجا بود من درنگ نمی کردم که به او بگویم اوضاع از چه قرار است با یک گفتگوی طولانی در عقب ماشین و به نظر می رسد به سوی شبی در کناره ی رود روانه ام در زیر ماه و ستارگان می توانم به سوی شبی در کناره ی رود بروم تنها من و قلب تپنده ام در تاریکی آواز می خوانیم فکر می کنم این اوست که باید به من توضیح بدهد در این موقعیت او برتری دارد من اگر بخواهم فقط احساسم را بیان کنم دوباره الم شنگه به پا می شود آه فکر می کنم به سوی شبی در کنار رود روانه ام در زیر ماه و ستارگان می توانم به سوی شبی در کناره ی رود بروم ولی نور ماشینی را می بینم که در تاریکی می درخشد آیا می شود که ما برویم به سوی م م-م م در زیر ماه و ستارگان می شود که ما برویم به سوی م م - م م فقط تو و من و قلب های تپنده مان در تاریکی می خوانیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/01ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
خیال میکنی باید مرا لای یخ نگهداری نکن خیال میکنی میخواهم پولت را خرج کنم نخواهم کرد حتی اگر مفلس هم بودی عشق من خرجی نداشت خیال میکنی میخواهم بنز تو را سوار شوم نمیخواهم اگر بخواهم دندانم را خلال کنم، خودم خلال دارم حتی اگر مفلس هم بودی عشق من خرجی نداشت وقتی سوار بر اتومبیل «اسکالید» گذشتی کامیونی را که به نوکرت دادی دیدم وقتی به من نگاه کردی میدانستم که این یک بازی است آستینت را بلا زدی تا رولی بلینگ را ببینم بعد تو را در آن غرفة اختصاصی کناری دیدم گیلاس مشروب تست را بلند کردی که به تو توجه کنم اما در دلت آشوب است فکر میکنم باید بدانی مهم نیست که بیش از حد به مجلس رقص بروی مهم این است که با من درست رفتار کنی آن چیزهایی را که نیاز دارم به من بدهی چیزهایی که پول نمیتواند بخرد خیال میکنی باید مرا لای یخ نگهداری نکن خیال میکنی میخواهم پولت را خرج کنم نخواهم کرد حتی اگر مفلس هم بودی عشق من خرجی نداشت خیال میکنی میخواهم بنز تو را سوار شوم نمیخواهم اگر بخواهم دندانم را خلال کنم، خودم خلال دارم حتی اگر مفلس هم بودی عشق من خرجی نداشت وقتی فرصتی پیدا کردم فکر میکردم تو درک می کنی عزیزم کارت اعتباری عشق نیست بنابراین تو میخواهی چیزی را بخری که همین حالا هم مال توست آنچه من میخواهم در فروشگاهها پیدا نمیشود از تو چهرهای دیدم که واقعاً حس میکنم افراط میکند و واقعی نیست اگر آن چهره تغییر نکند، باید راه بیفتم و بروم دارم میروم، کلیدم کجاست؟ باید بروم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/29ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بزن بریم به تو تلفن زدم گفتم دارم میآم امیدوارم تنها باشی چون خیالهایی برات دارم میتونیم تو خونه بمونیم یا تموم شب رو برقصیم و دست همو بگیریم همین که با تو باشم دیگه مهم نیست چه کار میکنیم از من نپرس کجا بودم یا چیکار میخوام بکنم فقط بدون که اینجا پیش تو هستم سعی نکن بفهمی عزیزم معمایی در کار نیست تو که میدونی من چه جور آدمی هستم من واقعی هستم همون چیزی گیرت میآد که میبینی با من چی میخوای بکنی میخوای بگی که مال منی همیشه با من باش داری عاشق میشی بگو که نمیتونی به قدر کافی بگیری به همة دوستات میگی لباس پوشیدن منو دوست داری مدل موهامو دوست داری منو به رخ همة دوستات میکشی و برای من مهم نیست همینقدر که به اونها بگی من کی هستم بگو من همون کسی هستم که تو رو وادار کرد که اهمیت بدی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/27ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
خیلی فکر میکنی فکر را رها کن برود نمیتوانی همیشه نگران باشی بگذار نگرانی جاری شود میگویی به استراحت نیاز داری با نشستن و گوش کردن نمیتوانم کاری برایت انجام دهم چه میگویی که زندگی بر وفق مرادت نبوده حرفم را قبول کن همهچیز درست میشود پس بیا امشب بیرون برویم و همة نگرانیها را پشت سر بگذاریم همة شب را برقصیم تا طلوع خورشید جشن بگیریم برو دست دوستی را بگیر، به پیست رقص بیا دیجی بیا و برقص، برقص و برقص با من اگر دوست داری هیچکس روی دیوار نیست من اینجور دوست دارم نزدیکتر بیا و مرا محکم در آغوش بگیر به من بگو که در این لحظه چه احساسی داری آیا واقعاً به تو خوش میگذرد؟ چه میگویی که زندگی بر وفق مرادت نبوده حرفم را قبول کن همه چیز درست میشود پس بیا امشب بیرون برویم و همة نگرانیها را پشت سر بگذاریم همة شب را برقصیم تا طلوع خورشید جشن بگیریم برو دست دستی را بگیر، به پیست رقص بیا دیجی بیا و برقص، برقص و برقص با من اگر دوست داری فقط خود را رها کن روی پیست برقص هیچکس جلویت را نمیگیرد هرکاری میخواهی بکن میتوانی آن را در روح خودت احساس کنی بیا و بدنت را با هماهنگی حرکت بده در باشگاه، بیرون روی پیست رقص با ضربههی آهنگ حرکت کن با من برقص دیجی، دیجی، موسیقی مرا پخش کن، تمام شب را برقص خودت را راها کن روی پیست برقص هیچکس جلویت را نمیگیرد هرکاری میخواهی بکن بگذار موسیقی کنترل تو را به دست بگیر میتوانی آن را در روح خودت احساس کنی بیا و بدنت را با هماهنگی حرکت بده همة شب را برقصیم تا طلوع خورشید جشن بگیریم برو دست دوستی را بگیر، به پیست رقص بیا دیجی بیا و برقص، برقص و برقص با من اگر دوست داری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/25ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تو را دیدم و عاشقت شدم تو هم مرا دیدی و عاشقم شدی تو و من، دیشب عاشق هم شدیم به تو گفتم که نگرانم تو هم از نگرانیهایت گفتی با این حال خواستیم دیشب عاشق هم شویم عزیزم به من بگو ما به کجا خواهیم رسید عشق من ما چه میکنیم عزیزم پسر، من باید بفهمم چرا نمیتوانیم آن طور که میخواهیم زندگی کنیم میخواهم همة دنیا بدانند باید آن را نشان بدهم چه چیز از دست میدهیم اگر با هم بودن را انتخاب کنیم آه، عشق من فکر میکنم باید دربارة خودمان حرف بزنیم شاید این یک خواب آشفته است و اگر هست تو هم همین خواب را میبینی چون مطمئنم تو هم احساس مرا داری شاید ما اشتباه میکنیم هرچند که احساسمان این همه درست است برای من مهم نیست چون میدانم که امشب تو را میخواهم و میدانم که تو هم مرا میخواهی ما به کجا خواهیم رسید عشق من ما چه میکنیم عزیزم پسر، من باید بفهمم چرا نمیتوانیم آن طور که میخواهیم زندگی کنیم میخواهم همة دنیا بدانند باید آن را نشان بدهم میبینی که تمام زندگیم در انتظار بودهام تمام عمرم منتظر ماندم که فقط با کسی مثل تو باشم ما به کجا خواهیم رسید عشق من ما چه میکنیم عزیزم پسر، من باید بفهمم چرا نمیتوانیم آن طور که میخواهیم زندگی کنیم میخواهم همة دنیا بدانند باید آن را نشان بدهم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/22ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اول میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز نباید با تو میبودم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت میفرستم میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، خیلی دیر است مثل یک عروسک خیمهشب بازی آمدی و اختیار مرا به دست گرفتی حاضر بودم همه چیزم را بدهم که تنها محبوب تو باشم فکر آن چیزی که روزی به من خواهی داد ذهنم را با رؤیا پر کرد به امید چیزی که به من خواهی داد ماندم و صبورانه انتظار کشیدم اول میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز نباید با تو میبودم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت میفرستم میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، خیلی دیر است زمانی مال من بودی به جای همة چیزهایی که نیاز داشتم بودی به من وقت و انگشتر الماس میدادی اما چیز دیگری کم بود هرگز همة شب را نماندی رنج بردم، دعا کردم و برایت گریه کردم بعد از همة آن چیزهایی که میان ما گذشت حس میکنم تو را حتی نشناختم اول میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز نباید با تو میبودم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت میفرستم میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، خیلی دیر است لازم نیست به من تلفن کنی دیگر نمیخواهم از تو خبری بشنوم نیازی نیست، تلفن نکن احمق نباش و از خانهام بیرون برو چون زنی مثل من باید به راه دیگری برود اول میگویی که مجبوری بروی در هر حال هرگز نباید با تو میبودم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، چون تو را به راه خودت میفرستم میگویی که باید بروی به هر حال هرگز تو را واقعاً دوست نداشتم حالا میگویی که میخواهی بمانی خیلی دیر است، خیلی دیر است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
سخت در فکر خودم و تو بودهام با آن که کس دیگری را دوست دارم میدانم که قلبم مال توست به من بگو چه شد که گذاشتیم کار به اینجا بکشد شاید میبایست احساسات درونمان را پنهان میکردیم احساساتی را که میدانم نمیتوانیم انکار کنیم هرگز نمیبایست به تو میگفتم که برایم اهمیت داری فکر نمیکردم آنقدر بد باشد هرگز نمیبایست تو را میبوسیدم هرگز نمیبایست دستت را میگرفتم باید راهی برای رهایی از این احساسات پیدا کنم چه کردم آن روزی که گذاشتم سر بخوری و وارد روحم شوی همان وقت بود که فهمیدم همیشه در زندگی تو را خواهم خواست هیچ کس نمیتواند چیزهایی را که من و تو پای تلفن به هم گفتیم، بداند خیلی بد میشد اگر حتی میفهمیدند من و تو پنهانی در هم آمیختیم هرگز نمیبایست به تو میگفتم که برایم اهمیت داری فکر نمیکردم آنقدر بد باشد هرگز نمیبایست تو را میبوسیدم هرگز نمیبایست دستت را میگرفتم باید راهی برای رهایی از این احساسات پیدا کنم خیلی میترسم، دلم میلرزد احساس میکنم انگار یک نفر دیگر هم میداند آه خدای من، هر دوی شما را خیلی دوست دارم و اجبار به انتخاب یکی از شما دو نفر دروناً مرا آزار میدهد هرگز نمیبایست به تو میگفتم که برایم اهمیت داری فکر نمیکردم آنقدر بد باشد هرگز نمیبایست تو را میبوسیدم هرگز نمیبایست دستت را میگرفتم باید راهی برای رهایی از این احساسات پیدا کنم هرگز نمیبایست به تو میگفتم که برایم اهمیت داری هرگز نمیبایست تو را میبوسیدم هرگز نمیبایست دستت را میگرفتم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چطور میتوانی بگویی که دوستم داری وقتی میدانم که فقط میخواستی با من بازی کنی ولی احمق تویی چون من هم بلدم چطور با تو بازی کنم و در پایان میدانم چه کسی خواهد باخت و قبلاً این بازی را کردهام و دیگر نمیتوانم بازی کنم مرا برای چه میخواهی آنطور که خیال کردی، نیست پس با من بازی نکن چون من استاد این بازی هستم و اگر میخواهی تقلب کنی با من نمیتوانی آنقدرها هم جدی نیست هرگز آنقدرها به تو و خودم فکر نکردهام من عاشق تو نبودم فقط کنجکاو بودم فکر کردی با چه کسی قاطی شدی حالا دیگر باید فهمیده باشی که آنقدرها هم جدی نبود باید نگران باشی از این که همیشه یک قدم از تو جلوترم که بفهمی چه میکنی قبلاً بازی کردهام، برایم تازه نیست پس این بازیها را باکسی بکن که گول نخورد دروغهایی را که با دندانهای به هم فشرده میگویی، میتوانم ببینم با هر کلمهای که می گویی برایم واضح میشود که اشتباه بازی می کنی و بازیات قوی نیست خیلی وقت است که در این بازی هستم، پس راه بیفت آن قدرها هم جدی نیست هرگز آن قدرها به تو و خودم فکر نکردهام من عاشق تو نبودم فقط کنجکاو بودم با قلب من بازی نکن پیش از آن که شروع کنی رهایت میکنم آن قدرها هم جدی نیست هرگز آن قدرها به تو و خودم فکر نکردهام من عاشق تو نبودم فقط کنجکاو بودم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اگر خود را به تو بسپارم، باید اینجوری باشد اول اینکه حاضر نیستم سرم کلاه بگذاری به من بگو اگر نتوانم به تو اطمینان کنم به چه کسی میتوانم و حاضر نیستم با من مثل یک احمق رفتار کنی تو گفتی ما میتوانیم تا ابد با هم باشیم میبینی، این را خود گفتی، تو این را گفتی ولی اگر مرا میخواهی باید همة رؤیاهای مرا عملی کنی اگر واقعاً مرا میخواهی عزیزم اگر عشق مرا داشتی و من با تمام وجودم به تو اعتماد میکردم، به من تسلی میدادی؟ به من بگو عزیزم و اگر میدانستی که واقعاً دوستم نداری، آیا به من دروغ میگفتی؟ و مرا عزیز خودت میخواندی؟ میگویی عشق مرا میخواهی و باید به دست بیاوری ولی اول چیزهایی هست که باید بدانی اگر میخواهی همهچیزم را به تو بدهم تا با آن زندگی کنی باید عشق حقیقی را احساس کنم، وگرنه همهچیز باید تمام شود نمیخواهم به زور مرا به دست بیاوری و عاقبت بدبخت شوم به درد و رنج نیاز ندارم پس پیش از آن که خودم را به تو بسپارم باید حقیقت را بدانم اگر زندگیم را با تو سر کنم اگر عشق مرا داشتی و من با تمام وجودم به تو اعتماد میکردم، به من تسلی میدادی؟ به من بگو عزیزم و اگر میدانستی که واقعاً دوستم نداری، آیا به من دروغ میگفتی؟ و مرا عزیز خودت میخواندی؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
"خواهش می کنم یک فرصت دیگر به من بده استدعا می کنم فقط یک فرصت دیگر که گوش بدهی... این ماجرای عشقی یک فیلم نیست یا عشقی جاودان در یک نگاه. گوش می کنی... او حالا پاره ای از من است او حالا در اعماق قلبم است پس..."
اگر واقعاْ دوستش داری بگذار برود او دختر توست و می دانم نگرانی ولی همچون پرنده ای گم شده در هوای سرد شب او تنهاست... به روزهایی فکر کن که جوان بودی که درد عشق بسیار شدید بود آیا تنها نبودی؟ او دیگر بچه نیست او زنی است با عشق در چشمانش پس... اگر واقعاْ دوستش داری بگذار برود آه او مانند یک پرنده است در اشتیاق باد زمستانی اگر بگذاری برود در بهار باز خواهد گشت اما اگر مجبورش کنی میماند و آزادی اش را در دست بگیری صبح از خواب بر می خیزی و می بینی که رفته است... او دیگر بچه نیست او زنی است با عشق در جشمانش پس ... اگر واقعاْ دوستش داری بگذار برود بگذار بود تا همسرش را برگزیند اگر واقعاْ دوستش داری...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اگر میدانستی در انتظار و خواستن تو چه کشیده ام آیا این عشق است؟ چطور به من بگو چطور خواهم فهمید؟ آیا قلبم وادارم خواهد کرد که باور کنم این عشق است؟ یا که می توانم به احساسی که دارم اطمینان کنم؟ اگر می توانستی فکرم را بخوانی می فهمیدی چقدر سعی کرده ام اما هنوز نمی توانم تصمیم بگیرم اگر میدانستی در انتظار و خواستن تو چه کشیده ام آیا این عشق است؟ به من بگو آیا این عشق است؟ آیا تو می دانی که این واقعیت دارد؟ می دانی که عشق واقعی تا آخر عمر می ماند؟ آیا مثل ستاره های آسمان می درخشد؟ و می دانی که اگر بتوانی فقط برای یک لحظه عاشق شوی... آن لحظه ابدی خواهد شد چرا ... چرا انقدر نامطمئنم آیا این عشق است که در خانه ی مرا می زند؟ یا صدای تپش قلب من است؟ اگر می توانستی فکرم را بخوانی تو می دانی که نمی توانم آنچه را که در درونم احساس می کنم پنهان کنم اگر میدانستی در انتظار و خواستن تو چه کشیده ام آیا این عشق است؟ به من بگو آیا این عشق است؟ به من بگو آیا این عشق است؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
هرگز نمیدانستم که عشق میتواند سکوتی باشد در دل لحظهای که زمان از حرکت باز میایستد، و هر آنچه در جستجویش بودم درست اینجا در آغوش من است فقط منتظر فرصت است تا شروع کند هرگز نمیدانستم که عشق میتواند آفتابی باشد در چشمان تو در روزی که شاید آن را ندیده باشی و هر آنچه در جستجویش بودهام، کلمات نمیتوانند بیانش کنند. وقتی که نوازشی فراتر از هر چیز دیگری است؛ شاید هرگز ندانی که چقدر دوستت دارم ولی از این بابت مطمئن باش بهشت تو اینجاست،اینجاست دفتر زندگانی تو جایی که در آن من و تو تا ابد میمانیم بهشت تو اینجاست، اینجاست دفتر زندگانی تو جایی که در آن من و تو تا ابد میمانیم بهشت تو اینجاست، اینجاست دفتر زندگانی تو جایی که در آن من و تو تا ابد میمانیم و در شب تاریک، روشنایی را دنبال میکنی و به جایی میروی که عشق باید به آنجا برود و صبحگاه به روی روزی بدیع چشم میگشایی تا تمامی نگرانیهایت دور شوند شاید هرگز ندانی که چقدر دوستت دارم ولی از این بابت مطمئن باش بهشت تو اینجاست، اینجاست دفتر زندگانی تو جایی که در آن من و تو تا ابد میمانیم بهشت تو اینجاست، اینجاست دفتر زندگانی تو جایی که در آن من و تو تا ابد میمانیم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/03ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بعضیها در اتاقهایی بس تاریک عاشق میشوند و نمیبینند به کجا میروند و دل از دست میدهند اما وقتی من روی تو را دیدم، نور شدیدی میتابید و من آمدن شبی دراز را میتوانستم دید در چشمانت در چشمان تو دیدم که به سوی رود میرانیم خندان در زیر باران رقصان در زیر نور ماه و من شعف عاشقانهات را حس کردم تا آن زمان که روز شد آه هر بار که نگاه میکنم من و تو با هم در چشمان تو هستیم بعضیها میگویند زمان همه چیز را عوض میکند با وجود عشق، راهی برای آگاهی از آیندة دنیا نیست ولی مرا پروایی نیست، چراکه من و تو باهمیم و هر آنچه تاکنون میخواستم میتوانم در چشمان تو ببینم در چشمان تو، در چشمان تو و ما به سوی رود میرانیم در باران میخندیم در زیر نور ماه میرقصیم و من شعف عاشقانهات را حس میکنم تا آنکه روز میشود و هربار که نگاه میکنم من و تو با هم در چشمان تو هستیم در چشمانت در چشمان تو روانه به سوی رودخانه... شعف عاشقانه... و رقص در زیر نور ماه...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/02ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
من هر آنچه را که شایستة کمال است، دارم جایگاهی در بهشت برین رؤیاهایی برای زیستن و عشقی برای بخشیدن و با جان و دل میدانم به کجا میرویم؛ رو به آسمان شمالی میآرَمَم و با انوار خورشید بیدار میشوم و ابلیس وحشی بیگمان خواهد مرد، در بیتاللحم فرودست که به آنجا میرویم؛ آه... من طلا به دست آوردهام، من نقره به دست آوردهام آه... من جایی برای خودم پیدا کردهام راه همیشه زیستن این است راهِ با رؤیا زیستن این است راهِ زندگی را به کمال زیستن به سوی رود بیا به سوی دریا من قدوم انسان را بر ماه به یاد میآورم بعد از روزهای سیاه دالاس آنگاه که پنداری دنیا ایستاد و تماشا کرد همه هر روز از خود میپرسند ما به کجا میرویم؟ ولی کمانگیر برگشت و ادامه داد «هال» آماده شد تا به کودکی پایان دهد، و از آسمان سرد و تاریک در یک شب وحشتناک زمستانی در نیویورک صدایی آمد ... هِی.. «جان»! آیا در آنجا که هستی گوش میکنی آیا راهی به آن سوی گیتی هست؟ این است راه جاودانه زیستن راه با رؤیاها زیستن این است راه زندگی را به کمال زیستن به سوی رود بیا به سوی دریا آهای... آهای... به سوی رود بیا، به سوی دریا... من هر آنچه را که شایستة کمال است دارم جایگاهی در بهشت برین رؤیاهایی برای زیستن و عشقی برای بخشیدن دارم و با جان و دل میدانم به کجا میرویم.. به کجا میرویم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/01ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
امشب در آسمان فرشتهای میگرید و شیطان در قلبم لانه کرده است چون دائم چیزهایی میگویم که اصلاً قصد گفتنشان را ندارم و این کار ما را از هم جدا میکند امشب بادی وحشی در بیابان میوزد وه! چه مشتاقم که باران را حس کنم و بگذارم این سرشک تنهایی را بشوید و با خود ببرد و باز ما را به هم برساند.. چون وقتی به چشمانت نگاه میکنم، دنیای دیگری در برابر خود میبینم تو در تصور من نزدیکترین نشانة بهشتی و میدانم که برای همیشه عاشق تو خواهم بود در اعماق هر قلب غریبهای چشمانتظار است تا همان حرفهای دیوانهوار ما را به زبان آورد ولی به تو قول میدهم که او دیگر باز نمیگردد تا رؤیاهایت را برباید و با خود ببرد پس نزدیکم بیا و دستهای لطیفت را در دستهایم بگذار میخواهم تمام شب تو را پیش خودم نگهدارم و اگر از خواب برخیزی در کنارت باشم تا بگویم که دوستت دارم چون وقتی به چشمانت نگاه میکنم، دنیای دیگری در برابر خود میبینم تو در تصور من نزدیکترین نشانة بهشتی و میدانم که برای همیشه عاشق تو خواهم بود آری وقتی به چشمانت نگاه میکنم دنیای دیگری در برابر خود میبینم تو در تصور من نزدیکترین نشانة بهشتی و میدانم که برای همیشه عاشق تو خواهم بود آری میدانم که برای همیشه عاشق تو خواهم بود همیشه عاشق...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/01ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
برادر میتوانی به من غذا بدهی و یک جرعه شراب من زمانی طولانی در این راه سفر کردهام و شگفتیها دیدهام از همه عجیبتر اینکه بیگمان چهرة مسیح قیامکرده را دیدم در شبی اینچنین غریبهای در جاده آمد دیدم تلوتلو میخورد، شنیدم افتاد بارش را گرفتم و کمکش کردم هرچه پیشتر رفتیم بار سنگینتر شد یقین دارم من سنگینی دنیای دیگر را حس کردهام... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/01ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بیا تا لب فرو بندیم و به خواب برویم بگذار تا باران بر شیشة پنجره فرو ریزد و برج قلعه را پُر کند اکنون خسته و فرسودهام، تا مغز استخوان خستهام، خسته از سفر، جادههای بیانتهای ییلاقی که امشب ما را به اینجا آوردند تا تعطیلی آخر هفته را بگذرانیم و برای زندگیمان فکری بکنیم چون ما نه میتوانیم با هم زندگی کنیم و نه میتوانیم از هم جدا باشیم.. این دوگانگی همیشگی میان عشق و عقل من وجود دارد همسرم اکنون خفته است، آرام در شب، در تاریکی قلب من او تنها روشنایی خانة من بوده است من غرقه در عشقم، به چهرهاش نگاه میکنم هنوز صدای عقل را میشنوم که میگوید این رؤیا را از خودت دور کن. آه، دوباره همان کار تکراری ما از همان اول هم جدا بودهایم چون ما نه میتوانیم با هم زندگی کنیم و نه میتوانیم از هم جدا باشیم این دوگانگی همیشگی میان عشق و عقل من است عشق و عقل اکنون سپیدهدم است و هنز خواب به چشمانم نمیآید سرم گیچ میرود ولی اکنون راه بر من آشکار شده است چیزی باقی نمانده است چیزی برای اثبات عشقمان باقی نمانده است قاضی و هیأت منصفه بر آنند که وقت آن است که بگذارم همسرم برود حالا صدای قلبم را میشنوم، بر آنم که زمان نشان خواهد داد که او همیشه بخشی از دنیای من خواهد بود نمیخواهم ببینم که میرود پس بهانهای میآورم تا به ندای قلبم گوش دهد و بماند... وقت آن است که بگذاری برود! «نمیخواهم بگذارم برود» و در این دوگانگی همیشگی من قلب را انتخاب کردم. دستم را بگیر و تمام روشنایی وجودت را به من بده فرمان بده که امشب با تو همنوایی کنم خب، باز هم میرویم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/28ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
همسرم را در کنار دریا به این خیال که میتوانم آوازهایم را در شهر بخوانم فکر میکردم خیابانهای لندن با طلا سنگفرش شدهاند ولی تنها طلا نور خورشید غروب بود و شبهای شهر بسیار سرد است؛ و این احساس را وقتی میشناسی که زمانی طولانی از خانه دور افتاده باشی و بخواهی به خانه برگردی و این حس بسیار قوی است دارم به خانه میروم دارم به خانه میروم آن برگها فرو میریزند و باد مرا فرا میخواند و باید رهسپار شوم تو تنها میمانی، تو بیکس میشود اما اگر با ضرباهنگ باران بارنده میگریی همه چیز رو به راه میشود، من در راهم، دارم به خانه میآیم. آری دارم به خانه میآیم.. چشمهای او میخندند و بستری برای آرمیدن دارد خنده داره که اینهمه دوستش دارم، ولی همینطور است و در گوشم نجوا کرد روزهای آفتابی دیگر بار خواهند آمد آه خدای من چقدر دلم برای باران روستایم تنگ شده بود! و این صدائیست که شیفتة شنیدن آنم... من آن احساس را درک میکنم و مدتهاست از خانه دور بودهام و میخواهم به خانه برگردم و این حسی قویست دارم به خانه میآیم دارم به خانه میآیم برگها فرو میریزند و باد فرا میخواندم و باید رهسپار شوم تو تنها خواهی بود، تنها خواهی بود اما اگر بر ضرباهنگ باران جاری میگریی همه چیز درست میشود، من در راهم، دارم به خانه میآیم آری دارم به خانه میآیم دارم به خانه میآیم... تحمل کن عزیزم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
هرگاه دستت را میگیرم، چشمهایت از ترس لبریز میشود، تو حالا نباید خودت را ببازی، که قیمت هرچیز پرداختنی است، اما عشق من، شنیدم که در تاریکی گریه میکردی، و اشکهایت بر روی بالش، خونی است که غلتان از قلبت سرازیر میشود؛ آه گناهکار تو همة چیزی را که داشتهای از دست میدهی، روز تو پاره پاره شده و شبت به دیوانگی گذشته، و عشق نمیتواند به تو دست یابد و جستجو پایانی ندارد، و کسی را که فراموش کردهای، تنها دوست واقعی تو بود... پس روحت به عرش پرواز میکند و تو به سوی من دست دراز میکنی، ولی در باز نخواهد شد چراکه کلید را دور انداختهای، نه... در باز نخواهد شد، چراکه تو کلید را دور انداختهای، آه غریبه مواظب باش که زندگیای که به پیش میبری، پُر از هشدارهایی است که تو نمیتوانی یا نخواهی دید، قصرت فرو ریخته و بر خاک افتاده، شنیدم صدا میزنی فکر کردم نوازش دستانت را حس کردم، آه قمارباز یادت باشد، عشقی را که گروه گذاشتی، هرگز باز نخواهد گشت، چون بازی پایانی ندارد، آنکه میخندد صدایت میکند، نوبت بازی توست، برگهای برنده با هر گردش چرخ پایین میافتند، بعد بردههایت را جمع میکنی، آمادة رفتنی، ولی در باز نخواهد شد، چراکه تو کلید را دور انداختهای، آه دیگر جایی برای ماندن نیست، پس صبر نکن که ببینی، چراکه در باز نخواهد شد،
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
وقتی آسمان خشمگین دهان باز میکند و از شمال تا جنوب شلاقی از باران فرود میآورد پنجرههایت را ببند و همة درها را و برای همه آنهایی که با سواحل سنگی برخورد میکنند دعا کن، و وقتی جادة گرسته انگشتش را به سمت قلبت نشانه میرود و میگوید: «غریبه دنبالم بیا، من به تو نشان میدهم از کجا شروع کنی». خوب هیچ تکانی نخور، نه به چپ، نه به راست، چراکه آن تازیها میخواهند تو را بگیرند، و وادارت کنند که در دلِ شب طوفانی بدوی و جیغ بکشی، و در یک شب طوفانی، سوسوی نوری، به چشم یک فرشته در حال پرواز رسید، به درگاه آمد و آنجا سرباز جوانی را در حال گریه دید، که از زخم جنگ در حال مرگ بود، بعد فرشته خداوند به شکل یک دختر درآمد، و کنار پسرک زانو زد و گفت «به تو کمک خواهم کرد که به آن دنیا بروی، آه روح خستهات را آرام کن، سرت را بر شانهام بگذار، دست لرزانت را در دستم بگذار تا این شب به پایان برسد، چراکه آن شیطان تو را میخواهد ولی تو یک سربازی، و به همراه یک دوست در کنارت احتیاجی به پنهان شدن نیست، تا جنگ تمام شود» آه خدایا در این شب طوفانی پس اگر در یک شب طوفانی نیاز به کمک داشتی مطمئن باش اگر شمعی روشن کنی، دوستی میتواند نورش را ببیند ممکن است غریبهای باشد که به دنبال تو میآید، و شاید هم فرشته خداوند که برایت خبرهای بهتری آورده اس، در یک شب طوفانی آه صدایم را بشنو، خدایا صدایم را بشنو، آه خدایا در شب طوفانیام، آه صدایم را بشنو، آه خدایا در شب طوفانیام... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/26ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
این بالهای شکسته دیگر نمیتوانند نگهم دارند، بر پهنة دریا گم شدهام فکر میکردم این بالها تا ابد، نگهم خواهند داشت، و از دور میتوانم صدایت را بشنوم میتوانم آن را در سکوت صبح بشنوم اما این بالهای شکسته مرا بر زمین انداختند آنها حتی نمیتوانند مرا تا خانه برسانند. در رؤیاهای پریشانی که مرا از خواب باز ميدارند هرچه را که گفتم به یاد میآورم خوب، من همة آن عهدها را شکستهام، که گفته بودم نگهشان میدارم! آن عهدها بر باد رفتهاند و چون برگهایی فرو ریختهاند چراکه وقتی تو دوری، بسیار سخت میگذرذ تنها به شانهای نیاز داشتم تا سر بر آن بگذارم و بگویم حالا این رؤیاهای نیمهتمام بیدارم کردهاند، عشق من.. آیا مرا به خانه میبری؟ یا چنان با من رفتار میکنی که گویی رهگذری در جادهای تاریک و خلوتم که یک نور میبیند و زنی که به او عشق میبخشد؟ و آنگاه که انتظار میرود زن قلب شکستة مرد را آرامش بخشد روی بر میگرداند و مسافر را در راه خویش رها میکند آه وقتی که رفتم باورم این بود که هیچ اشتباهی روی نخواهد داد فکر میکردم همة دنیا منتظر سرگذشت من خواهند بود مرا بازگردان، عشق من، اکنون به تو نیاز دارم برگرد و مرا به خانه ببر مرا بازگردان و بالهای شکستهام را التیام بخش برگرد و مرا به خانه ببر...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/23ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/20ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/20ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/20ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
نمیتوانم صبر کنم، میخواهم ببینم که این شب چه طور خواهد گذشت مرا لمس کن تا از احساسی که میخواهد ماندگار شود دور شوم میتوانیم کاری کنیم که عشقمان برای همیشه بماند عشق ما از عهدة آزمایش زمان برخواهد آمد در میانة دنیایمان منتظر میمانم تا فقط مال من شوی - ما در نیمة شب روی نور آفتاب راه میرویم و احساس میکنم جایی ورای آسمان هستم دستم را بگیر و چشمانت را ببند حرفهای ساده و شیرینی بگو که مرا به گریه بیندازد اشکهایم را با یک بوسه پاک کن این لحظههای خاص وجود دارند میتوانیم کاری کنیم که عشقمان برای همیشه بماند عشق ما از عهدة آزمایش زمان برخواهد آمد در میانة دنیایمان منتظر میمانم تا فقط مال من شوی ما در نیمة شب روی نور آفتاب راه میرویم و احساس میکنم جایی ورای آسمان هستم بیا از فرصت استفاده کنیم و عشق را تجربه کنیم نه، من تسلیم نمیشوم تا وقتی بگویی که در زندگی من خواهی بود تا ابد ما در نیمة شب روی نور آفتاب راه میرویم و احساس میکنم جایی ورای آسمان هستم بیا از فرصت استفاده کنیم و عشق را تجربه کنیم نه، من تسلیم نمیشوم تا وقتی بگویی که در زندگی من خواهی بود تا ابد ما در نیمة شب روی نور آفتاب راه میرویم و احساس میکنم جایی ورای آسمان هستم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/01ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|