تبليغاتX
نه نترس! کافر نمی شوم...
در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست..دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد
 

به دور از خیابان هایی

                           که به خیابان های دیگر می گشاید پیوسته

به دور از روزنه های وز کرده ی پوستم

به دور از ناخن ها و دندان هایم - فروغلتیده به ژرفای چاه آینه-

به دور از دری که بسته است و پیکری که آغوش می گشاید

به دور از عشق بلعنده

                  صفای نابود کننده

                                          پنجه های ابریشم

                                                                   لبان خاکستر

به دور از زمین یا آسمان

گرد میزها نشسته اند

آنجا که خون تهیدستان را می آشامند

گرد میزهای پول

میزهای افتخار و داد

میز قدرت و میز خدا

                - خانواده مقدس در آخور خویش

چشمه ی حیات

تکه آینه ای که در آن

نرگس از تصویر خویش می آشامد و عطش خود را فرو می نشاند

            و جگر

                     خوراک پیمبران و کرکس ها است...

به دور از زمین یا آسمان

همخوابی پنهان

بر بسترهای بی قرار

پیکرهایی از آهک و گچ

  از خاکستر و سنگ - که در معرض نور از سرما منجمد می شود-

و گورهایی برآمده از سنگ و واژه

- یار خاموش برج بابل و

                      آسمانی که خمیازه می کشد و

                                     دوزخی که دُم خود را می گزد

و رستاخیز و

           روز زندگی که پایدار است:

  روز بی غروب

                  بهشت اندرونی جنین...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

حرمت نگه دار دلم

گلم

کین اشک خونبهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

کتیبه خوان خطوط قبایل دور

این.. این سرگذشت کودکی است

که به  سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

چه شود به چهره زرد من نظري براي خدا كني


كه اگر كني غم و درد من به همان نظاره دوا كني


تو كمان كشيده و در كمين كه زني به تيرم و من غمين


همه غمم بود از همين که خدا نكرده خطا كني


تو شهي و كشور جان تو را تو مهي و جان جهان تو را


ز ره كرم چه زيان تو را كه نظر به حال گدا كني


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
                   مي کنم تنها از جاده عبور
                                 دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فکر تاريکي و اين ويراني
                    بي خبر آمد تا به دل من
                              قصه ها ساز کند پنهاني
نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريک است
خنده اي کو که به دل انگيزم ؟
قطره اي کو که به دريا ريزم ؟
صخره اي کو که بدان آويزم ؟
                      مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمي غمناک است...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

اسلحه روی شقیقه ام 


و شقیقه ام رو به آسمان


من بی امان به تو گیر می دهم


و تو بی امان به من گیر نمی دهی


درختها دو فصل عاشق می شوند


و دو فصل فارغ


پس برای هر فصل عشقیست


و هر عشق را فراغیست


که فراغ هر عشق را پیامدیست


در پدیداری عشقی جدید


این است معنای عشق


هر چند بی معنیست


و کیست که انکار کند


سایه های بلند برای روزهای کوتاه


و روزهای کوتاه را برای سایه های کوتاه


اسلحه روی شقیقه


بی معنی است


و معنی التفاتیست میان دو شخص


که از زبان مادری گرفته


تا ایما و اشاره


من و تو حرفی برای هم باقی نگذاشته ایم


پس اسلحه رو به آسمان و شقیقه رو به شقیقه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوییا "او" مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آیینه میپرسم ملول

چیستم دیگر به چشمت چیستم؟

لیک در آیینه می بینم که وای

سایه ای هم زآنچه بودم نیستم!!!

...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

آي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
  آي نپريشي صفاي زلفكم را دست
   آبرويم را نريزي دل اي نخورده مست
     لحظه ديدار نزديك است!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

روزی دروغ به حقیقت گفت: مایلی با هم شنا کنیم؟

حقیقتِ ساده لوح پذیرفت و آن دو با هم به لب ساحل رفتند و حقیقت لباسهایش را درآورد.

دروغِ حیله گر لباسهای او را پوشید...

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبانه!!!

 عاشق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

بر ماسه ها نوشتم:

                  - دریای هستی من

                     از عشق توست سرشار

                                                     این را به یاد بسپار

بر ماسه ها نوشتی:

                  - ای همزبان دیرین

                      این آرزوی پاکی است

                                                    اما به یاد بسپار!

 

خیزاب تیزبالی

       ناز و نیاز ما را

می شست پاک می کرد!

          بر باد رفتنی را

می برد خاک می کرد!

 

دریا ترانه خوان مست

سر بر کرانه می زد

و آن آتش نهفته

در ما زبانه می زد!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

آموختم که هر موجودی را به نسبت قدرت پذیرش روشناییش بسنجمِ

برخی که هنگام روز فن گردآوردن آفتاب را می دانند

بعداْ شب هنگام در نظر من

همچون اجرام روشنی آمده اند.

آبهایی را دیده ام که نیمروز میان دشت روان بودند

و در دوردست

زیر سنگهای مورب لغزان

گنجینه های انباشته ی زرین را درخشان ساخته اند...

گندم زار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

دانسته های ما

بر بال باورهای مان بسته است

وقتی که چیزی را می آموزیم؛

 

بالاترین ناباوری مرگ است!

در عرصه ی پیکارمان با مرگ

                           تدبیری نمی دانیم

وقتی شبیخون می زند، ناچار

در بهت، در ناباوری، خاموش می مانیم!

 

او را که تا دیروز می دیدیم،

او را که با هر ذره ی جان می پرستیدیم،

در باغ باورها،

                     در آن آفاقِ عطر افشان،

از دانش، از گفتار، از لبخند شیرینش،

گلهای نور و مهر می چیدیم؛

ناگاه!

باور کرد باید؟!

                 آه!

این درّه ی تاریک؟

                   این خاموشی مطلق

این بهت،‌این بغض،

این فاصله، این ظلمت، این سرما و این سرسام؟

                                             این آوار؟

این سنگِ سرد؟! این گور؟

این تا همیشه؟

           تا ابد؟

                    تا بی نهایت؟

                                       دور...!

آنگاه، بی او،

باز این مصیبت‌گاه،

                      و این راه ...!

 

ناباوری تیری است!

تیری گران، جانسوز.

آن گونه جانسوز است،

کز بال باورهای مان،

                       خون می چکد امروز!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم.. مخواه بردارم

اگر به یُمنِ قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سرِ نقدِ گناه بردارم

گناهِ هرچه دلم بشکند به گردنِ توست

گناهِ هر قدمی اشتباه بردارم

تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوضِ ماه بردارم

بیا که چشم جهانی هنوز منتظر است

بیا که دست از این اشک و آه بردارم...

 فراق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 


چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه


نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه


نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره


نه به خاطر اينكه تنهاست


و نه از روي اجبار


بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

مهربانم ، اي خوب!

ياد قلبت باشد، يک نفر هست که اينجا

بين آدم هايي ، که همه سرد و غريبند با تو

تک و تنها به تو مي انديشد.

و کمي ،

دلش از دوري تو دلگير است...

مهربانم ، اي خوب!

ياد قلبت باشد، يک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده،

و شب و روز دعايش اين است ؛

زير اين سقف بلند ، هر کجايي هستي ، به سلامت باشي

و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد....

مهربانم ، اي خوب !

ياد قلبت باشد ، يک نفر هست که دنيايش را ،

همه هستي و رويايش را، به شکوفايي احساس تو ،

پيوند زده

و دلش مي خواهد ، لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

مهربانم ، اي خوب !

يک نفر هست که با تو

تک و تنها ، با تو

پر انديشه شعر است و شعور !

پر احساس و خيال است و سرور !

مهربانم ! اين بار ، ياد قلبت باشد ؛

يک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزديک است

و به يادت هر صبح ، گونه سبز اقاقي ها را

از ته قلب و دلش مي بوسد

و دعا ميکند اين بار که تو

با دلي سبز و پر از آرامش ، راهي خانه خورشيد شوي

و پر از عاطفه و عشق و اميد

به شب معجزه و آبي فردا برسي...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

۱ همیشه ۱ است.

شاید در تمام عمرش نتواند بیش از یک عدد باشد.

اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد...

۱ نگاه

۱ دنیا

۱ سرنوشت

۱ خاطره

۱ دوست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

يک روزهاي بدي در زندگي هستند که وقتي شروع مي شوند تمام شدني نيستند


روزهاي سخت، روزهايي که هر لحظه آن براي شما به اندازه سالي مي گذرد


روزهايي که وقتي در آن هستيد و سختي آن روز را تحمل مي کنيد،

 تلاش شما براي يادآوري روزهاي خوش گذشته بي نتيجه ميماند


روزهايي که اشک هايتان تمام نمي شود


ماههايي که نحس شده اند وميروند که به سال برسند


و چه سالي...



لطفاْ برای خواندن کامل متن بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط آزاده | 


ديروز وقتي شنيدم ناگهان
کسي تو را صدامي‌زند بنام
انگار گل رزي از پنجره
يکراست در دامنم افتاد.
حالا که تو با مني
مي‌چرخم ناگهان
گل رز! براستي گل رزي؟
يا سنگي ميان ديگر سنگ‌ها؟
تو، اي زمان زبان نفهم
مي‌‌ترساني و مي‌‌رنجاني چرا؟
هستي همين که مي‌‌گذري
و همين زيباست همين.
خونگرم با لبخندي خجول
مي‌‌کوشيم اين جا يکي شويم
هرچند مثل هم نيستيم
مثل دو نيمه سيب

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط آزاده | 


من! آه زندگي!...
آه از پرسشهاي مکرر؛
از قافله يِ بي پايانِ خيانتها- از شهرهاي انباشته از بلاهت؛
آه از خود من، منِ پيوسته در سرزنشِ خويش (بخاطر آنهايي که ابله تر از من اند و کساني که خائن تر)،
آه از چشمهايي که بيهوده در انتظار نوراند- از بي حياييِ اشيا- از ازدحام پست و پرتقلايي که اطرافم مي بينم؛
آه از ساليانِ پوچ و بي حاصلِ باقي مانده- مانده از تتمه يِِ درهم پيچيده يِ من؛
پرسش اينجا ست: آه من! در اين چرخه يِ غم، خوبي يي هم هست؟

پاسخ:
اين که تو اينجايي، که زندگي وجود دارد و هويت نيز،
اين که نمايش قدرتمند ادامه مي يابد،
و تو در شعري،
با من شريک خواهي شد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

مگذار که عشق به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !

مگذار که حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود.


عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو کردنِ خواستني ست که خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و دگرگون شدن.


تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟


عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يک بار براي هميشه .


جامِ بلور ، تنها يک بار مي شکند . ميتوان شکسته اش را ، تکه هايش را ، نگه داشت . اما شکسته هاي جام ،آن تکه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .


احتياط بايد کرد . همه چيز کهنه ميشود و اگر کمي کوتاهي کنيم ، عشق نيز .


بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

آدم برفي


ذهني زمستاني مي خواهد


تا يخبندان را ببيني و شاخه هاي درختان کاج را


که ستبر و زبر شده اند از برف ها


سرما بايد خورد دير زماني


تا عرعر هاي يخ زده شاخي شده را نگريست


و صنوبرهاي کهنه را در دوردست ديد


آنک خورشيد دي ماه


و شمايي که نبايد بيانديشيد اندوه زوزه باد را در خش خش برگ ها


خاک لبريز است از همان سموم


که در آن برهوت جاري است


کسي در برف دارد مي شنود


او خود هيچ است و نگاه مي کند هيچي خود را


هيچي را که نيست جايي


هيچي را که هست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

ويرانگر دلهاي ما اي خانه ات آباد
خاكستر جانهاي ما خوش مي دهي بر باد....

ديوانه موج غمم ساحل نمي دانم
گمكشته كوي توام منزل نمي دانم


افسانه هستي مگو نقشي بود بر آب
از من نشان اي دل مجو منزل نمي دانم.

گشتم فنا اكنون بگو ديگر چه مي خواهي
زين كشته بي آرزو ديگر چه مي خواهي


در جان ما ديگر نماند آن شور سرمستي
خالي ز مي گشتم سبو ديگر چه  مي خواهي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

"آن به آن به نظرم میرسد که دیگران در پیرامون من جز بخاطر افزودن احساس حیات خاص من نمی جنبند.

دیروز اینجا بودم و امروز آنجا خواهم بود.

خدای من! اینها همه به چه کارم می آید

که بگویند.. که بگویند.. که بگویند:

دیروز اینجا بودم و امروز آنجا خواهم بود...

روزهایی را می شناسم که در آن تنها تکرار دو دو تا باز هم می شود چهارتا و تنها

یک نگاه به مشتم که روی میز است کافی است تا مرا از سعادتی ازلی بینبارد...

و روزهای دیگر.. این نیز برایم کاملاْ یکسان است..."

                                                         خدایا چقدر امروز بی حوصله ام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی
بوته ای در دامنه کوهی باش
ولی بهترین بوته ای باش که کنار راه می روید


اگر نمی توانی درخت باشی بوته باش
اگر نمی توانی بوته ای باشی علف کوچکی باش
و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن


اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش
ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه !
همه ما را ناخدا نمی کنند اما می توان ملوان بود


در این دنیا برای ما کاری هست کارهای بزرگ و کارهای کوچکتر
و آنچه وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست


اگر نمی توانی بزرگراه باشی کوچه راه باش
اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش


با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند هر آنچه هستی بهترینش باش...


+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 


میان گل مریم و گل یاس دعوای شدیدی سرگرفت

 پس از چند لحظه هر دو گلبرگهایشان پرپر و وجودشان خاموش شد.

در گوشه ی باغ

-  کاکتوس زیرکانه می خندید!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

فصل می گذرد

بی که بیاد بیاوری بهاری را که گذشت

به یاد نمی آوری و

        نمی بینی و فصل می گذرد

در لرزش برگهای تابستانی.

پس دستی

می چیند از تاک پشت پنجره ات

خوشه ی انگوری را

و تو روز

هر روز

به خیابان می روی و

           تاریک شده به خانه باز می گردی

بی که به یاد آوری

خوشه ی انگوری را.

به یاد نمی آوری و

               نمی بینی و فصل می گذرد

 در ریزش برگهای پاییز...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط آزاده | 

 

آیینه بود آب.

 

از بیکران دریا خورشید می دمید.

زیبای من شکوهِ شکفتن را

در آسمان و آینه می دید.

اینک:

      سه آفتاب!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

Lying in bed, I was asking myself, what are some of the secrets of success in life? I found the answers right there, in my very room: The fan said: be cool. The roof said: aim high. The window said: see the world. The clock said: every minute is precious. The mirror said: reflect before you act. The calendar said: be updated. The light said: shine as bright as you can. The wall said: stand firm. The door said: push as hard as u can for your goals,? So always apply this techniques for a better life... ..

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

تماشا بر صحرای خون چه زیبا بود

زمانی که سنگ قبر را تاج سر خود کردی

صدای مویه ها بر جان خفته ی ما

             چه سان نشست و تو بی درنگ پرواز کردی

آسمان میبوسدت و گاه در آغوش خداوند تو را می بوید...

abi.l

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

نمی دانم امشب چه خوابی می توانستم ببینم. چون برخاستم همه ی آرزوهایم عطش داشتند. گویی آنگاه که خفته بودم آنها صحاری سوزان را در می نوشتند.

میان آرزو و دل مشغولی آشفتگی ما وزنه ای است.

ای آرزوها! آیا فرسوده نخواهید شد؟ آه! آه!

از این شهوت قلیل که می گذرد...

و به زودی گذشته است!

افسوس! افسوس! می دانم رنج خود را چگونه دراز کنم اما نمی دانم خرسندی خود را چگونه رام کنم.

آدمیت به تمامه همچون بیماری است که در بستر خود می غلتد تا به خواب رود- که دنبال استراحت می گردد و حتی خواب را هم نمی یابد.-

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

دریا برای صرفه جویی در آب کمتر موج می فرستد

روزگار غریبی است...

 یکی در آبپاش گلاب دارد و یکی در گلابپاش آب هم ندارد

فکرهایم تابعیت مغزم را از دست داده اند

         ساز شکسته را در دستگاه سکوت کوک می کنم...

طبیعت زیبا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

معنای زنده بودن من با تو بودن است

نزدیک .. دور

               سیر.. گرسنه

                                 رها.. اسیر

دلتنگ .. شاد

آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد...

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازی تو.. در کنار تو

مفهوم زندگی است.

معنای عشق نیز

در سرنوشت من

با تو همیشه با تو برای تو زیستن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

بنفشه ای خوشرنگ

دمیده بود در آغوش کوه از دل سنگ

به کوه گفتم:

                   شعرت خوش است و تازه و تر

                   و گر درست بخواهی من از تو شاعرتر

                   که شعرت از دل سنگ است و

                                                     شعرم از دل تنگ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

زندگي دفتري از خاطرهاست ...

 يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،

چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

                                                      ما همه همسفريم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

با توام ای سهـــــــــــــــراب ، ای به پاکی چون آب ...

یادته گفتــــــــی بهــــــــــم تا شقایــــــــــق هست زندگــــــــی باید کرد ؟؟؟

نیستی سهــــــــــــــــراب ، ببینی که شقایــــــــــــق هم مرد ...

دیگه با چی ، کسی رو دلخوش کرد ؟؟؟

یادته گفتـــــــــــــــی بهم :

اومدی سراغ من ، نرم و آهسته بیا ...

که مبادا ترکـــــــــی برداره چینـــــــی نازک تنهایــــــــــــی تو ؟؟؟

اومدم آهسته ، نرمتر از یک پـــــــر قـــــــــــــو ...

خسته از دوری راه ، خسته و چشم براه ...

برای مطالعه ی کامل شعر بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

دختران روستا به شهر فکر مي کنند و دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند.

 مردان کوچک به آسايش مردان بزرگ مي انديشند و مردان بزرگ در حسرت آرامش مردان کوچک مي ميرند .

پروردگارا کدامين پل در کجاي جهان شکسته است که هيچکس به خانه اش نمي رسد؟

                                                               فرستنده: محمد - خلوتهای تنهایی

زیبایی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط آزاده | 

 


 وقتی غزل برای دلم تنگ می شود

 حتما میان من و دلم جنگ می شود

چون برگ آن گلی که به من دادیش هنوز

 در لابلای دفتر من سنگ می شود

این عشق مشکی دو مترسک که مرده اند

 کم کم کنار پنجره کمرنگ می شود

وقتی به عمق خستگی ات فکر می کنم

 اشک از غبار چهره ام آونگ می شود

 بگذار عکس خیس تو را باز بنگرم

امشب دلم برای دلت تنگ می شود...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط آزاده | 
 

مرگ یعنی:

           پرنده، نه.

            گل، نه.

عشق، نه..

آسمان، نه..

           بلبل، نه!

مرگ یعنی:

           ازین جهان گم، گور..

دور..

           دور از تمام هستی..

                                دور!

مرگ یعنی:

              پلید، زشت، سیاه،

مرگ یعنی:

             نه آفتاب، نه ماه..

مرگ یعنی:

             نه مِی، نه دوست، نه برگ

سخن ساده:

               مرگ یعنی: مرگ!

هرچه گویی ز قهر این دشمن

ره نیابد هراس در دل من

مرگ اگر اژدهای هفت سر است

پیش من، جور دوست، سخت تر است!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

خورشید

زخم خورده .. گسسته.. گداخته

می رفت و اشک سرخش

          بر آب می چکید

در بیشه زار دریا

                می گشت ناپدید!

 

دیگر دلم به ماتم مرگش نمی تپید

بازیگران شعبده را می شناختم!

فردا دوباره از دل امواج می دمید...

 

من

خسته .. زخم خورده.. گسسته..

در بیشه زار حسرت خود

                          می گداختم...

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
 

به سرت که می‌زند

در خیابان می‌مانی

و به چراغ سبز خیره می‌شوی

که در چشم‌هایت باغی بروید

 

تو را به انگشت نشان می‌دهند

نه،

دوستت که ندارند

به رؤیاهایشان نیز

راهت نمی‌دهند

طوری نگاهت می‌کنند

                        که انگار

به کودکی‌هایشان زخمی زده‌ای

تو را به انگشت نشان می‌دهند

                        تا سنگ شوی

بتراشند، شکلی شوی

                   که سالها بخندانیشان

سبز می‌رود

و تو هنوز نگاه می‌کنی

که در چشمهایت باغی بروید!؟

 

پسر! چرا نمی‌خواهی بفهمی

سبزت نمی‌خواهند!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط آزاده | 

 

دست من نیست گاهی وقتا روزم آفتابی نمیشه

حتی با معجزه ی عشق آسمون آبی نمیشه

دست من نیست گاهی وقتا تلخ و بی حوصله میشم

بین ما بین من و تو من خودم فاصله میشم

دست من نیست...

یه شبایی باد و بارون می زنه به برگ و بارم

اون شبا هوای آشتی حتی با خودم ندارم

یه روزایی ابر تیره منو می بره از اینجا

می بره اونور دیروز گم میشم اون دور دورا

دست من نیست ...

می دونم گاهی بلور قلب تو میشکنه از حرفام

صبر تو به سر رسیده از منو سرگشتگیهام

با گذشت به من نگاه کن تو که می بینی چه تنهام

رو نگردون از من ای خوب اگه بدترین دنیام

وقتیکه دور میشم از تو ای هوای مهربونی

غم رو تو چشات می بینم اما ای کاش که بدونی

منِ گمشده منِ بد.. با همه سرگشتگیهام

تو رو از همیشه بیش از بیشتر از همیشه می خوام

دست من نیست گاهی وقتا روزم آفتابی نمیشه

حتی با معجزه ی عشق آسمون آبی نمیشه

دست من نیست...

دست من نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط آزاده | 
              

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه میخواست بشکند

یک لحظه

                      از خیال پریشان من گذشت:

"بر شانه های تو..."

بر شانه های تو

می شد اگر سری بگذارم

 

وین بغض درد را

از تنگنای سینه برآرم

                                   به های های

 

آن جان پناه مهر

شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین

آسوده ام کند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/