تبليغاتX
نه نترس! کافر نمی شوم...
در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد

 

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد
يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،
يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ،
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،
يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

فرق آنچه من می گویم
با تو
این است
که در برهوت ذهن
من آب می‌ کارم
و درخت روان می‌ سازم

من نمی‌ ترسم
اگر باران بتابد
و خورشید ببارد

من در دشت قایق می‌ رانم
و در برکه اسب می‌ دوانم

من جنگلی‌ آبی می‌کشم
مملو از رود‌های سبز
و آرزو می‌ کنم

آرزو می‌ کنم
که خدا کند دگر کسی
آزادی بادبادک را
برای دقیقه‌ای سرخوشی
به سرِ انگشتِ بازی
‌گره نزند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

میان دایره ی حیرت
که هر چه می بینم
به هر رگم همه چون نشتریست از نفرت
و گرد سفره ی ظلمت
به سور گند حقارت
حضور این همه مردار خوار
اشارتیست مرا
و دعوتی به سر سفره ی تعلق و تن
چو نیمه جان خست بپرسم کی ؟
کجاست آنکه بگوید من
چو با دلم صدا بزنم دوست
بگویدم که : منم من
لب گشوده ی هر زخم پیر پرسش را
شفای دست جوابی همیشگی باشد
به مرهمی که همه اوست
کجاست آن یگانه ی نایاب
عزیز گمشده در ناکجا
ناکجای ظلمت خواب
جواهری که در این گنداب
فتاده است و نیفتاده
از اوج گوهر ناب خویش
چنان تمامی ما در عمق
که روح و جسممان همه فرسود
اگر چه مانده لیک نیالود
کجاست آنکه نفس هایش
مرا جواب نفس باشد
خموشیش به هزاران هزار حسرت پاسخ
خواب باشد و بس باشد
کجاست آنکه اسارت او
حضور حضرت آزادیست
خراب و خورد اگر چون ماست
لیک ذات آبادیست
کجاست ؟
کیست ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

بايد بگذاري و بگذري
تو را عابري خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمين جنگ زده ام
براي مدتي هر چند کوتاه
آبادي را به من بازگرداند
و يک شب آرام و بي صدا
مثل پرواز يک روياي شيرين
از کنار من گذشت و رفت
!آري عزيزم
!باور کن گلايه اي از تو نيست
تو خوبتر ازآني که گلايه اي داشته باشم
گلايه از خودم و ويرانه هاي قلب خودم است
که ذره ذره فرو مي ريزند
و اينک احساس مي کنم جر ويرانه اي از من باقي نيست
که اگر اندکي اميد در من زنده شد
به يمن قدم تو بود
باور کن
به جان تو سوگند
از تو گلايه اي نسيت اگر بگذاري و بگذري
آمدنت درست به موقع بود
آمدنت مثل نزول يک پيامبر بر قومي از دست رفته
درست به موقع بود
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
چراغي به دستم، چراغي در برابرم:

من به جنگ سياهي مي روم.


گهواره هاي خستگي

از كشاكش رفت و آمدها

باز ايستاده اند،

و خورشيدي از اعماق

كهكشان هاي خاكستر شده را

روشن مي كند.

***

فريادهاي عاصي آذرخش -

هنگامي كه تگرگ

در بطن بي قرار ابر

نطفه مي بندد.

و درد خاموش وار تاك -

هنگامي كه غوره خرد

در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.

فرياد من همه گريز از درد بود

چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي

نوميدوار طلب مي كرده ام.

***

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي

تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.

***

در خلائي كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.

جرياني جدي

در فاصله دو مرگ

در تهي ميان دو تنهائي -

[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]

***

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،

نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است


من برمي خيزم!


چراغي در دست

چراغي در دلم.

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه اي برابر آينه ات مي گذارم

تا از تو

ابديتي بسازم
...
+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
چقدر من بي توام خداي من؟
چقدر؟
بگو كه بي تو نيمه روحي
كه سر گردان و بي سايه
به هر سو مي رود
تهي ست از بودنت
چقدر برشانه ام ببينم ....
چقدر؟
تورا روزي نيابم كه همين كفش و
همين لباس همين درد و همين نگاه را
با خود به دوش بكشم
مي نويسي هر چه مي بيني
به دنبالت نمي گردم
تو اينجايي و من دورم
من ان گم كرده راه ام كه
باز هم
تو با نجواي هرروزت
نگاهت را نمي گيري
چه وصفي دارم از مهربانيت؟
نمي دانم
نهايت را تو مي داني و من
مبهوت جادويت
بگو به من
چقدر من بي توام خداي من ؟

چقدر؟


+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/23ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

بیا حواسمان را پرت کنیم

مالِ هر کس دورتر افتاد،

عاشق تر است.

اول خودم:

حواسم را بده تا پرت کنم !!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد

و می گفت:

"تو که سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی؟؟؟؟!! " 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/29ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

 كجا؟ نمي دانم!
رفته به دور دست ها
به سزمين روياها!
تقصير نسيم بود!
تقصير دلم بود!
تقصير من بود!!!
آه...
از دستم پريد قاصدكم
پيغامكم
اميدكم
رفته به دور دست ها
ظريف و نحيف
سپرد خودش را به بادها
به افواج ناآشنا و ناكجاها
قاصدكم پريد!
پريدم!
رفتم!
مردم!!!
ابدي شدم در سرودش!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

چشمانش را مي بوسم كه گريسته‌اند براي عشق
لبانش را مي چشم كه سكوت كرده‌اند براي عشق
و گونه‌هايش را مي مکم كه از عشق داغ است

نه براي دل بي‌تابش
 اما چه مي‌توانم كرد جز دوست داشتن

چشمانش را مي‌بوسم كه از عشق مي‌خندند
لبانش را كه از عشق قصه كرده‌اند
و گونه‌هايش را كه گل انداخته است از عشق
قلب شادش را آنگاه مي‌بويم

...
بسان سيبي سرخ قصه ما از آن روز آغاز شد
كه از عشق برايم گفت
دل به او دادم
چه كودكانه!
و به آن روز ختم شد
که در نگاهش عشقي نديدم


...
به چشمانش دروغ گفتن را ياد نداده بود!!!
از آن روز
من بزرگ شدم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

هجوم می آوری

نفست به نبض گردنم می خورد

...بوی دهانت

گس است

مثل خرمالو گس

و قوی هستی

همچون باده ای

آرام در کنارم می گیری!

....فصل عشق بازی ما گذشته است... 

 باران!

ببار و خیسم کن،

با اینکه این حرفها نخ نما شده

...اما تو و قطراتت

همچنان تازه اید!!

آن حرفها که اول زدم

همه را فراموش کن!!!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/16ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

صدایت

در سرازیری ِ جاده

باریک می شد..

: .... بر می گردم عزیز ِ دل....!

دنیا که دو روز نیست!

و من

سالهاست ....

که....

... چلّه نشسته ام...!!!

در انتظار ِ...

روز ِ ...

سوّم.........!!!



 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.

               نگاهی،

                           یادی،

                                    تصویری،

                                                  خاطره ای...

 برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

اگر به خانه ی من آمدی

 برایم مداد بیاور

 مداد سیاه

 می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

 تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

 یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را ...

 بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم،

 سرم هوایی بخورد و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم ...

 بدوزمش به سق ...

 اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

 می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم،

پهن کنم روی بند

 تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

 می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

 برچسب فاحشه می‌زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

 برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

 فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

 به یاد بیاورم که کیستم!

 ترا به خدا ...

 اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند برایم بخر ...

تا در غذا بریزم

 ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ...

و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

                                                                                       (با تشکر از حمید رایا)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

عشق یعنی همان کفش میخ داری که باهاش روی احساسات یکدیگر

آروم آروم قدم میزنیم و بلند بلند میخندیم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 



دلی که می گفت:
«مگذار به خاطر من دلواپس شوی»
خود یخ زده و
دلواپس کسی است
که دلش این را
به او می گفت

...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

زماني که گناه مي کردم سرمست بودم و گستاخ اما اميدوار که تو مرا مي بخشي مهربان من ...

هر زمان خواستم طلب بخشش کنم گفتم بگذار پس از آخرين گناه !

اي خداي من جانم را بگير و گستاخيم را پايان ببخش

و اميدم را تا اميد کن...

نا اميد ...


 

زيرا اميدواريم به بخشش تو دليل گستاخي من است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

 

در اين خفه هوا در اين همه غبار و دود و سياهي

من گاه بوي ياس ميشنوم

 هنوز اميد هست اي آرزوي من

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
...
وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند
وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی كه زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم


 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/02ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

در پی آغازی دیگر تقدیم به بعضی ها به بهانه ی این روزها....

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر،

بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

بعضي ها خيلي جور هاي مختلف هستند .

شما چطور؟ آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

تکرار نخواهی شد
انتظار بیهودست
انتظار سنگی ست برای توازن حیات
و سرنوشت ما چنین بوده است
ببین که چگونه تقدیر خودش را بخواب خواهدزد
تا عادت کنیم به فاصله ها
وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد
و ما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید
افسوس که قانون سرنوشت تسلیم ما نشد
وما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب
تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش حیات داشتیم
و شوق ترنم صدایمان لبریز شاعرانه بود
برای دوباره بودن
اما تو تکرار نخواهی شد
زیرا تو برای ابدیت آمده بودی
از عبورهای رنگی برای معنا شدن در خویش
ناب و بی همتا ماندی وخواهی ماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید!
من بعد عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری بین نگاه من و بي اعتنايي نگاه تونيست،
ساعت به چه کار من می آید؟؟؟
می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم!
مثلِ همین گل سرخ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن امروز مي پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،مرا نشناسي!!
ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده اي؟
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست تمام پیرمردانِ وامانده در کنار خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

عشق تنها یک قصه است
در سطر اول آن ، تو از راه می‌رسی و خاک بوی باران می‌گیرد
در سطر دوم ، آفتاب می‌شود و تو از درخت سبز سیب سرخ می‌چینی
در سطر سوم ، زمین می‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره می‌بارد
در سطر چهارم ، تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی
در سطر پنجم ، همه چیز از یاد می‌رود و من به نقطه‌ی پایان قصه خیره ‌می‌مانم
.
.
.
و عشق آغاز میشود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

ای کشاورز!

آوازی از مزرعه ی خویش بخوان. میخواهم لحظه ای اینجا بیاسایم..

و در کنار انبارهای تو در تابستان که عطر کاهها مرا به یاد می آورند خواب ببینم.

کلیدهایت را یکایک بردار

درها را به روی من بگشا...

در نخستین به کاهدان باز می شود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

تقصير تو نبود

خودم نخواستم چراغ قديمی خاطره ها

                                      خاموش شود!

خودم شعرهای شبانه ی اشک را

                                       فراموش نکردم!

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گريه های من دينی به گردن تو دارند؛

نه تو چيزی بدهکار دلتنگی اين همه ترانه ای!

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد

                 بالهايم در کشاکش شهدها خسته شوند

و عسل هايم

              صبحانه ی کسانی باشند 

که هرگز نديدمشان!

تنها آرزوی ساده من اين بود

که در سفره ی صبحانه ی تو هم عسل باشد!

که هر از گاهی کنار برگ های نوشته هايم بنشينی

و بعد از قرائت باران ها؛

زير لب بگويی:

يادت بخير! نگهبان گريان خاطره های خاموش! 

همين جمله؛

برای بند زدن شيشه ی شکسته ی اين دل بی درمان؛

کافی بود!


هنوز هم که هنوز است؛

از ديدن تو در خيابان خيس خواب هايم

شاد می شوم

هنوز هم جای قدمهای تو

بر چشم تمام ترانه هاست

هنوز هم همنشين نام و امضای منی!

ديگر تنها دلخوشی ام؛ 

                    همين هوای گفتن است

                    همين شکفتن شعله

                    همين تبلور بغض

به خدا هنوز هم از ديدن تو

در پس پرده ی باران بی امان؛

                             شاد می شوم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

شايد روزي با آفتابي که از پشت پرده به زندگي ات مي تابد نوشته ام را از ياد ببري.

شايد روزي به واژه هاي آمده بخندي شايد هم نه. کسي چه مي داند

به سر آدم چه مي آيد؟! چه مي داني زندگي با ما چه خواهد کرد؟...

در جايي براي کسي نگاشتم ((اي کاش عالم مي دانست  

کاش زندگي مي دانست چه آرزويي را در دل مي پرورانم  

و در انديشه فرياد مي کشم)) آرزويي است پر غريب گوش کن!

ـ اي همه ي دردهاي عالم اي همه ي اندوه هاي بشري

و اي همه ي غمهاي بزرگ بر من هجوم بياوريد

که شيرين ترين کلام جهان در جان من تمامت شماست.

اگر که دلت هواي گريه دارد در گوشه اي از تنهايي ات گريه کن.

که اين غمي است بزرگ.

آنگاه با دلي پر از صداي پرندگان و صداي آبها برخيز و به

زندگي تازه سلام کن. 

پايان نزديک است!... واژه ها گذشتند مثل زماني که گذشت!...
واژه ها گذشتند واژه ها گذشتند آن چنان که ابرها آمدند و گذشتند.

روزها گذشتند و امروز و فردا مي آيند تا بگذرند بي آنکه مابتوانيم کاري بکنيم.

زندگي همواره آمده است ما را در بر گرفته و آرام رفته است.

....

شب است . باد مي آيد و چيزي به برگها مي گويد و مي رود

من مي شنوم.

چيزي مي گويد مثل من که مي گويم:

تو را به خداوند آبها باغها و سيبها مي سپارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

ابتدا عشق ما تمام خواهد شد

بعد.. صد سال و دویست سال

بعد.. دوباره با هم خواهیم بود

 

کمدین زن. کمدین مرد

محبوب تماشاچیان

نقش ما را در تئاتر بازی خواهند کرد

کمدی کوتاه همراه با تصینف

کمی رقص.... خنده ی زیاد

ته مایه ی اجتماعی مناسب

و کف زدن ها..

بی شک خنده دار خواهی بود

روی آن صحنه

با آن حسادت

با آن کراوات

 

سر گیج رفته ی من

قلب من و تاج من

قلب ابلهی در حال ترکیدن

و  تاجی در حال افتادن

قرارهایی خواهیم داشت

از هم جدا خواهیم شد.. خنده در سالن

به "یکی بود یکی نبود" قصه ی خودمان فکر خواهیم کرد

و انگار شکست ها و رنجهای واقعی

برای ما کافی نبوده

با حرفها کشتن همدیگر را کامل خواهیم کرد

 

بعد در برابر تماشاچیان تعظیم خواهیم کرد

و این پایان کمدی خواهد بود

تماشاچیان که از شدت خنده اشکشان در آمده

برای خواب به خانه هاشان خواهند رفت

..
آنها زیبا زندگی خواهند کرد

آنها عشق را رام خواهند کرد

پلنگها از دستشان غذا خواهند خورد.

 

اما ما تا ابد کجدار و مریز...

اما ما با کلاه های زنگوله دار

وحشیانه به صدای زنگوله ها گوش فرا می دهیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود
اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک
فقط اگر ببينم خيال رفتن داري
زندگيم مي سوزد اگر بفهمم روزي از من دل گير شده اي
اما بدان دوستت دارم
از پشت اين همه فاصله
از پشت اين همه حرف
دوستت دارم
اگر باور کني

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

ساکنان دريا بعد از مدتي صداي امواج را نمي شنوند...

                                                      عجب تلخ است قصه ی عادت

 

در روزي غمناك و دلگير كاستومايز يكساله شد. همدم من تولدت مبارك

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 


کی کسی حال مرا پرسیده است ؟
تا ببیند اشک پنهان مرا
من نمی خواهم بمیرم در سکوت
یا نباشد آتشی جان مرا
*
باز می گردم به دورانی که بود
دختری چابک میان آب و باد
روی لبهایش سرود زندگی
دستهایش غرق یک رویای شاد
*
گیسوانش رنگ تاریکی شب
خنده هایش بی ریا و بی دروغ
می دوید از شاخه های گفتگو
روی تنهایی یک خواب شلوغ
*
زنگ انشا می پرید از جای خود
تا بخواند حرف دل را پشت میز
روی برفی که می آمد در حیاط
جای پاهایی که هی می خورده لیز
*
همدمش یک بید مجنون بود و بس
پنجره را می زدود از تیرگی
می پرید در باغچه هنگام ظهر
مادر ش می گفت :بس کن خیرگی
*
دوست بود با درس و مشق و شیطنت
دوست با دیوارهای یک کلاس
یادگاری می نوشت هرروز روز
توی دفترهای مشق همکلاس
*
یا کنار یک بخاری می نشست
قهر بود با محتوای هندسه
دوست بود با درس املا و علوم
دوست اما با تمام مدرسه
*

می کشید بر دفترش طرح درخت
زیر بارانهای رگبار بهار
روی دستش آبشار معرفت
آشنا با دانه های یک انار
*
سادگی را می خرید از زندگی
برگ برگ آرزو را می شناخت
رنگ می زد روی ناخنهای خود
با شکوفه های گیلاسی که داشت
*
مهربان بود با گل گلدان خود
مهربانی را چه زیبا می ستود
روی ایوان حقیقت می نشست
شعرهای کودکانه می سرود
*
روی بعد از ظهر تابستان داغ
باد می زد صورتش را یک کتاب
غرق می شد در نگاه پنجره
خیره در زیبایی لیوان آب

*
آه اکنون !ساکت و تنها شده
می هراسد !می هراسد!از سقوط
می نویسد روی کاغذ های خود
من نمی خواهم !نمی خواهم !
بمیرم در سکو ت


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/18ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

...

و من خسته ام...

از تکرار ديروزها...

پوچي امروزها...

ترس از فرداها...

                  و کاش کسي بيايد...

                   - کسي بيايد و با خود نور آورد...

اينجا تاريک است...

         - سرد است...

                      يخ زده ديگر دلـــــم...

کسي منتظر نيست...

 آري و ديگر هيچ نگاه منتظري به پنجره ي اتاقم سرک نمي کشد...

دلم مي خواهد بر اين زندگي... اين مردگي...!

                          - از ته دل بخندم...

اما خدا مي داند خنده هايم کجا و کي خشکيده...

دلم بچگيم را مي خواهد...

دلم گذشته را مي خواهد...

                     - که از نو بسازم آن را...

 ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

وقتی از درون قفس ، زندگی را نگاه
می کنم
...تمام سقف دنیا را ... راه راه
...خاکستری
شاید کمی مایل به گریه می بینم
وقتی از درون قفس به دریا نگاه
می کنم
دریا فقط همان کاسه آب
و ماهیها همان پوست های ارزن مانده به روی آب
اما قفس یک حقیقت دروغ بود
که برگرده هایم نشاندی
تا ببافم خودم را و سرنوشتم را
...رج به رج با درد...خسته خسته... میله میله
که نتوانم بگویم
عزیزم کهکشان وجود دارد
دریا ، کاسه آب من نیست
روزی من، آن چند دانه ارزن نیست
دنیا به اندازه طول و عرض قفس من نیست
وقتی به من بافتن قفس را آموختی
...رج به رج با درد...
خسته خسته... میله میله
من آسمان را هم خط خطی دیدم
عزیزم این بار اجازه نه... بی اجازه
می شکافم قفس را تا برانداختن خودم
می خواهم نفس نفس ستاره ها را بشمارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

...

به یقین صبح که آفتاب بر می خیزد مه بر روی دشت دلپذیر است.. و آفتاب نیز.

خاک نمدار زیر پای برهنه ی ما دلپذیر است و شنهایی که از آب دریا مرطوب است..

چه دلپذیر است که خویشتن را در آب چشمه ها بشوییم و با لبهای خویش بوسه ای از لبی ناشناس در تاریکی بجوییم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/01ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

به دور از خیابان هایی

                           که به خیابان های دیگر می گشاید پیوسته

به دور از روزنه های وز کرده ی پوستم

به دور از ناخن ها و دندان هایم - فروغلتیده به ژرفای چاه آینه-

به دور از دری که بسته است و پیکری که آغوش می گشاید

به دور از عشق بلعنده

                  صفای نابود کننده

                                          پنجه های ابریشم

                                                                   لبان خاکستر

به دور از زمین یا آسمان

گرد میزها نشسته اند

آنجا که خون تهیدستان را می آشامند

گرد میزهای پول

میزهای افتخار و داد

میز قدرت و میز خدا

                - خانواده مقدس در آخور خویش

چشمه ی حیات

تکه آینه ای که در آن

نرگس از تصویر خویش می آشامد و عطش خود را فرو می نشاند

            و جگر

                     خوراک پیمبران و کرکس ها است...

به دور از زمین یا آسمان

همخوابی پنهان

بر بسترهای بی قرار

پیکرهایی از آهک و گچ

  از خاکستر و سنگ - که در معرض نور از سرما منجمد می شود-

و گورهایی برآمده از سنگ و واژه

- یار خاموش برج بابل و

                      آسمانی که خمیازه می کشد و

                                     دوزخی که دُم خود را می گزد

و رستاخیز و

           روز زندگی که پایدار است:

  روز بی غروب

                  بهشت اندرونی جنین...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

حرمت نگه دار دلم

گلم

کین اشک خونبهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

کتیبه خوان خطوط قبایل دور

این.. این سرگذشت کودکی است

که به  سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

چه شود به چهره زرد من نظري براي خدا كني


كه اگر كني غم و درد من به همان نظاره دوا كني


تو كمان كشيده و در كمين كه زني به تيرم و من غمين


همه غمم بود از همين که خدا نكرده خطا كني


تو شهي و كشور جان تو را تو مهي و جان جهان تو را


ز ره كرم چه زيان تو را كه نظر به حال گدا كني


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
                   مي کنم تنها از جاده عبور
                                 دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فکر تاريکي و اين ويراني
                    بي خبر آمد تا به دل من
                              قصه ها ساز کند پنهاني
نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريک است
خنده اي کو که به دل انگيزم ؟
قطره اي کو که به دريا ريزم ؟
صخره اي کو که بدان آويزم ؟
                      مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمي غمناک است...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

اسلحه روی شقیقه ام 


و شقیقه ام رو به آسمان


من بی امان به تو گیر می دهم


و تو بی امان به من گیر نمی دهی


درختها دو فصل عاشق می شوند


و دو فصل فارغ


پس برای هر فصل عشقیست


و هر عشق را فراغیست


که فراغ هر عشق را پیامدیست


در پدیداری عشقی جدید


این است معنای عشق


هر چند بی معنیست


و کیست که انکار کند


سایه های بلند برای روزهای کوتاه


و روزهای کوتاه را برای سایه های کوتاه


اسلحه روی شقیقه


بی معنی است


و معنی التفاتیست میان دو شخص


که از زبان مادری گرفته


تا ایما و اشاره


من و تو حرفی برای هم باقی نگذاشته ایم


پس اسلحه رو به آسمان و شقیقه رو به شقیقه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوییا "او" مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آیینه میپرسم ملول

چیستم دیگر به چشمت چیستم؟

لیک در آیینه می بینم که وای

سایه ای هم زآنچه بودم نیستم!!!

...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

آي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
  آي نپريشي صفاي زلفكم را دست
   آبرويم را نريزي دل اي نخورده مست
     لحظه ديدار نزديك است!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

روزی دروغ به حقیقت گفت: مایلی با هم شنا کنیم؟

حقیقتِ ساده لوح پذیرفت و آن دو با هم به لب ساحل رفتند و حقیقت لباسهایش را درآورد.

دروغِ حیله گر لباسهای او را پوشید...

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبانه!!!

 عاشق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

بر ماسه ها نوشتم:

                  - دریای هستی من

                     از عشق توست سرشار

                                                     این را به یاد بسپار

بر ماسه ها نوشتی:

                  - ای همزبان دیرین

                      این آرزوی پاکی است

                                                    اما به یاد بسپار!

 

خیزاب تیزبالی

       ناز و نیاز ما را

می شست پاک می کرد!

          بر باد رفتنی را

می برد خاک می کرد!

 

دریا ترانه خوان مست

سر بر کرانه می زد

و آن آتش نهفته

در ما زبانه می زد!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

آموختم که هر موجودی را به نسبت قدرت پذیرش روشناییش بسنجمِ

برخی که هنگام روز فن گردآوردن آفتاب را می دانند

بعداْ شب هنگام در نظر من

همچون اجرام روشنی آمده اند.

آبهایی را دیده ام که نیمروز میان دشت روان بودند

و در دوردست

زیر سنگهای مورب لغزان

گنجینه های انباشته ی زرین را درخشان ساخته اند...

گندم زار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

دانسته های ما

بر بال باورهای مان بسته است

وقتی که چیزی را می آموزیم؛

 

بالاترین ناباوری مرگ است!

در عرصه ی پیکارمان با مرگ

                           تدبیری نمی دانیم

وقتی شبیخون می زند، ناچار

در بهت، در ناباوری، خاموش می مانیم!

 

او را که تا دیروز می دیدیم،

او را که با هر ذره ی جان می پرستیدیم،

در باغ باورها،

                     در آن آفاقِ عطر افشان،

از دانش، از گفتار، از لبخند شیرینش،

گلهای نور و مهر می چیدیم؛

ناگاه!

باور کرد باید؟!

                 آه!

این درّه ی تاریک؟

                   این خاموشی مطلق

این بهت،‌این بغض،

این فاصله، این ظلمت، این سرما و این سرسام؟

                                             این آوار؟

این سنگِ سرد؟! این گور؟

این تا همیشه؟

           تا ابد؟

                    تا بی نهایت؟

                                       دور...!

آنگاه، بی او،

باز این مصیبت‌گاه،

                      و این راه ...!

 

ناباوری تیری است!

تیری گران، جانسوز.

آن گونه جانسوز است،

کز بال باورهای مان،

                       خون می چکد امروز!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم.. مخواه بردارم

اگر به یُمنِ قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سرِ نقدِ گناه بردارم

گناهِ هرچه دلم بشکند به گردنِ توست

گناهِ هر قدمی اشتباه بردارم

تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوضِ ماه بردارم

بیا که چشم جهانی هنوز منتظر است

بیا که دست از این اشک و آه بردارم...

 فراق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 


چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه


نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه


نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره


نه به خاطر اينكه تنهاست


و نه از روي اجبار


بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

مهربانم ، اي خوب!

ياد قلبت باشد، يک نفر هست که اينجا

بين آدم هايي ، که همه سرد و غريبند با تو

تک و تنها به تو مي انديشد.

و کمي ،

دلش از دوري تو دلگير است...

مهربانم ، اي خوب!

ياد قلبت باشد، يک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده،

و شب و روز دعايش اين است ؛

زير اين سقف بلند ، هر کجايي هستي ، به سلامت باشي

و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد....

مهربانم ، اي خوب !

ياد قلبت باشد ، يک نفر هست که دنيايش را ،

همه هستي و رويايش را، به شکوفايي احساس تو ،

پيوند زده

و دلش مي خواهد ، لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

مهربانم ، اي خوب !

يک نفر هست که با تو

تک و تنها ، با تو

پر انديشه شعر است و شعور !

پر احساس و خيال است و سرور !

مهربانم ! اين بار ، ياد قلبت باشد ؛

يک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزديک است

و به يادت هر صبح ، گونه سبز اقاقي ها را

از ته قلب و دلش مي بوسد

و دعا ميکند اين بار که تو

با دلي سبز و پر از آرامش ، راهي خانه خورشيد شوي

و پر از عاطفه و عشق و اميد

به شب معجزه و آبي فردا برسي...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

۱ همیشه ۱ است.

شاید در تمام عمرش نتواند بیش از یک عدد باشد.

اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد...

۱ نگاه

۱ دنیا

۱ سرنوشت

۱ خاطره

۱ دوست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

يک روزهاي بدي در زندگي هستند که وقتي شروع مي شوند تمام شدني نيستند


روزهاي سخت، روزهايي که هر لحظه آن براي شما به اندازه سالي مي گذرد


روزهايي که وقتي در آن هستيد و سختي آن روز را تحمل مي کنيد،

 تلاش شما براي يادآوري روزهاي خوش گذشته بي نتيجه ميماند


روزهايي که اشک هايتان تمام نمي شود


ماههايي که نحس شده اند وميروند که به سال برسند


و چه سالي...



لطفاْ برای خواندن کامل متن بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 
*آخرین به روز رسانی *
*پست الکترونیکی من*
*گذشته وبلاگ*
*درباره ی کاستومایز*
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش:
- شعر معاصر فرانسه
- مجموعه اشعار فریدون مشیری
- همچون کوچه ای بی انتها
- مجموعه اشعار فروغ فرخزاد
- مائده های زمینی، آندره ژید
- همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح
- بانو، کیکاووس یاکیده
- پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی
- مجموعه اشعار نادر نادرپور
- اشعار شادروان حسین پناهی
- در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده
- منابع متفرقه
در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه.


*پیوندهای روزانه*
- خلوتهای تنهایی*
- اجق وجق های بی اجازه*
- عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس*
*آرشیو پیوندهای روزانه
*آرشیو هفتگی مطالب و آخرین آپدیت‌ها*
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
*آرشیو موضوعی کاستومایز*
×اشعار کوتاه×
×ترجمه ترانه های خارجی×
×صفحات تنهایی×
×یادداشتهای روزانه من×
×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!×
*لینک دوستان من*
- به کسی نگو چرت و پرت میگم*
- پاره پاره*
- تشرنامه*
- THOMAS ANDERSON*
- سها همیشه یک سکوت
- سایت ایرانیان
- وبلاگ شخصی سما
- و گذشتن
- رویای شیرین من
- میدان زنان!!*
- کابوس بروانه ها
- صدای پای ماه
- نفس بلوچ
- حلقه
- دختر بودن
- تکناز
- هر چی که دلت بخواد آنتی فیلتر
- دانلودکده
- اتوپیای واژگان سیاسی
- دنیای کامپیوتر و اینترنت
- جوان امروز
- مطالب خوب من!
- داستان و مقالات
- مقالات من و تو
- پسر جزیره
- نام قبیله ام شرمساریست...
- خدا، عشق، زندگی
- الهه عشق
- سرود بودن من
- سرزمین خدمات اینترنتی
- may be soon, may be never!
- داستان‌های تقریباً کوتاه*
- جیغ بنفش
- دایره ی طلایی
- سجاد رحیمی مدیسه
- هستم- می تونم
- رابطه ی پنهان
- آدم نما
- عشق صورتی
- سه بچه فیل!
- تولکیان
- کتاب غم
- باران که می‌بارد...
- سلطان آسمانها
- عکسهای گرافیکی و بکر
- وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
- مشاهیر ایران زمین
- بي‌بي باروني
- پرنیابلاگ
- فاحشه در زمستان!!
- sAcrAt is beautiful dreams before death
- دو عاشق اينترنتي
- ...اشک و شمع و خاکستر...
- هرگز براي دوست داشتن پاياني نيست
- شبكه خبر مسيحيان فارسي زبان
- اين تراما. سروده‌هاي غم‌انگيز من
- بهترين‌ها براي عاشقان
- اشعار دریا
- دانلود کلیپ-عکس-نرم افزار-کتاب و ...
- جک و اس ام اس روز
- بهترین های هک
- حرفهای مهم تر
 

 RSS

POWERED BY M.S



*دوستای خوبم که گه گاهی بهم سر می زنن*





Powered by WebGozar