![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/17ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
فرق آنچه من می گویم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/10ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
میان دایره ی حیرت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/09/06ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/05ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
||||
|
چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم. گهواره هاي خستگي از كشاكش رفت و آمدها باز ايستاده اند، و خورشيدي از اعماق كهكشان هاي خاكستر شده را روشن مي كند. *** فريادهاي عاصي آذرخش - هنگامي كه تگرگ در بطن بي قرار ابر نطفه مي بندد. و درد خاموش وار تاك - هنگامي كه غوره خرد در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند. فرياد من همه گريز از درد بود چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي نوميدوار طلب مي كرده ام. *** تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي. *** در خلائي كه نه خدا بود و نه آتش نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم. جرياني جدي در فاصله دو مرگ در تهي ميان دو تنهائي - [ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!] *** شادي تو بي رحم است و بزرگوار، نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است من برمي خيزم! چراغي در دست چراغي در دلم. زنگار روحم را صيقل مي زنم آينه اي برابر آينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/30ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چقدر من بي توام خداي من؟
چقدر؟ بگو كه بي تو نيمه روحي كه سر گردان و بي سايه به هر سو مي رود تهي ست از بودنت چقدر برشانه ام ببينم .... چقدر؟ تورا روزي نيابم كه همين كفش و همين لباس همين درد و همين نگاه را با خود به دوش بكشم مي نويسي هر چه مي بيني به دنبالت نمي گردم تو اينجايي و من دورم من ان گم كرده راه ام كه باز هم تو با نجواي هرروزت نگاهت را نمي گيري چه وصفي دارم از مهربانيت؟ نمي دانم نهايت را تو مي داني و من مبهوت جادويت بگو به من چقدر من بي توام خداي من ؟ چقدر؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/23ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بیا حواسمان را پرت کنیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/16ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد و می گفت: "تو که سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی؟؟؟؟!! "
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/29ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/27ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چشمانش را مي بوسم كه گريستهاند براي عشق ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/20ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/16ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
صدایت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/13ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/08ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/02ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اگر به خانه ی من آمدی برایم مداد بیاور مداد سیاه میخواهم روی چهرهام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم! یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند! یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا! یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم! نخ و سوزن هم بده، برای زبانم میخواهم ... بدوزمش به سق ... اینگونه فریادم بی صداتر است! قیچی یادت نرود، میخواهم هر روز اندیشههایم را سانسور کنم! پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی! مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت. می دانی که؟ باید واقعبین بود ! صداخفهکن هم اگر گیر آوردی بگیر! میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه میزنندم بغضم را در گلو خفه کنم! یک کپی از هویتم را هم میخواهم برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم میکنند، به یاد بیاورم که کیستم! ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند برایم بخر ... تا در غذا بریزم ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند، بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم: من یک انسانم من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم! (با تشکر از حمید رایا)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/15ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/11ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/05/27ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
زماني که گناه مي کردم سرمست بودم و گستاخ اما اميدوار که تو مرا مي بخشي مهربان من ... هر زمان خواستم طلب بخشش کنم گفتم بگذار پس از آخرين گناه ! اي خداي من جانم را بگير و گستاخيم را پايان ببخش و اميدم را تا اميد کن... نا اميد ...
زيرا اميدواريم به بخشش تو دليل گستاخي من است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/05/27ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در اين خفه هوا در اين همه غبار و دود و سياهي من گاه بوي ياس ميشنوم هنوز اميد هست اي آرزوي من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/24ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
خطوط را رها خواهم کرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/05/02ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
در پی آغازی دیگر تقدیم به بعضی ها به بهانه ی این روزها.... بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/19ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تکرار نخواهی شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/03ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/02/18ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
عشق تنها یک قصه است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/08ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ای کشاورز! آوازی از مزرعه ی خویش بخوان. میخواهم لحظه ای اینجا بیاسایم.. و در کنار انبارهای تو در تابستان که عطر کاهها مرا به یاد می آورند خواب ببینم. کلیدهایت را یکایک بردار درها را به روی من بگشا... در نخستین به کاهدان باز می شود...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/01/20ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
تقصير تو نبود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/12ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شايد روزي با آفتابي که از پشت پرده به زندگي ات مي تابد نوشته ام را از ياد ببري.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/19ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ابتدا عشق ما تمام خواهد شد بعد.. صد سال و دویست سال بعد.. دوباره با هم خواهیم بود
کمدین زن. کمدین مرد محبوب تماشاچیان نقش ما را در تئاتر بازی خواهند کرد کمدی کوتاه همراه با تصینف کمی رقص.... خنده ی زیاد ته مایه ی اجتماعی مناسب و کف زدن ها.. بی شک خنده دار خواهی بود روی آن صحنه با آن حسادت با آن کراوات
سر گیج رفته ی من قلب من و تاج من قلب ابلهی در حال ترکیدن و تاجی در حال افتادن قرارهایی خواهیم داشت از هم جدا خواهیم شد.. خنده در سالن به "یکی بود یکی نبود" قصه ی خودمان فکر خواهیم کرد و انگار شکست ها و رنجهای واقعی برای ما کافی نبوده با حرفها کشتن همدیگر را کامل خواهیم کرد
بعد در برابر تماشاچیان تعظیم خواهیم کرد و این پایان کمدی خواهد بود تماشاچیان که از شدت خنده اشکشان در آمده برای خواب به خانه هاشان خواهند رفت .. آنها عشق را رام خواهند کرد پلنگها از دستشان غذا خواهند خورد.
اما ما تا ابد کجدار و مریز... اما ما با کلاه های زنگوله دار وحشیانه به صدای زنگوله ها گوش فرا می دهیم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/04ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/27ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
ساکنان دريا بعد از مدتي صداي امواج را نمي شنوند... عجب تلخ است قصه ی عادت در روزي غمناك و دلگير كاستومايز يكساله شد. همدم من تولدت مبارك
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/11/17ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/18ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
... و من خسته ام... از تکرار ديروزها... پوچي امروزها... ترس از فرداها... - کسي بيايد و با خود نور آورد... اينجا تاريک است... - سرد است... يخ زده ديگر دلـــــم... آري و ديگر هيچ نگاه منتظري به پنجره ي اتاقم سرک نمي کشد... - از ته دل بخندم... اما خدا مي داند خنده هايم کجا و کي خشکيده... - که از نو بسازم آن را... ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/08ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
وقتی از درون قفس ، زندگی را نگاه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/09/28ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
... به یقین صبح که آفتاب بر می خیزد مه بر روی دشت دلپذیر است.. و آفتاب نیز. خاک نمدار زیر پای برهنه ی ما دلپذیر است و شنهایی که از آب دریا مرطوب است.. چه دلپذیر است که خویشتن را در آب چشمه ها بشوییم و با لبهای خویش بوسه ای از لبی ناشناس در تاریکی بجوییم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/09/01ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
به دور از خیابان هایی که به خیابان های دیگر می گشاید پیوسته به دور از روزنه های وز کرده ی پوستم به دور از ناخن ها و دندان هایم - فروغلتیده به ژرفای چاه آینه- به دور از دری که بسته است و پیکری که آغوش می گشاید به دور از عشق بلعنده صفای نابود کننده پنجه های ابریشم لبان خاکستر به دور از زمین یا آسمان گرد میزها نشسته اند آنجا که خون تهیدستان را می آشامند گرد میزهای پول میزهای افتخار و داد میز قدرت و میز خدا - خانواده مقدس در آخور خویش چشمه ی حیات تکه آینه ای که در آن نرگس از تصویر خویش می آشامد و عطش خود را فرو می نشاند و جگر خوراک پیمبران و کرکس ها است... به دور از زمین یا آسمان همخوابی پنهان بر بسترهای بی قرار پیکرهایی از آهک و گچ از خاکستر و سنگ - که در معرض نور از سرما منجمد می شود- و گورهایی برآمده از سنگ و واژه - یار خاموش برج بابل و آسمانی که خمیازه می کشد و دوزخی که دُم خود را می گزد و رستاخیز و روز زندگی که پایدار است: روز بی غروب بهشت اندرونی جنین...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/23ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
حرمت نگه دار دلم گلم کین اشک خونبهای عمر رفته من است میراث من! نه به قید قرعه نه به حکم عرف یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون کتیبه خوان خطوط قبایل دور این.. این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/06/07ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
چه شود به چهره زرد من نظري براي خدا كني
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/03ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
شب سردي است و من افسرده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
اسلحه روی شقیقه ام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوییا "او" مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه میپرسم ملول چیستم دیگر به چشمت چیستم؟ لیک در آیینه می بینم که وای سایه ای هم زآنچه بودم نیستم!!! ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/30ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/30ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
روزی دروغ به حقیقت گفت: مایلی با هم شنا کنیم؟ حقیقتِ ساده لوح پذیرفت و آن دو با هم به لب ساحل رفتند و حقیقت لباسهایش را درآورد. دروغِ حیله گر لباسهای او را پوشید... از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبانه!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/30ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
بر ماسه ها نوشتم: - دریای هستی من از عشق توست سرشار این را به یاد بسپار بر ماسه ها نوشتی: - ای همزبان دیرین این آرزوی پاکی است اما به یاد بسپار!
خیزاب تیزبالی ناز و نیاز ما را می شست پاک می کرد! بر باد رفتنی را می برد خاک می کرد!
دریا ترانه خوان مست سر بر کرانه می زد و آن آتش نهفته در ما زبانه می زد!...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/30ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
آموختم که هر موجودی را به نسبت قدرت پذیرش روشناییش بسنجمِ برخی که هنگام روز فن گردآوردن آفتاب را می دانند بعداْ شب هنگام در نظر من همچون اجرام روشنی آمده اند. آبهایی را دیده ام که نیمروز میان دشت روان بودند و در دوردست زیر سنگهای مورب لغزان گنجینه های انباشته ی زرین را درخشان ساخته اند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
دانسته های ما بر بال باورهای مان بسته است وقتی که چیزی را می آموزیم؛
بالاترین ناباوری مرگ است! در عرصه ی پیکارمان با مرگ تدبیری نمی دانیم وقتی شبیخون می زند، ناچار در بهت، در ناباوری، خاموش می مانیم!
او را که تا دیروز می دیدیم، او را که با هر ذره ی جان می پرستیدیم، در باغ باورها، در آن آفاقِ عطر افشان، از دانش، از گفتار، از لبخند شیرینش، گلهای نور و مهر می چیدیم؛ ناگاه! باور کرد باید؟! آه! این درّه ی تاریک؟ این خاموشی مطلق این بهت،این بغض، این فاصله، این ظلمت، این سرما و این سرسام؟ این آوار؟ این سنگِ سرد؟! این گور؟ این تا همیشه؟ تا ابد؟ تا بی نهایت؟ دور...! آنگاه، بی او، باز این مصیبتگاه، و این راه ...!
ناباوری تیری است! تیری گران، جانسوز. آن گونه جانسوز است، کز بال باورهای مان، خون می چکد امروز!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم مخواه چشم بپوشم.. مخواه بردارم اگر به یُمنِ قدمهای مهربانت نیست بگو که سجده از این قبله گاه بردارم مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند که دست از سرِ نقدِ گناه بردارم گناهِ هرچه دلم بشکند به گردنِ توست گناهِ هر قدمی اشتباه بردارم تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم به قدر کاسه ای از حوضِ ماه بردارم بیا که چشم جهانی هنوز منتظر است بیا که دست از این اشک و آه بردارم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/22ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/22ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
مهربانم ، اي خوب! ياد قلبت باشد، يک نفر هست که اينجا بين آدم هايي ، که همه سرد و غريبند با تو تک و تنها به تو مي انديشد. و کمي ، دلش از دوري تو دلگير است... مهربانم ، اي خوب! ياد قلبت باشد، يک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده، و شب و روز دعايش اين است ؛ زير اين سقف بلند ، هر کجايي هستي ، به سلامت باشي و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد.... مهربانم ، اي خوب ! ياد قلبت باشد ، يک نفر هست که دنيايش را ، همه هستي و رويايش را، به شکوفايي احساس تو ، پيوند زده و دلش مي خواهد ، لحظه ها را با تو به خدا بسپارد... مهربانم ، اي خوب ! يک نفر هست که با تو تک و تنها ، با تو پر انديشه شعر است و شعور ! پر احساس و خيال است و سرور ! مهربانم ! اين بار ، ياد قلبت باشد ؛ يک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزديک است و به يادت هر صبح ، گونه سبز اقاقي ها را از ته قلب و دلش مي بوسد و دعا ميکند اين بار که تو با دلي سبز و پر از آرامش ، راهي خانه خورشيد شوي و پر از عاطفه و عشق و اميد به شب معجزه و آبي فردا برسي... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/21ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
۱ همیشه ۱ است. شاید در تمام عمرش نتواند بیش از یک عدد باشد. اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد... ۱ نگاه ۱ دنیا ۱ سرنوشت ۱ خاطره ۱ دوست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/21ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
يک روزهاي بدي در زندگي هستند که وقتي شروع مي شوند تمام شدني نيستند
تلاش شما براي يادآوري روزهاي خوش گذشته بي نتيجه ميماند
لطفاْ برای خواندن کامل متن بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط آزاده ستوده |
|
|
*آخرین به روز رسانی * *پست الکترونیکی من* *گذشته وبلاگ* |
| *درباره ی کاستومایز* |
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش: - شعر معاصر فرانسه - مجموعه اشعار فریدون مشیری - همچون کوچه ای بی انتها - مجموعه اشعار فروغ فرخزاد - مائده های زمینی، آندره ژید - همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح - بانو، کیکاووس یاکیده - پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی - مجموعه اشعار نادر نادرپور - اشعار شادروان حسین پناهی - در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده - منابع متفرقه در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه. |
| *پیوندهای روزانه* |
|
- خلوتهای تنهایی* - اجق وجق های بی اجازه* - عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس* *آرشیو پیوندهای روزانه |
| *آرشیو موضوعی کاستومایز* |
|
×اشعار کوتاه× ×ترجمه ترانه های خارجی× ×صفحات تنهایی× ×یادداشتهای روزانه من× ×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!× |
|
RSS
|