![]() |
![]() |
|
| در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست..دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد |
|
تقدیم به یونای عزیزم که چشمانش یادآور عشق است
میان منحنی های زندگی شکل گرفت... در دَوَران لحظه های زیستن برای پیدایش یک بودن آغاز زیبای یک کبوتر شدن در پاییزی ترین روز خدا دخترکی زیبا همچون قدیسه ترین حوریان در جمع ناپاکان - این سان!! با تقلایی برای نیامدن هرچند خُرد در این زمین ارزان و سرانجام شکفتن هستن و زیستن زیباترین خلقت خالق معصوم و پاک در میان افلاک چشمانش درخشش ستاره صبح و نگاهش رویا رویا شعف زندگی بودنش.. شکوه و عظمت این احساس - که دخترک! او از توست فرّ آن دیدار ماندگار تقابل دو حس مجهول! - و اینک- سرود افتخار تجسم بخششِ معبود به عابد - او آمد کبوتر وار یونای آسمانی... آغاز خوب بودنت زیباترین لحظه ی هستی ست...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/21ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
...
و مرا نقش زدند با پَرِ نرمترين رؤياها لاي آن پيله ي سخت كه براي تن من دنيا بود... از ترنم.. از عشق و خداوندِ مهر - همچنان نقاشي- دستهايش در كار ذره ذره بشكافت آن سراي تاريك تار دنياي مرا و نوايي زيبا برخاسته از عرش خدا پُر نمود گوش كَرِ خاموشم ديدگانم روشن از سپيدي سرشار و پريدم از خواب خواب صدسالة همچون رؤيا كه گمان مي بردم گوييا بيدارم و همين است آنچه زندگي مينامند ريههايم پُر گشت از هواي زنده و تنم جاني دگر يافت - ز انفاس خوشش- آري گويا او بود او كه با شبهي او در سرابي درگير سالها ميزيستم و كنون آمده بود... با دو دستي سوراخ دستهايم بگرفت و مرا به همانجايي برد كز ازل جايگهم بود ناجي تنهايي...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/08/11ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
امروز یک علامت سوال بزرگ در ذهنم پیدا شد!!!! - چرا؟؟؟؟؟؟ و این تنها انعکاس صدای خودم بود که در جواب شنیدم... باز هم سکوت باز هم دروغ اما جوابش این بود: -یک حماقت کودکانه و یک ساده لوحی احمقانه و طبق سالهای سال عمرم زندگی یعنی تکرار مکررات...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/30ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
ایلویی.. ایلویی کاش می دانستم تا رسیدن به تو و بوییدن نگاهت چند گلبرگ رازقی راه باقی مانده است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
شاعرانه ی یک عشق معصومانه ی یک باور دندانها ساییده به نیرنگ دستها گره خورده به مکر نگاهش نگران به سوی ماه ستاره های چشمک زن سرگرم فریب همیشگی پشت نقاب نور...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
قلب شکسته ام را بازپس خواهم گرفت من ادامه خواهم داد من خواهم خندید زندگی خواهم کرد.. چون امروز هم خورشید می تابد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
نگاهت می کنم نگاهم می کنی به رویت لبخند می زنم تو هم می خندی اشکهایم را پاک می کنم اما تو یادآور همان اشکها می شوی به گونه ام دست می کشم می خندم و باز تو تنها با من می مانی...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
عشق را در عمق سبزینه ی یک نگاه یافتم و در دستان نوازشگر کودکی زیبا که تمام لحظات سرخوشیش را - در این روزگار بد در تفکر به یک شبیه آدم به سر برد و اشکهایش را پشت تیله ی چشمانش پنها ن کرد تا لبخند را بدو هدیه کند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
عشق از اردیبهشت آمد عشق از بهار نشأت گرفت عشق بر گل پایه ریزی شد در میان گلها قدم می زنم نفسم معطر می شود از عبور شکوفه ها و کام می گیرد رگهایم از عصاره ی پر طپش بودن به یاد می آورم و با خویش تکرار می کنم من از دنیای بی گل می ترسم و از دنیای بی عشق پر از رباتهای انسان نما در عطر خوش گل و در عطر خوش عشق غرق می شوم خدا را می بینم برایم دست تکان می دهد رویم را می بوسد... پُر می شوم از بودن این لحظه در تاریخ حیاتم ثبت می شود...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/22ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
تولد ناخواسته ی یک فاجعه مرگ کابوس وار یک رؤیا موجودیت تدریجی واقعیت یک نبود تنهایی... تنهایی... حبس در پیله ی در هم پیچیده ی زندگی زنجیرهای پولادین ناپروانه ی تن وسوسه ی بودن خرامان می گذرم از توهم جسم... کاش می شد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/16ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
دوباره پرواز می کند پرستوی خیالم بر آسمان تنهاییم باز هم صدای بالهایش و شکوه و زیبایی سیاهش را در ذهن خود به تصویر می کشم غرق در آرزوهای بزرگ - بی پروا خالی از واهمه و اندوهی پر می کشد ... می رود... به نیت رهایی کوچ خود را آغاز می کند تا به سرزمین بهار برسد رو به سمت افق بی هیچ همسفر اما رهاتر از همیشه تا اوج اثبات با دستان خالی اما پر از اعتماد مصمم رو به سوی تقدیر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
می پنداشتم انسانی بی باکم اما چرا افکارم مغشوشند می پنداشتم زنی جسورم اما چرا متزلزل شده ام از ضربه های باد می پنداشتم فردی دلیرم اما چرا گونه هایم نمناک از قطرات باران است می پنداشتم رو به خورشید می روم اما چرا در کمینگاه تاریکی مسکن گزیده ام... اینک عمر در گذر است و من گنگ از سرگیجه های بی دلیل ادامه می دهم با قدمهایی که می پنداشتم مصمم است اما چرا لنگ لنگان راه می رفتم - شاید با عبور از برهوت تاریکی به سرای نور برسم... اما دیگر نمی پندارم... اطمینان دارم که خواهم رسید...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/08ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
پناه برده ام به سکوهای بلند حقیقت در کوره راههای دروغ سرگردان شدم - دستان خسته آویخته به پیچکهای نور و قدمهای سرخ در اسارت بی اعتمادی در جدال با هاله ی زمینی ام روحم به اوج می رود مُنکسر شده ام نیمی در زمین .. نیمی در آسمان خداوندا چه وقت دستانم را می گیری...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/05ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
معجزه تلاقی دو اتفاق اوج یأس شروع یک حرکت گذر از نگاه زمین نظر از دیدگان آسمان و تولدی دیگر در ایمان...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/05ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/03ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
چهره در هم می کشد این کودک احساس من می دود اما برای ذره ای عاشق شدن جان خود را می گذارد ای دریغ از این فلک جان خود را می گذارد می کشد جور و ستم می رود خم می شود از زخم این نامردمان نیست در او هیچ رنگی هیچ ذوقی هیچ میلی ره نپیموده شده ویران ز زخم بددلان دیدگان خسته می بندد به این احساس می خندد می رود این بار نه اما در پی اوهام خویش بی هدف بی آرزو سخت بشکست آن سبو کز رهی دیگر که او را در تفکر بر کشد فارغ از آن جستجو گامهایش در پی منطق.. فراموشی عشق دیدگانش سمت نور بلکه درگیرد نگاهش با نگاه آفتاب فارغ از احساس خاک پر کشد راهی گشاید بهر آزادی خویش بال پروازش اگرچه پر ز ریش در گذرگاه حیات در میان خیل این آدم نمایان فرو نیست جایی بهر این اوهام پاک می رود آگه .. مصمم.. خالی از عشق و جنون فارغ از پروا و باک...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/03ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
امروز تلنگری را حس کردم... همین نزدیکیها... در کنار گوشم... قلبم از احساسش لرزید... آه.. کاش می توانستم ببینمش... دورترین نزدیک را...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/02ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
دل من بخند دل من شادی کن دل من پویا باش دل من زیست بکن چون هنوز زنده ای چون روانی در من روح من سر مستت زندگی در دستت روزهای ابری رفت و آمد خورشید این سرای جسمم بسته شد در نفست...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/02ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
تقدیم به اشکان عزیز بخاطر احساسات پاکش: می دانی که عشق واقعی فقط یکبار بوجود می آید در لحظه ای و می دانی اگر بتوانی فقط برای یک لحظه عاشق شوی آن لحظه ابدی خواهد شد... فقط یکبار درست در زمانی که سرشار از تهی می شوی - او می آید سعی کن که چشمان قلبت باز باشد تا ابدیت را به زیباترین نحو ممکن تجربه کنی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/02ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
گویی هزار سال است که زیسته ام در خاک قرنهاست که اینجایم زنجیرهای وابستگی ام پولادین و مصمم پایهایم را پاسپانی می کنند تک درخت باورم ایمان موریانه زده ی زیبایم و رکود همراهان قدیمی این صده هایم نفسم تنگ است گویی دیگر جانی برای پروازم نیست زمان که می گذرد دلبسته تر می شوم... می مانم... - باز هم دچار سکون گشته ام آه... چقدر سنگین شده.. - این حصار کالبدم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/01ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
گریه می کنم در شب شعرهایم را بر باد می نویسم واژه هایم رنگ عبور می گیرند گریه می کنم در موج اشکهایم غزل می شوند روان در حصار تَنگ تُنگ گریه می کنم در ماه غرق نور می شوند بر گونه های خیسم انگشتان شبزده ام گریه می کنم در گُل کلماتم معطر می شوند شعرهایم رنگ می بازند گریه می کنم در دل بوی خون می گیرند حرفهای ناگفته ی مانده در ذهنم گریه می کنم در عشق ضجه هایم محو می شوند.. سکوت همه جا را فرا می گیرد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
تو را دیدم در انتهای بن بست تنهایی آن زمان که طوفان غریبی کلبه ی آرزوهایم را ویران کرده بود تو را دیدم در آن لحظه ی ناب در خواهش مکرر تب زده ی دلم پیک نگاهت نوید شوری جدید را برایم به ارمغان آورد از لمس کلامت دستانم به گریه افتادند و از شنیدن صدایت گوشهایم به خلسه رفتند ای نزدیک تر از هرچه دور - ای فراموش ناشدنی ترانه ای دیگر بنواز با ساز غبار گرفته ی ذهنم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
عبور گذشتن از باروهای باور رد شدن از افکار عبور فراموش کردن ویرانه های وهم تاراج احتیاج جسم عبور بی اعتنایی به خواهش دل انکار لحظه های درد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/29ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
شعبده باز عشق طرحی جدید آفرید نقشی زیبا و ماندگار - بر دلم آنچنان مست شدم از قلم زدنش که آسمان انگشت به دهن ماند! گفت: رنگ بگیر چهار طاق فلک به همراهم رنگ گرفت گفت : نقش بزن طرح صدایش را به تصویر کشیدم و آنچنان نگارگری کردم که زمین مبهوت گشت گویی لحظه ای از گردش جا ماند...!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/29ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
سایه های مبهم شکلهای درهم ساقه های قرمز دست در دست هم قد کشیده در گور سر به سودای نور روزهای ابری مهر و مه دور از شور گمشده در غربت.. قلبهای سنگی مرده آوازٍ غم در پی یک رنگی روزهای خسته.. دربهای بسته بی هدف گیج و گنگ از همه دلشسته سایه های مبهم دستها دور از هم ساقه های قرمز غرق در بهت و وهم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/24ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
جنگل شب سکوت و تنها زوزه های پر طنین گرگان بره آهوی سرگردان هراسان در بیم جان به این سو و آن سو دوان در پی مامن محلی امن به یاد نوازش های مادر بارقه های امید رو به زوال گریان... *** در تن من نیز می میرد آرام آرام دریچه های کوچک تابان در این زیستگاه ددان همچون بره آهوی سرگردان...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط آزاده |
|
|
امروز پرواز را آموختم تمرینی منسجم در قفس امروز فریاد زدم بی پروا در خفقان سکوت *** می خواهم تجربه کنم آزادی را اما این مٰشتها چیست که بر قلبم می کوبد... باید پایهایم را برای عزیمتی بی بازگشت مهیا سازم باید از گردنه ی ترس گذر کنم می دانی.... باید بالهایت را بگشایی حتی اگر بدانی که خواهی افتاد برای لمس هیجان زیبایی اندکی شوق، ذره ای شور، کمی استواری با انگشتان مشتاق چیدن با چشمانی پر از وسوسه ی رفتن شاید کمی آن سو تر نقطه ی تبدیل تقدیر باشد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
زیبایی.. زیبایی در رگ و ریشه ی حیات - چشمانم دیدند اضطراب.. اضطراب.. در بند و پی ذهن - تعقل و تفکر من اشتیاق.. اشتیاق.. در حس بی پروای قلب - جسارت عبوری کوتاه از گذرگاه عرف *** خفقان.. خفقان.. نادم از اصرار.. سرشار از تهی - در کوله بار عمر حادثه.. حادثه.. دستان تنها...
صدای ناقوس ها....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
دیروز با خود پنداشتم چیست در گذر نامفهوم بالهای سنجاقک! امروز از خاطرم گذشت شتاب کرم برای پروانه شدن برای چه! فردا که می اندیشم.. قاصدک پر پر می شود...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
همیشه یک اتفاق می افتد در ثانیه ای از زندگی آن دم که انتظارش را نداری همیشه یک خبر می رسد در زمان سکون و آرامش آن هنگام که انتظارش را نداری همیشه یک دوست می آید در لحظه ی بی کسی هایت آن زمان که انتظارش را نداری همیشه یک عشق نقش می گیرد در کنج سنگواره های قلب نما آن دم که انتظارش را نداری و در زاویه ی ناباوری هایت باور می کنی که معجزه ظهور می کند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
پاییز توت فرنگیها تلاطم دریای تمشکین گردباد آلبالویی جنگ تن به تن دانههای انار و لبخند برشهای سیب نشسته به نظاره در بلور زمین...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
گفت هستم گفت بوده ام گفت می آیم گفت و از نظرم پنهان شد... رفتنش را پاییدم - با حسرت به یاد روزهای ارغوانی به امید بازگشتش روزها را ورق می زنم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
تقدیم به عرشیای عزیز: اگر سخنان زبانم خاطرت را آزرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
برای لحظه ای عشق در عصر یخزده اتومیبلهای سیاه پشت جراغهای قرمز خیابان - تا ابد در سکون می مانند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/15ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
عینکهای دودی چشم در چشم یکدیگر -پرده های سیاه بیخبر از چشمهای چشم در راه... نگاه ها اشکها روزنه های دیدن....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/15ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
می آیم می سرایم می گویم "این است کلام گرمابخش هستی من" خداوندا دگر باره آغاز کردم بودن را در روزی از روزهای خوب تو تا یکبار دیگر بچشم و ببینم که تو نیکویی ازلی و ابدی از جلال تا جلال با فیض بی کران یار همیشه ی من هیچکس چون تو نیست مانند تو در کل این جهان...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
غرور این اسب سرکش و بی پروا رام شد در لحظه ای زمان درنگی کرد در زیبایی آن رویا به او گفتم حرفم را گفتم دست من نیست نمی دانم .. نمی شناسم... آن حس غریب شناور را که همچون ماهی سبک سر در درونم در تکاپوست شاید سراب است این رویایی که ساختم شاید کابوسی در لوای گلهای داوودی دست من نیست به او گفتم حرفم را گفتم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
لبهای مغناطیسی اش پر از استمداد کلمات را می جست چشمانش خیره در چشمانم معصوم در جستجوی بی گناهی برای فریب زیبایی دیگر و دستانش در تکافوی اثبات دست در دست هم ناباوریم را با تیشه مکر ثانیه در ثانیه خرد می کرد ... نقابی دیگر به چهره می زنم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/09ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
گلهای داوودی معطر است از بوی خدا پرستو به سمت سپیدی پرواز می کند و کرکس در اضطراب لحظه های بی پرواز در اوج گرفتن از او سبقت می جوید کوهها لبریز از استقامت دره ها بی صداتر از نیستی چشم به آسمان دوخته اند قطرات شبنم - باکره های صبح از جشمان گل نسترن فرو می ریزند از سر شوق طبیعت سرود می خوائد خداوندا امروز مرا هم سرشار از سرور و ستایش گردان...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/09ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط آزاده |
|
|
تیک .. تاک.. تیک .. تاک.. - چقدر عجله داری؟! با تو ام ساعت "خسته ام نمی توانم همراهیت کنم اگر همچنان بدوی" مجالی ده استراحت کنم آخر جوان! من سالهاست که دیگر پیر شده ام...
تیک .. تاک.. |